Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بیش از 70 میلیون نفر از جمعیت کشور برای دریافت یارانه ثبت نام کردند و متعاقب ان دولت برای تامین نقدینگی لازم جهت پرداخت یارانه قیمت حاملهای انرژی را با شیب نه چندان ملایمی بالابرد. برای خیلیها این سوال پیش امد که چرا اکثریت قاطع مردم ترجیح دادند از یارانه انصراف ندهند و خیلیها هم به این سوال جواب دادند.

این جوابها از جوابهای حاضر و اماده مثل اینکه مردم نفهم و بی شعور وخودخواه هستند یا مردم به دولت اعتماد ندارند یا دولت عرضه مدیریت ندارد شروع میشود و تا جوابهای کمی پیچیده تر و نسبتا قابل تامل ادامه می یابد. این نوع جوابها ممکن است برای فحش دادن خوب باشند اما تحلیل خوبی نیستند مثلا اینکه مردم خودخواه هستند نشان نمیدهد چرا خودخواهی مردم باید باعث این انتخاب خاص شود؟ مردم میتوانند خودخواه باشند و در عین حال راه حلی را که سود بیشتر و درازمدتی را دارد انتخاب کنند.

من سعی میکنم جواب خودم را به مساله بدهم. برای جواب درست دادن اول باید مساله را درست طرح کرد. من اول سوال میکنم اصلا چرا باید مردم انصراف می دادند؟ جواب این است برای اینکه در این صورت قیمت حاملهای انرژی کمتر افزایش مییافت، نقدینگی مهار میشد و تورم کمتری را میشد انتظار داشت که نفع بیشتری برای همگان داشت. خب سوال این است که چرا مردم سود کمتر را ترجیح دادند؟ من فکر میکنم این یک معما است و مثل هر معمای دیگری حتما جواب دارد و به نظر من قبلا جواب ان داده شده است.

در تئوری بازیها یک حالت خاص به اسم دوراهی زندانی مطرح میشود که نشان میدهد چرا مردم در حالتی که با یک دوراهی همکاری و سود بیشتر و عدم همکاری و سود کمتر روبرو باشند همیشه راه دوم را انتخاب میکنند و ضرر میکنند و این همان جواب درست مساله ماست.

معمای دوراهی زندانی با یک مثال کلاسیک مطرح میشود: فرض کنید پلیس دومتهم را دستگیر کرده که هیچ مدرکی علیهشان ندارد و تنها را محکوم کردنشان شهادت یکی علیه دیگری است. پلیس به هر دو زندانی به صورت جدا جدا پیشنهاد میدهد علیه دیگری شهادت دهد تا در مجازات تخفیف بگیرد در این حالت هر یک از دو زندانی با یک دوراهی روبرو میشود اگر به زندانی دیگر خیانت کند و دیگری سکوت کند زندانی اول که خیانت کرده ازاد میشود ودیگری به یک سال حبس محکوم میشود اگر هر دو سکوت کنند هر دو فقط یک ماه در حبس می مانند و سپس ازاد میشوند و اگر هر دو به هم خیانت کنند هر دو به مدت سه ماه در حبس می مانند. هر زندانی باید یکی از دو گزینه سکوت و خیانت را انتخاب کند.

 

 

من سکوت می‌کنم

من خیانت می‌کنم

زندانی دیگر سکوت می‌کند

هر کدام یک ماه زندانی میشویم (بیشترین سود برای همه)

زندانی دیگر یک سال حبس میشود
من ازاد می‌شوم

زندانی دیگر خیانت می‌کند

زندانی دیگر آزاد می‌شود من یک سال حبس میشوم

هر کدام ۳ ماه زندانی میشویم

 

اگر من یکی از دو زندانی باشم برای تصمیم گیری اول فکر میکنم زندانی دیگر چه کار میکند. اگر او تصمیم بگیرد سکوت کند و من هم سکوت کنم هر کدام یک ماه زندانی میشویم اما اگر من خیانت کنم ازاد میشوم. یک احتمال دیگر این است که زندانی دیگر به من خیانت کند در این صورت اگر من سکوت کنم یک سال حبس میشوم ولی اگر من هم خیانت کنم فقط سه ماه زندانی میشوم.

