یکی بود یکی نبود غیر از خدا خیلی های دیگه هم بودند و همه دردسرها از همینجا شروع شد.
یک دهی بود به اسم دوغ آباد که تنها محصولش دوغ بود و تمام افتخارات تاریخی و تمدنش یه جورایی به دوغ مربوط می شد. اهالی دوغ اباد قرنها دوغشون را می خوردند و شکر خدا می گفتند که آنها را اشرف مخلوقات افریده تا بتوانند بر خر و گاو سروری کنند و دوغ تولیدی دوغ اباد را مثل نوشابه ای بهشتی سر بکشند. همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه یک روز یکی از اهالی ده که سر نترسی داشت و برای اولین بار پایش را از گلیمش درازتر کرده بود و رفته بود ببیند دهاتهای دیگه دنیا چه ریختی هستن با هیجان و کفش و کلاه خاک الود به دوغ اباد برگشت و وسط چارسوق ده صداش را انداخت سرش که ایهالناس چه نشسته اید و از دنیا غافلید که در این دنیای دراندشت یک دهات دیگه هم هست که دوغ اباد نیست و مردمش یک نوشابه عجیبی می خورند که دوغ نیست. بعد هم مرد دنیا دیده در مقابل دهانهای باز و چشمهای گرد شده اهالی دوغ اباد تعریف کرد که این نوشابه عجیب به جای اینکه سفید باشه سیاهه و وقتی هم ادم این نوشابه را میخوره بی اختیار اروغ میزنه
هیچ کس حرفهای عجیب و غریب این مرد را باور نکرد و مرد دنیا دیده هم که مورد هو و استهزا قرار گرفته بود دمش را گذاشت روی کولش و راهش را گرفت و رفت. داستان نوشابه سیاه داشت کم کم فراموش می شد تا اینکه خبر رسید که اهالی شهر فرنگ به حومه دوغ اباد دست درازی کردهاند و مردم بخت برگشته را با شکنجه و زور مجبور می کنند به جای دوغ نوشابه سیاه بخورند و اروغ بزنند. با این خبر رگ غیرت دوغ ابادیها قلمبه شد و شروع کردند داد و فریاد کردن بعد ملای ده آمد و یک سری جملات عربی گفت که هیچ کس نفهمید چی بود اما اخرش که علیه کفار پپسی خور حکم جهاد داد همه فورا رفتند سوار اسب و قاطرشون شدند و با چوب و چماق و قمه و چاقوی دسته سفید زنجان راه افتادند طرف بلاد فرنگ تا حق اون نامسلمونها را بزارن کف دستشون. اما چشمتون روز بد نبینه، پای اهالی دوغ اباد به بلاد کفر نرسیده بود که کفار خدا ندار با توپ و طیاره جلوشون درامدن و زرت و زرت اهالی دوغ اباد را درو کردند. انهایی که زنده موندن پا به فرار گذاشتن و در نهایت مجبور شدند یک قرارداد ننگین را با فرنگیها امضا کنند که علاوه بر اینکه بخش بزرگی از خاک دوغ اباد را به فرنگیها می داد امتیاز انحصاری فروش پپسی در ممالک دوغ اباد را هم در اختیار انها می گذاشت و این تازه اغاز ماجرا بود.
