جولای 1, 2009 بدست cafenaderi2
در زورخانه سر گذر بساط معرکه بر پاست. معرکه گیر لندوک کف دست بر هم زده دم می گیرد: بشتابید بشتابید بساط معرکه بر پاست امشب و هر شب نمایش مهیج آمیز
بوزینه ای دست آموز پوشیده به رخت زورخانه وارد شده شروع به زور زدن می کند بعد زورزنان می پرد وسط گود و دور خود می چرخد. مرشدی لگوری پشت تنبک ضرب می گیرد: یکی و دوتا، چارتا و پنج تا، ده تا و چل تا، پونصدتا، هزار تا ….
از میان جمع یکی غر می زند که “این چه جورشه بابا درست بشمر”. معرکه گیر چشم غره ای می رود و لند لند کنان می گوید: خفه!
نمایش بوزینه و شمارش غریب مرشد لگوری همچنان ادامه دارد: چل ملیون تا و چهل و دو ملیون تا …. حوصله تماشاییان سر رفته به هم همه ای می غرند: “بسه دیگه بابا …..” بوزینه برای جمعیت شیشکی می بندد و بر می گردد ماتحتش را به سوی جمع گرفته با کف دست به باسنش می زند. گروهی عصبانی شده به سوی بوزینه می تازند. معرکه گیر لندوک با عصبانیت فوج ناراضیان را دم لگد می گیرد و قایله می خوابد. بعد معرکه گیر دوباره کف دست بر هم زده می گوید و حالا جشن پیروزی! چند نفری از وردستان معرکه گیر بوزینه را بر سر گرفته حلوا حلوا می کنند و دلقک معرکه دم می گیرد: ماشالا ماشالا بش بگو… صد باریکلا بش بگو ….. بر چشم بد لعنت … بر حسود حرومزاده لعنت …. بر شنبه زا و یه شنبه زا و هرکی تا حالا زاییده شده لعنت ….
معرکه گیر می رود سراغ مرشد لگوری و دست محبتی بر سر او می کشد. پیرمرد غزبیت به نفس نفس افتاده و به قاعده یک فندق درشت گوشه لبش تف جمع شده. معرکه گیر با دست خود تف را از گوشه لب مرشد پاک کرده کله غناصش را نوازش می کند: ای جان قربون اون اخمت برم که اینقدر جدی هستی حالا برو استراحت کن جانم
در همین گیر و دار عده ای به نشانه اعتراض بدون انکه چیزی بگویند دستشان را بالا برده اند و بلیط نمایش را به معره گیر نشان می دهند. معرکه گیر عصبانی می شود و محکم کف دست بر هم کوبیده می گوید: و حالا نمایش امادگی دفاعی!
چند نفر بندباز سیاه پوش از دیوار زورخانه با طناب پایین می ایند و در میان راه رفته رفته طنابها باریکتر شده به تار عنکبوت تبدیل می شوند. وقتی بندبازان به زمین می رسند دیگر عنکبوتهای سیاه درشتی هستند که به سمت جمعیت هجوم می اورند. صدای جیغ و فریاد از گوشه و کنار بلند می شود. دختری که هدفون در گوش بی خیال با بند هدفونش بازی می کند یکی از عنکبوتها را که به سمتش تاخته است لگد می کند. مادر دختر که کنارش ایستاده است شماتت گرانه می گوید: خوب نیست ادم عنکبوت را له کنه
دختر بی خیال جواب می دهد: این که عنکبوت نبود اسپایدرمن 3 بود.
معرکه گیر که احساس می کند بازی به هم ریخته با هیجان می پرد وسط معرکه و داد می زند و حالا نمایش مهیج امیز توجه توجه نمایش مهیج امیز امشب شروع می شود.
یک نفر را کت بسته پای چوبه دار می برند. سر راه اقای رسانه دوربین به دست سر راه مرد اعدامی سبز می شود: میشه بگین انگیزه اتون از اینکه میخواید اعدام بشید چیه؟
اعدامی: راستش من خیلی ادم بدی هستم من از معرکه گیر اون یکی محل پول گرفته بودم که معرکه این محل را به هم بزنم. به شمردن مرشد گیر می دادم به بوزینه هم فحش دادم
اقای رسانه: اهان
اعدامی: خوب دیگه من با اجازه اتون برم اعدامم کنن
اقای رسانه: موفق باشید
مرد اعدامی پای چوبه دار رسیده که لندهوری بشکه آسا سر راهش سد می شود: وایستا ببینم اول باید از توی کتاب یک چیزی پیدا کنم
مرد اعدامی: بی خیال بابا سخت نگیر بزار به کارمون برسیم
لندهور: نمیشه اقا هرچی یه اصولی داره باید اصولش را از توی کتاب پیدا کنم
بعد لندهور بشکه اسا کتاب را تند تند ورق میزند و اندکی بعد با خوشحالی میگوید: یافتم! اینجا نوشته هرکس موقعی که لازم است در خانه باشد در خانه نباشد، خارج است و جمع خارج خوارج است و خوارج را باید کشت. خوب درست شد برید بکشیدش
وردستهای معرکه گیر مرد اعدامی را بلند می کنند که روی چارپایه اعدام بگذارند اما به ناگاه مرد در همان هیاتی که هست به مجسمه بدل می شود. وردستها بی اعتنا مرد – مجسمه را بالا برده از چوبه دار می اویزند.
معرکه گیر خسته به سوی جمعیت رفته می گوید: خب دیگه نمایش تموم شد برید خونه هاتون
با خود می گویم این صحنه ها چه اشناست گویی یکی دو سال پیش خواب امروز را دیده بودم
جمعیت بهت زده برجا مانده اند. وردستان معرکه گیر در کار پایین اوردن مرد – مجسمه از چوبه دار هستند که او مانند ماهی از میان دستانشان لیز میخورد و به زمین می افتد و بی درنگ همچون ظرف کریستالی که ناغافل از دست به زمین افتاده باشد به هزاران ذره غباراسا منفجر می شود. نسیمی می وزد و فضای شهر را از غباری سیاه می اکند.
معرکه گیر باز به میان گود می دود و فریاد می زند: و اینک اعلام وضع هوا، اینجا اب وهوا خیلی هم خوبه فقط یک جبهه هوای ناجور و ناپایدار از کشورهای دیگه امده اینجا که با خودش گرد و غبار اورده یالا پاشید برید خونه هاتون. برای حفظ سلامتی خودتون هم که شده فعلا از خونه بیرون نیایید والا هر بلایی سرتون امد گفته باشم که پای خودتونه
معرکه گیر عصای جادویش را به حرکت در می اورد و اعلانهای معرکه از سراسر شهر به طرفه العینی محو می شود. بساط معرکه از جمعیت خالی است و انگار نه انگار که معرکه ای هم در کار بوده
اما هنوز هم اگر چشمی برای دیدن داشته باشی می بینی که هوا از غباری تیره اکنده است و انگاه پیرمردی لندوک را خواهی دید که توری در دست به عبث می کوشد غبار از هوا شکار کند

مگه برای معرکه هم بلیط میفروشن ؟
درود گرامی، حیف ! آنقدر زیبا این قصه را تعریف کرده ای که جایی برای نظر من نماند. نفست گرم و قلمت روان.
سبزباشی و چون سرو !
سلام دوست قدیمی من حالت چطوره ؟نوشته هات هنوز هم خوندنی هستند مرسی