اگر دقت کنید میبینید صرف نظر از اینکه زندانی دیگر چه کار کند همیشه به نفع من است که خیانت کنم. این یک مثال کلاسیک دوراهی زندانی بود اما میتواند مصداقهای بسیار زیادی داشته باشد. حالا فرض کنید من میخواهم تصمیم بگیرم از یارانه انصراف بدهم یا ندهم؟ من نمیدانم بقیه مردم از یارانه انصراف میدهند یا نمیدهند ولی حالتهای مختلف را در نظر میگیرم تا ببینم کدام بیشتر به نفع من است

 

 

من انصراف میدهم

من انصراف نمیدهم

بقیه انصراف میدهند

همه در وضعیت بهتر اقتصادی شریک میشویم(بیشترین سود برای همه)

من یارانه میگیرم از وضعیت بهتر اقتصاد هم لذت میبرم

بقیه یارانه نمیگیرند

بقیه انصراف نمیدهند

بقیه   یارانه میگیرند
من یارانه نمیگیرم وضعیت اقتصاد هم بهتر نمی شود

وضعیت اقتصاد بدتر میشود اما همه یارانه میگیریم

 

همانطور که میبینید در بازی انصراف از یارانه هم صرف نظر از اینکه دیگران چه کار میکنند برای من بهترین انتخاب این است که انصراف ندهم. حالت ایدئال این است که همه انصراف بدهیم و سود بیشتری ببریم اما چون نمیدانم دیگران چه کار میکنند تصمیم میگیرم برای به حداکثر رساندن سود خودم انصراف ندهم.

شاید بگویید این توضیح خیلی چفت و جور به نظر میرسد ولی انگار کلکی در این توضیح هست اگر این طور باشد که مردم همیشه عدم همکاری و منفعت کمتر را انتخاب کنند پس چطور جامعه انسانی سرپا مانده است؟ پس چطور سنگ روی سنگ بند میشود؟

کلکی در کار نیست. دوراهی زندانی یک حالت خاص از انتخابهای اجتماعی را در نظر میگیرد. فرض این است که دو زندانی با هم ارتباط ندارند و به هم اعتماد هم ندارند اگر دو زندانی با هم در ارتباط باشند با هم تبانی میکنند و تصمیم میگیرند هر دو سکوت کنند و ازاد شوند اگر هر دو به هم اعتماد کامل داشته باشند مثلا پدر و پسر باشند و مطمئن باشند دیگری علیهشان شهادت نمیدهد باز هر دو سکوت میکنند و بیشترین منفعت را میبرند. من تصور میکنم در داستان انصراف از یارانه هم مثل همین دوراهی زندانی نه ارتباط وجود داشت نه اعتماد وگرنه حتی اگر مردم را خودخواه فرض کنیم ممکن بود تصمیم بگیرند همه انصراف دهند و سود بیشتری کسب کنند.

ارتباط وجود نداشت چون ما نمیدانستیم اکثریت میخواهند انصراف دهند یا نه؟ وسایل ارتباط جمعی مثل تلوزیون پر بود از مصاحبه های کلیشه ای که وظیفه هر ایرانی است که انصراف دهد، من انصراف میدهم تو انصراف میدهی او انصراف میدهد… مصاحبه هایی که کسی برایشان تره هم خورد نمیکند. اگر تلوزیون رسانه بی طرف و قابل اعتمادی بود میتوانست با ایجاد ارتباط بین افراد حالت کلاسیک دوراهی زندانی را بشکند و مردم برای سود بیشتر با هم همکاری کنند. در رسانه های دیگر مثل شبکه های اجتماعی هم به هزار و یک دلیل موجی شکل نگرفت که مردم احساس کنند اکثریت قابل توجهی انصراف میدهند در واقع ارتباط بین افراد شکل نگرفت.