آغاز تهاجم پپسی
نوشابه سیاه کم کم جای خودش را باز کرد و حتی یک روز در برابر چشم دوغ ابادی های هاج و واج کارخونه پپسی هم افتتاح شد. از روی بدجنسی هم مخصوصا دیوارهاش را شیشه ای درست کرده بودند که همه بتونن ببینن شیشه های پپسی چقدر شیک و تمیز خودشون دونه دونه میان زیر دستگاه و پر میشن و نه خبری از مشک و تغار هست و نه سرگین گاو و پشکل. کارمندهای فکل کراواتی هم میرفتن خیلی شیک پشت میزشون مینشستن و یه کم با یک سری کاغذ بازی می کردند بعد اخر ماه حقوقشون را میگرفتند و می رفتند پی الواتی. همه این چیزها خشم توده دوغ خور را بر می انگیخت و مردم مثل یک بشکه باروت اماده انفجار بودند که یه روز دوباره ملای دوغ اباد امد وسط چارسوق دوباره یه سری جملات عربی گفت که باز هم کسی چیزی نفهمید ولی از لابهلای حرفهاش همگی کلمات دوغ و نوشابه و سیاه و حرام را تشخیص دادند و شور و حرارت خاصی بر فضا حاکم شد. یک مردک فکل کراواتی که داشت ماجرا را تماشا می کرد امد وسط و با عصبانیت رو به ملا گفت: خب که چی؟ باز می خوای حکم جهاد بدی بزنن ناکارمون کنن؟ خب هرکی می خواد پپسی بخوره هرکی نخواست دوغشو بخوره عیسی به دین خود موسی به دین خود
اما این بار قبل از اینکه ملا فتوای جهاد بده ملت یک فصل کتک مفصل به مردک فکلی زدن و بعد هم راه افتادن توی ده و یک سری مغازه های پپسی فروشی را اتش زدند. کار بالا گرفت و خان حاکم هم مجبور شد ملا را بگیره تبعید کنه که اتیشها بخوابه
چند سال گذشت و تقریبا ماجرا فراموش شده بود تا اینکه دوباره یک عده دور ملا جمع شدن و نهضت بازگشت به دوغ بالا گرفت. حتی یک عده از فکل کراواتیها هم به نهضت پیوستن و می گفتن این یک جور نوستالژی هست که برای ادمهای روشنفکر و فکلی هم خوبه. خلاصه بعد از کلی درگیری خان حاکم از دوغ اباد فرار کرد و ملای تبعیدی را با سلام و صلوات سوار خر کردن و به دوغ اباد برگردوندند. بعد بین فکلی ها و دهاتی ها برای پاچه خواری ملا مسابقه سخت و نفس گیری در گرفت. دهاتی ها می گفتن عکس ملا را توی ماه دیدن و بعد هم احساس کردن لقب ملا برای یک همچین لعبتی خیلی کمه و بهش لقب حضرت حکیم دوغی دادند. فکلی ها هم از قافله عقب نموندند و گفتند ماه که سهله اصلا کهکشان راه شیری برای این به وجود امده که دوغ درست بشه و حکیم دوغی به وجود بیاد و این از لحاظ علمی هم اثبات شده. چپها هم با شعار دوغ برای همه در اظهار چاکری و دست بوسی حکیم دوغی با هم مسابقه گذاشتند. راستها و لیبرالها هم غافل نموندند و میگفتن حکیم دوغی بزرگترین مبارز راه ازادیه چون به مردم نشون داده میتونن ازادانه دوغ را انتخاب کنند و از بقیه نوشیدنیها چشم پوشی کنند. خلاصه محشر خری به پا شده بود که بیا و ببین. همه می خواستن در اظهار نوکری و دست بوسی از هم پیشی بگیرند اما متاسفانه حکیم دوغی فقط دو تا دست داشت و به ناچار عده ای از این جماعت دست بوس باید حذف می شدند.
حزب فقط حزب بوق
به زودی جدال بی رحمانه ای بین چاکران و اطرافیان حکیم دوغی درگرفت. اما خوشبختانه بالاخره چپها، راستها و میانه روها حذف شدند و قائله خوابید. گروهی که باقی موندند افراد خاصی بودند که بهشون حزب بوق گفته می شد. اینها فورا فکل و کراوات را کنار گذاشتند و یک مقدار سرگین و خاک و خل به سر و روی خودشون مالیدن که نشون بدهند عمری در طویله بودن و از تولید دوغ سررشته دارند. از همون موقع کثافت و چرکنه بودن ارزش شد و تمیز بودن نشون دهنده پپسی خور بودن. بعد هم هر ادم تمیزی را که پیدا می کردند به خاطر ضدیت با ارزشها چوب تو استینش می کردن و اجدادش را می اوردند جلوی چشمش. حزب بوق سر و صدای زیادی داشت و معمولا در مناقشات گروهی ان چنان جنجال و قشقرقی راه می انداختند که صدای بقیه خفه می شد. به این ترتیب به زودی جامعه ای یک دست و سر به راه ایجاد شد که در ان حاکمان بوقشون را می زدن و ملت هم دوغشون را می خوردند و همه هم شکر خدا را می گفتند که در بلاد فرنگ به دنیا نیامدند که از نعمت دوغ و بوق محروم بشن
