فیلمنامه سریال علمی – تخیلی خورشید چندم
بازیگران به ترتیب قد: محمود (احمدی نژاد)، غلامسین (الهام)، فاطی (رجبی)، (لنکرانی)، عوضعلی (کردان)، (مایلی کهن)، حاج اکبر(هاشمی)، داش مهدی (کروبی)، میرحسین (موسوی)، سید ممد (خاتمی)
روز – داخلی – حیاط خانه غلامسین و فاطی
فاطی با عصبانیت وارد منزل می شود، در را محکم به هم می کوبد و چادرش را یک وری از سر می کشد و به گوشهای پرت می کند . غلامسین که در گوشه حیاط سر بساط رخت چرکها نشسته با تعجب به فاطی نگاه می کند، دست کف آلودش را با گوشه تشت پاک کرده می گوید: چی شده حاج خانم؟ بلا به دور
فاطی: این زنیکه دیگه شورش را دراورده می دونم چه کارش کنم نشونش میدم
غلامسین: جسارته حاج خانم چی رو نشون کی می دی؟
فاطی: این فضولیها به تو نیامده، این چه وضع خونه زندگیه واسه من درست کردی؟ ظرفها که هنوز نشسته است
غلامسین: اوقاتت رو تلخ نکن حاج خانم، روم سیاه، حاجی جنتی احضارم کرد شورا هرچی گفتم ظرفهام نشسته مونده به خرجش نرفت گفت طرح دو فوریتی داریم باید بیای
غلامسین فی الفور می دود به آشپزخانه و یک لیوان آب خنک برای فاطی می آورد
غلامسین: صلوات بفرست حاج خانم، لعنت بر شیطون حرومزاده، چی شده؟ باز کروبی افشاگری کرده؟
فاطی: نه
غلامسین: موسوی بیانیه داده؟
فاطی: نه
غلامسین: سبزها راهپیمایی کردن؟
فاطی: نه
غلامسین: باز این اصلاح طلبها گور بی نام و نشونی چیزی پیدا کردن؟
فاطی: نه
غلامسین: توی اینترنت پشت سرت لیچار گفتن؟
فاطی: نه بابا این اراجیف رو که هر روز میگن
غلامسین: خب چی پس؟ باز احمدی نژاد سوتی داده؟
فاطی: زبونت رو گاز بگیر مرد! ……..
فاطی این را می گوید و پغی می زند زیر گریه ولی زود خودش را جمع و جور می کند و با عصبانیت می گوید همه اش زیر سر این زنیکه است، نمی دونم چه جوری قاپ محمود رو دزدیده، غلط نکنم چیزخورش کرده، معلوم نیست این زنیکه چی داره که محمود ازش دل نمیکنه
غلامسین: پس به خاطر این ضعیفه که وزیر شده ناراحتی؟ ای بابا من رو بگو دلم هزار راه رفت … من میگم فکرشم نکن حاج خانم وزیرهای محمود که هی زرت و زرت عوض میشن حالا بزار دو روز هم این ضعیفه وزیر باشه ….
فاطی به حرفهای غلامسین گوش نمیدهد. گوشه حیاط قنبرک زده و به فکر فرو رفته. ناگهان از جا می پرد و فریاد می زند: فهمیدم چی کار کنم …. باید برگردم به گذشته جلوی این زنیکه را از همون بیخ بگیرم که با محمود بُر نخوره …. من رفتم، تا برگردم ظرفها رو بشور ابگوشت رو هم بار بزار، مثل اون دفعه نری پای تلفن غذا رو بسوزونی، حواست به غذا باشه من میرم جلدی بر می گردم
فاطی به اتاق می دود و از داخل یک صندوقچه مقداری عمامه و نعلین و آت و اشغال مختلف را بیرون میریزد. بعد تکه ای حلبی گرد که حاشیه بریده بریده دارد و یک گردنبند را از میان کومه آت و اشغال بیرون می کشد و می ایستد
غلامسین که به دنبال فاطی وارد اتاق شده هاج و واج ایستاده و به فاطی نگاه می کند و با تعجب می گوید: اون حلبی چیه تو دستت؟ در قوطی روغنه؟ به خدا من نزاشتمش اونجا عصبانی نشیها ….. چیزه…. حالا مواظب باش دستت را نبری ….
فاطی بدون اینکه چیزی بگوید گردنبند را به حلبی دایرهای شکل می زند و فی الفور غیب می شود
روز – خارجی – روستای محل زندگی محمود چهل و چند سال قبل
پدر لنکرانی دست پسرش را در دست گرفته و با عصبانیت به دنبال خود می کشد. لنکرانی گریان فین فین می کند و دماغش را بالا می کشد و قطرات اشک از پشت عینک ته استکانی او که دسته اش را با کش به دور سرش بستهاند به پایین می غلطد
پدر لنکرانی او را کشان کشان به سمت محمود که در وسط میدانچه ده با سر و وضعی کثیف و خاکی الک دولک بازی می کند می برد و وقتی به محمود می رسد بی تامل یک کشیده ابدار به گوش محمود میزند و داد و هوار راه می اندازد
پدر لنکرانی: پسره جعلنق مگه خودت خار مادر نداری؟ یه بار دیگه ببینم دور و بر پسر من می پلکی هرچی دیدی از چش خودت دیدی … این دفعه اخره، بهت میگم یه بار دیگه ببینم طرف خونه ما افتابی بشی کاری میکنم رب و ربت بیاد جلو چشت
محمود که از حمله ناگهانی دشمن جا خورده پس از چند لحظه عکس العمل نشان می دهد و با توجه به اینکه بهترین دفاع حمله است شروع می کند به پدر و پدربزرگ و اجداد لنکرانی تا جد هفتمشان اتهام و تهمت می زند بعد می گوید تازه در مورد یه خانمی هم می خوام یه چیزهایی بگم که….