پارامتر دومی که مفقود بود هم اعتماد بود. ممکن است بگویید اعتماد به کی و چی؟ سوال خوبی است. اعتمادی که اثر اجتماعی داشته باشد دو گونه است، اعتماد به سازمانها مثل دولت و حکومت و اعتماد تعمیم یافته، یعنی اعتماد به مردم به طور کلی. اعتماد شخصی اهمیت اجتماعی ندارد اینکه من به شریک زندگی یا والدینم اعتماد داشته باشم چیز خوبی است، اما اهمیت اجتماعی ندارد. اعتمادی اهیمت اجتماعی دارد که اعتماد به سازمانها و نهادها باشد یا اعتماد تعمیم یافته باشد یعنی اگر مثلا یک فرد عادی را در خیابان به من نشان دهند و بگویند چند درصد ممکن است این شخص غیر قابل اعتماد و دزد و پدرسوخته باشد؟ بگویم دو درصد بگویم پنج درصد نه هفتاد درصد یا نود درصد! این اعتماد تعمیم یافته است. یعنی اعتماد به دیگران به طور کلی. هم اعتماد به نهادها و هم اعتماد تعمیم یافته سرمایه اجتماعی محسوب میشود درست مثل سرمایه فیزیکی میشود سرمایه اجتماعی را یک شبه به باد داد اما جمع کردن ان سخت است و زمان میبرد

اگر حرفهایم را جمع و جور کنم میتوانم بگویم مردم تصمیم گرفتند همکاری نکنند و سود کمتری ببرند چون در یک دوراهی زندانی کلاسیک گیر افتاده بودند. چون ارتباط و اعتماد کافی وجود نداشت که بتوانند گزینه بهتر را انتخاب کنند. شاید ممکن بود با تمهیداتی مقداری وضعیت را بهتر کرد مثلا اگر از ابزارهای ارتباطی بهتری استفاده میکردند و زمان بیشتری صرف میشد تا اعتمادی شکل بگیرد و مردم نتیجه بگیرند لااقل بخش قابل توجهی تصمیم به همکاری دارند. 