نواندیشی دوغی
همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه باز یک عده پیدا شدند که کلهاشون بوی قرمه سبزی می داد و بساط تازهای را به اسم نواندیشی علم کردند. اینها علاقه داشتند خودشون را از فکل کراواتیهای سابق متمایز کنند تا بوقچیها چوب توی استینشون نکنند. به همین دلیل پسوند دوغی را به اخر کلمه نواندیشی اضافه کردند تا نشون بدهند با دوغ پدرکشتگی ندارند. کم کم کار این گروه بالا گرفت و یک عده از جوانها را دور خودشون جمع کردند. اینها می گفتند توی این دوره و زمونه نه دیگه دوغ دوغه نه پپسی پپسی. دوغ را هم دارند توی کارخونه پر می کنند و بهش گاز و کوفت و زهرمار می زنند. پپسیهای ما هم یک چیز بیخودی هست که فقط توی دوغاباد پیدا میشه و هیچ جای دنیا نیست. پس پپسی هم همون اندازه دوغ ابادیه که دوغ و دوغ هم همون اندازه مدرنه که پپسی و خلاصه همه ما سر کار هستیم. این جماعت نواندیش دوغی داشتند برای خودشون یک دم و دستگاه و علم و کتلی راه می انداختند که بوقچیها سرحساب شدند و قصهاشون را کوتاه کردند. اونها هم فرار کردند رفتند فرنگستون که توی دانشگاههای انجا درس دوغشناسی بدن
مناظره تاریخی
چند سالی میشد که حزب بوق کنترل همه چیز را در دست داشت. یک گروه خاص از بوقچیها که بهشون قلتشن می گفتند سرنخ همه چیز را به دست داشتند و با وجود اینکه هنوز هم ظاهر ژولیده و کثیفشون را حفظ کرده بودند اما از فرنگستون پپسی اصل قاچاق میکردند و مال و منالی به هم زده بودند. همین موقعها بود که بین سردسته قلتشنها به اسم کهکه بریز میرزا و یک مهندس و یک ملا مناظره ای در گرفت. مهندس می گفت به خط دوغ وفاداره اما عقیده داره باید به سمت گاوداری صنعتی ومدرن پیش بریم ملا هم خاطرات زیادی از دوره حضرت حکیم دوغی به یاد داشت و می گفت کهکه بریز و قلتشنها از خط اصیل حکیم دوغی منحرف شدهاند
یک روز هر سه نفر سر چارسوق قدیمی جمع شدند که جلوی چشم خلایق مناظره کنند تا معلوم بشه کی راست میگه. توی این مناظره مهندس از میراث نواندیشی دوغی استفاده کرد و سعی کرد کهکه بریز را سکه یه پول کنه. ملا هم هر چی خاطره از دوره حکیم دوغی داشت رو کرد که نشون بده کهکه بریز تو دوره حکیم دوغی رقمی نبوده اما کهکه بریز هم کم نیاورد و گفت آهای خلایق من از شما سوال می کنم کدوم ما سه نفر بوی پشکل میدیم؟ ملت از همون دور بوی شدید پشکل را از کهکه بریز استشمام کردند و حتی یک نفر هم تایید کرد که علاوه بر بوی پشکل کهکه بریز قدری بوی سرگین هم میدهد. اما مهندس فقط بوی ادکلن میداد و ملا هم بوی خاصی نمی داد. بعد کهکه بریز پیروزمندانه گفت خب من از شما سوال می کنم کسی که بوی ادکلن میده خدمتگذار مردمه یا اونی که بوی پشکل میده؟ کدوم اینها به دوغ نزدیکتره؟ سرگین گاو یا ادکلن ساخت اجنبی؟
ملت یک صدا فریاد زدن سرگین و کهکه بریز پیروز شد
جدایی دوغ از سرگین
کهکه بریز با نیش باز دوباره زمام امور را به دست گرفت اما غافل از اینکه روزگار خوابهای دیگری براش دیده بود. درست فردای ان روز چند نفری در چارسوق ده جمع شدند و اول با ترس و تردید از این صحبت کردند که لازمه خدمتگزاری این نیست که ادم بوی سرگین بدهد. بگی نگی اینها ادمهایی بودند که خودشون هم بوی ادکلن می دادند یا دست کم بوی گند نمی دادند و فکر می کردن میشه بین دوغ و تمیزی اجماع حاصل کرد. کم کم تعداد جمعیت زیاد شد جوری که خودشون هم از اینکه این همه ادم وجود داره که از سرگین خوشش نمیاد تعجب کردند و به این نتیجه رسیدند که پس باید یه کاسهای زیر نیم کاسه باشه و اون ادمهایی که دیروز امده بودند و یک صدا از کهکه بریز حمایت می کردن صحنه سازی و اجیر شده باشند.