کار به اینجا که می رسد پدر لنکرانی یک کشیده دیگر به گوش محمود می زند و با یک لگد به ماتحت محمود او را نقش زمین می کند. محمود قشقرق راه می اندازد و همانطور که روی زمین پهن شده شروع می کند داد و قال کردن، سر و صدایی که راه افتاده عدهای از اهل ده را به ان سو می کشد. سید ممد مکتبدار ده هم با عبا و عمامه و کتاب قطوری زیر بغل از راه می رسد و قاطی ماجرا می شود.
سید ممد: چی شده جانم؟ چرا این بچه رو کتک می زنید خدا رو خوش نمیاد
پدر لنکرانی: به این تخم جن میگی بچه؟ از دست این جعلنق ولگرد اسایش نداریم نه احترام بزرگتر حالیشه نه ادب نه شعور نه …
سید ممد: حالا شما عصبانی نشو جانم این بچه است نمیفهمه، با کتک که چیزی درست نمیشه باید گفتگو کرد حالا مگه چی شده جانم؟
پدر لنکرانی سرخ می شود و خجالت زده چیزی بیخ گوش سید ممد می گوید و بعد می گوید: حالا حق ندارم همچین بزنمش که صدای سگ بده؟
سید ممد من و منی می کند و می گوید: شما مطمئنی جانم؟
پدر لنکرانی: آره سید، تازه خودم با گوشهای خودم شنیدم که میگفت لنکرانی مثل هلو می مونه ادم دوست داره بخورتش
سید ممد: والا چه عرض کنم خب از یک بچه ولگرد چه انتظاری هست؟ این طفل معصوم گناهی نداره اگر والدینش در تربیتش اهمال نمی کردن و میفرستادنش مکتب این هم ادب یاد می گرفت. ولی همه این چیزها با گفتگو حل میشه من با والدین این بچه صحبت میکنم بفرستنش مکتب ادب و سواد یاد بگیره. اینجوری هم ادم میشه هم وقتش پر میشه و دست از ولگردی بر می داره
بعد سید ممد جلو میرود محمود را از خاک و خل بلند می کند و می گوید: ببین پسرجان بیا یک کم با هم گفتگو کنیم. این کارهایی که شما میکنی خوب نیست شما باید بیای مکتب درس بخونی انشا الله یک کم که بزرگتر شدی برات زن هم میگیریم که شیطون گولت نزنه و ….
محمود دماغش را با استین پیرهنش پاک می کند و همانطور که با غیظ و نفرت به سید ممد و پدر لنکرانی نگاه می کند می گوید: اولندش حالا اینهایی که امدن مکتب سوات یاد بگیرن کجا رو گرفتن؟ سومندش من خودم اگه یه چاقوی زنجان داشتم جواب این مرتیکه رو میدادم که حسابی شیرفهم بشه، گفتگو و این قرتی بازیها مال شما شهریهاست
بعد محمود به ساق پای پدر لنکرانی لگد می زند. سید ممد محمود را میگیرد و سعی میکند او را ارام کند تا با او گفتمان کند اما محمود دست سید ممد را گاز میگیرد و دوباره سر و صدا بلند می شود
در همین لحظه مایلی کهن که با پاهای برهنه مشغول ولگردی است وارد معرکه می شود و خطاب به سید ممد می گوید: اوهوی چن نفر به یه نفر گنده باقالی؟ تو و اون گروهبان قندعلی چون لفظ قلم حرف میزنید فکر کردید علی اباد هم شهریه؟ هوا برتون داشته؟ الان نشونتون میدم
بعد مایلی کهن قلوه سنگی را از زمین بر می دارد و به سمت سید ممد پرت می کند که سید ممد جاخالی میدهد و به هدف نمی خورد. پدر لنکرانی با عصبانیت می گوید: می بینی سید؟ هرچی ولگرد و لات و لوته دور این پسره جعلنق جمع شده، از دست اینها ما اسایش نداریم، همین پسره انکرالاصوات بود که زد با توپش شیشه ما رو شکست حالا امده زبون درازی هم میکنه
سید ممد می گوید: با گفتگو ….
اما حرف سید ممد با نالهای جگر سوز ناتمام میماند. محمود چوب الک دولک را از زمین برداشته و به کمر سید ممد کوبیده است
درگیری از دو طرف بالا می گیرد و گرد و خاک غلیظی به هوا بلند می شود که چشم چشم را نمیبیند. وقتی گرد و خاک می خوابد فاطی با چادر و چاقچور شدیدی که فقط یک چشمش را بیرون گذاشته از وسط گرد و خاک نمایان می شود و همه با تعجب به او نگاه می کنند…
پایان قسمت اول

مثل همیشه خوب و کامله نکته سنج
مرسی ادامه بدین
خیلی محشرید