چرا اسبهای مسابقه با هم رقابت میکنند؟ انگیزه اسب سوارها مشخص است میخواهند به افتخار و جایزه برسند اما انگیزه اسبها در مسابقه دادن با یکدیگر چیست؟ در واقع اسبها مسابقه نمیدهند تلاش اسبها برای سریعتر دویدن جزیی از طبیعت انهاست همان چیزی که به آن رم کردن میگویند. اسبها در طبیعت جزو موجوداتی هستند که شکار میشوند و تنها دفاعشان فرار کردن است. وقتی یک اسب به صورت ناگهانی میدود بقیه اسبها میترسند و تصور میکنند موجود خطرناکی نزدیک شده است و بقیه هم میدوند. وقتی همه دویدند میزان کلی ترس و وحشت بیشتر میشود در نتیجه کل گله سریعتر میدود با سریعتر دویدن میزان وحشت بازهم بیشتر میشود و باز هم سریعتر از قبل میدوند. در مسابقه اسب دوانی چنین اتفاقی رخ میدهد. در واقع سوارکارها روی یک گله رم کرده نشسته اند که بر اساس غریزه اش عمل میکند و کاری ندارد چه کسی جایزه میگیرد.
اسبها موجودات جالبی هستند اما هدف من در اینجا پرداختن به اسبها نیست میخواهم در مورد فواید نگرش انتقادی یا روشنفکری حرف بزنم. حالا روشنفکر چه ربطی به اسب دارد؟ این چیزی است که در پایان این نوشته خواهید فهمید.
مسابقه یا رم کردن اسبها نمونه ای از یک سری پدیده هایی است که پدیده فیدبک مثبت نامیده میشوند. هرجا که یک اشفتگی کوچک در سیستم اشفتگی بزرگتری ایجاد کند و ان اشفتگی بیشتر هم به نوبه خود اشفتگی باز هم بیشتری ایجاد کند با یک سیستم فیدبک مثبت روبرو هستیم. نمونه دیگری از پدیده فیدبک مثبت در عالم گیاهان، درختان سر به فلک کشیده جنگل هستند. اول یک درخت کمی رشد میکند و چترش روی درختان دیگر سایه میاندازد بقیه درختان برای رسیدن به نور بیشتر رشد میکنند و درست مانند اسبها مسابقه‏ای برای رشد بیشتر و بیشتر شروع میشود. به نفع همه درختها بود که کوتاه میماندند و انرژیشان را صرف بقیه اموراتشان مثل میوه درست کردن و تشکیل دانه می‏کردند (باغبانها با هرس کردن همزمان درختها این کار را میکنند) اما واضح است که درختها قادر به توافق و تشکیل تراست نیستند وقتی یکی به سرش میزند که زرنگی کند و نور بیشتری بگیرد نمی‏شود نشست و دست روی دست گذاشت. در پایان نوری که به تک تک درختان میرسد بیشتر از قبل نیست فقط انرژی زیادی هدر رفته است اما چه می‏شود کرد زندگی همین است دیگر.
در واقع تعداد سیستمهای فیدبک مثبت مفید بسیار انگشت شمار است. در طبیعت اکثر سیستمهای فیدبک مثبت به نتایج انفجاری غیرقابل کنترل و مضر برای موجودات زنده منتهی می‏شوند. سقوط بهمن نمونه ای از یک سیستم فیدبک مثبت است که فایده ای برای موجودات زنده نمیتواند داشته باشد. علت خطرناک بودن اکثر سیستمهای فیدبک مثبت روشن است. بقای موجودات زنده و اساس حیات بر هموستازی یا ایجاد تعادل در محیط داخلی بدن استوار است. سیستمهای فیدبک مثبت اساسا ضد تعادل هستند و بنابراین عجیب نیست که در اکثر موارد برای موجودات زنده مضر باشند. در همان معدود موارد مثبتشان هم بسیار هزینه زا هستند یعنی تا پای مرگ و زندگی در میان نباشد برای موجودات زنده نمیصرفد که از این سیستمها استفاده کنند.