قلتشنها اول سعی کردن قضیه را زیر سیبیلی در کنند اما وقتی جمعیت زیاد شد ترسیدند چاک کار از دستشون در بره و به جمعیت حمله کردند. قلتشنها شعار میدادن دوغ فقط دوغ ابعلی و معترضین را کتک میزدند. معترضین هم برای اینکه نشون بدهند با دوغ مشکلی ندارند شعار جدایی دوغ از سرگین سر می دادند. جنگ و گریز روزها ادامه داشت تا اینکه کهکه بریز هم احساس خطر کرد و دوباره در چارسوق ظاهر شد
کهکه بریز نماد تغییر
کهکه بریز سخنرانی غرایی کرد و گفت اگر شما تغییر میخواهید من خودم نماد تغییر هستم و چیزهای دیگری هم گفت که چون سر و ته نداشت توی ذهن کسی نمونده. ملت اول هاج و واج مونده بودند و نمی فهمیدند چطور ممکنه کهکه بریز نماد تغییر باشه چون منظور انها از تغییر این بود که کهکه بریز نباشه. اما چند نفر گفتن ظاهرا کهکه بریز راست می گفت و کمی تغییر کرده بود چون به نظر می رسید تازه حمام رفته بود
دوغ اباد در دست قلتشنها
بالاخره زور قلتشنها چربید و ادکلنیها را به خانههاشون روندند و عده ای را هم دستگیر کردند و چوب توی استینشون کردند که عبرت سایرین بشن. چندتا از اوستاهای نواندیشی دوغی را هم اوردند که اعتراف کنند شعار جدایی دوغ از سرگین از اول یک انحراف بوده و سرگین خیلی هم چیز خوبی است. به این ترتیب دوباره همه چیز آرام و بر وفق مراد شد
قلتشنها با اسودگی روزگار می گذروندند. به فرنگیها فحش میدادند اما انحصار قاچاق از فرنگ را در دست داشتند و اسکناس رو اسکناس میزاشتن. هر از گاهی هم یکی از بچه هاشون که دیگه نمیدونست چه جوری توی دوغ اباد پولهای باداورده بابایی را بزنه به کون گاو فرار می کرد میرفت فرنگ تا پپسی زهرمارش کنه و خوش بگزرونه و به ریش ملت دوغ خور بخنده

فکر می کنم در مورد «نواندیشان دوغی» یک نکته را جا انداختی. آنها نه فقط ادعا می کردند که دوغ هم دیگر آن دوغ قدیم نیست و مثل پپسی مدرن است٬ بلکه می خواستند یک نوشیدنی جدید به خورد خلق الله بدهند و نامش را هم می خواستند بگذارند «پپسوغ» و هر کس می گفت که این نوشیدنی چیز مزخرفی است٬ می گفتند این طرف از اساس منکر دوغ است و جز «غیر دوغ آبادی» هاست.
دهات دوغ و اهالی دوغ ابد من یاد یک نمایشنامه میندازه
که اول انقلاب تلویزیون میذاشت به اسم بوق آباد
یک قلتشنی هم داشت به نام “آتیش بسر”
ما که به اجبار دوغ رو تا خرتناق سرکشیدیم
و رنگ جوونی سوخته مون رنگ دوغ شد و اسممون هم شد مرتیکه دوغ
خدا به شما ها اون روزی رو نشون بده که بتونید رنگهای دیگه رو هم ببینید.
ای بابا، نصفه شبی اومدیم یه کم استراحت کنیم، بعد بشینیم دوباره سر بدبختی کارشناسی ارشد خوندن، میدونی که برادر من، رتبهه باید زیر حداکثر50 باشه تا بشه توی یه دانشگاه کمی قابل تحمل درس خوند، از اون بابایی های پولدار دوغ آبادی هم نداریم که بذاریم از این دوغ آباد خراب شده بریم تا بدون کنکور کوفتی درسمون رو بخونیم …
خلاصه که با خوندن نمایشنامه دوغی شما دوباره غم عالم آوار شد رو دلمون، به قول این بالایی، ما که پریم از دوغ …
بچگیمون که پر بود از مقنعه مشکی و ترس از مدیر و ناظم، حالا هم که این شدیم، حرفی هم که میزنیم میشیم کافر و منافق …
بعد دانشگاه هم یا بالا دار رفتیم یا تو اوین هستیم دیگه …
بیربط نوشتم، اما تو این جو بودیم دیگه چه میشه کرد!!!
سلام
خسته نباشید
امیدوارم هر چه زودتر وضیعت ایران مشخص بشه
همه آرم و بدون دغدغه های بی مورد زندگی کنند
ایران ایران ایران