سیستمهای فیدبک منفی درست نقطه مقابل سیستمهای فیدبک مثبت هستند یعنی روند افزایشی در برون ده سیستم باعث کاهش درون داد میشود وبرعکس. گرسنگی و تشنگی و سیری نمونه ای از سیستم فیدبک منفی هستند. غذا خوردن با افزایش قند خون باعث احساس سیری و کاهش میل به غذا میشود. کاهش اب بدن و در نتیجه بالا رفتن غلظت یون سدیم در خون باعث احساس تشنگی وافزایش میل اب خوردن میگردد وقتی اب خوردیم غلظت یون سدیم دوباره کم میشود و میل نوشیدن اب از بین میرود. میشود صدها نمونه از سیستمهای فیدبک منفی مثال زد که در بدن انسان و دیگر موجودات زنده مورد استفاده قرار می‏گیرند. برخلاف سیستمهای فیدبک مثبت در اینجا دستمان باز است و هرقدر بخواهید می‏توانم از سیستمهای فیدبک منفی مفید مثال بزنم اما به من اعتماد داشته باشید و قبول کنید بقیه موجودات زنده هم تعادل بدنشان یعنی حیاتشان را با همین سیستمهای فیدبک منفی حفظ می‏کنند. اگر تنظیم فیدبک منفی وجود نداشت ادمها اینقدر می‏خوردند که از سیری منفجر می‏شدند. یون پتاسیم در عضله قلب تجمع می‏کرد و قلب از کار میوفتاد. ماهی های اب شیرین اینقدر اب جذب می‏کردند که مثل یک بادکنک باد می‏کردند ومی‏ترکیدند و برعکس ماهیهای اب شور مثل ماهی نمک سود اب بدنشان کشیده می‏شد و پر از نمک می‏شدند. خلاصه زندگی بدون سیستم فیدبک منفی امکان پذیر نبود.
خارج از بدن موجودات زنده و در قلمرو فرهنگ و اجتماع هم سیستمهای فیدبک مثبت و منفی در کار هستند. هجوم مشتریان برای بیرون کشیدن پول از بانک نمونه‏ای از یک چرخه فیدبک مثبت است. ابتدا بانک به مشکل کوچکی می‏خورد که عده ای از مشتریان را نگران میکند و ترجیح می‏دهند پولشان را بیرون بکشند، بقیه مشتریان باخبر میشوند که عده‏ای پولشان را بیرون کشیده‏اند نگرانی بیشتر می‏شود و انها هم پولشان را بیرون می‏کشند از اینجا یک چرخه فیدبک مثبت شروع می‏شود که تا ورشکستگی کامل بانک پیش می‏رود. این پدیده در میان بازاریان شناخته شده است و گاهی سعی می‏کنند با استفاده از آن رقیب را نابود کنند. با ایجاد شایعه این تصور را ایجاد می‏کنند که فلان تاجر در حال ورشکست شدن است.کافی است چنین شایعه ای پخش شود طلبکاران برای گرفتن مطالباتشان هجوم می‏اورند و دیگر کسی حاضر نمی‏شود معامله اعتباری یا به اصطلاح چکی انجام دهد و در نهایت تاجر نگونبخت واقعا ورشکست می‏شود. فروشندگان اثار فرهنگی و هنری به طور مثال فیلمهای سینمایی از پدیده فیدبک مثبت اگاه هستند و از ان استفاده می‏کنند. وقتی یک فیلم در هفته اول پر فروش باشد توجه عده بیشتری را به خود جلب می‏کند و طبیعتا فروشش باز هم بیشتر میشود و باز فروش بیشتر توجه بیشتری را جلب میکند و…
کسانی که به دنبال بهره‏گیری از پدیده فیدبک مثبت هستند در هفته اول با کلکهای مختلف مثل توزیع بلیت رایگان در مدارس یا کسب حمایت بعضی سازمانها فروش را بالا می‏برند اصلا مهم نیست که این میزان فروش واقعی باشد. می‏تواند بیشترش بلیت رایگان باشد، مهم این است که امار اعلام شده در هفته اول بالا باشد تا استارت سیستم فیدبک مثبت زده شود از انجا به بعد خود سیستم پیش می‏رود. به اسم خاصی اشاره نمی‏کنیم و مثلا نمی‏گوییم فیلمهای دهنمکی این طور فروش میرود. هدفمان توضیح مطلب است.
وقتی یک فیلم بی ارزش با استفاده از سیستم فیدبک مثبت پر فروش می‏شود کسانی که از دیدن فیلم برمی‏گردند با تعجب می‏گویند مردم احمق شده‏اند؟ چطور این همه ادم برای چنین مزخرفی پول داده‏اند؟ نمیدانند که دیگران احمق نیستند بلکه آن دیگران هم درست مثل خود ما قربانی یک سیستم فیدبک مثبت شده‏اند. البته حرفی در این نیست که یک عده به هرحال حتی بدون وجود سیستمهای فیدبک مثبت هم احمق هستند.
معمولا قبل از انتخاباتهای پرشور یک سیستم فیدبک مثبت راه میوفتد. تا مدتی مردم بلاتکلیف هستند و تصمیم روشنی ندارند یکی دو هفته قبل از انتخابات استارت یک سیستم فیدبک مثبت زده میشود (نمیگویم لزوما کسی یا کسانی اگاهانه این کار را میکنند) از این و آن میشنوی که فلانی بیشتر رای میاورد همین زمزمه های اولیه افراد بیشتری را جذب میکند و سیستم کم کم گرم میشود تا جایی که و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا. کسی نمیداند دقیقا چه اتفاقی رخ داده است که ناگهان نظر همه تغییر کرده ولی معمولا افراد بدون اینکه نیازی به تحلیل مساله ببینند احساس میکنند: لابد این انتخاب درست است که همه همین کار را میکنند. نمیدانم تا به حال قطع شدن درخت را دیده اید یا نه؟ وقتی درخت قطع شد تا چند لحظه همانطور ایستاده است و تعادلی ناپایدار دارد بعد به یک سمت متمایل میشود اول سرعتش کم است اما در کثری از ثانیه به صورت تصاعدی شتابش افزایش میابد. همین که به یک سمت متمایل شد حرکت انقدر انفجاری و سریع است که هیچ چیز نمیتواند جلویش را بگیرد. تحولات قبل از انتخابات در ایران معمولا این طور است.
در دنیای فرهنگ هم مثل طبیعت، سیستمهای فیدبک مثبت بیشتر از اینکه مفید باشند مضراند. گفتیم که اساس حیات ما بر سیستمهای خود تنظیم فیدبک منفی استوار است اما طبیعت برای تضمین بقای ما در وجود ما یک سیستم فیدبک مثبت هم تعبیه کرده است. اجداد ما قبل از انکه به مرحله ابزارسازی برسند تنها در پناه گله میتوانستند به حیات خود ادامه دهند. شکار یک هموساپینس زپرتی برای موجوداتی مانند ببر و پلنگ کاری نداشت و تقریبا نوعی تفریح محسوب میشد. احتمالا در ان زمانها ما حریف تمرینی برای بچه پلنگهایی که دوره اموزشی را طی می‏کردند محسوب می‏شدیم و پلنگهای کاردرست به شکار گاومیش و گراز بسنده میکردند، ما را می گذاشتند برای تمرین توله پلنگها یا به عنوان دست گرمی پلنگهای پیر و ناتوان که در ایام بازنشستگی احساس بطالت نکنند.
در آن شرایط انسان فقط می‏توانست در پناه گله زنده بماند. واضح است که سی جفت چشم بهتر از یک جفت میبند و سی جفت گوش صداهای بیشتری از یک جفت گوش را می‏شنود. اگر یک پلنگ به گله انسانها نزدیک می‏شد احتمال اینکه نزدیک شدن پلنگ را بفهمند وخودشان را نجات دهند بیشتر از زمانی بود که تنها باشند.
زندگی در گله مستلزم تبعیت است، وقتی همه فرار میکنند باید فرار کرد. گله جای چون و چرا نیست. اگر کل گله اشتباه کرده باشد مثلا انچه تکان خورده جای پلنگ یک شاخه درخت بوده یا چیزی که تصور میشده ببر است یک بز مردنی بود مشکلی ایجاد نمیشود اما اگر قضیه برعکس باشد یعنی گله درست فکر کرده باشد ولی به فرض یکی از اجداد ما به دلایل روشنفکرانه خواسته باشد مستقل تصمیم بگیرد و تابع جمع نباشد در آن صورت آن جد روشنفکر ما آن شب به عنوان شام روی میز بچه ببرها قرار گرفته و در عوض اجداد عوام و دنباله رو ما جان به سلامت میبردند.
ما هم مانند اسبها بر اساس ذخایر ژنتیکیمان میل دنباله روی و همرنگ جماعت شدن را داریم. برای میلیونها سال تنها راه حفظ حیات بر روی این سیاره همین بوده است. اما گفتن ندارد که مدتی است شرایط کمی عوض شده است. ما به مرحله ابزارسازی رسیده‏ایم. ابزارهایی که می‏سازیم از یک سیخونک که میشد با ان قورباغه یا وزغ شکار کرد به سطح شاتل فضایی رسیده است. مغزمان بیشتر رشد کرده است. دیگر شیر و پلنگ تهدید حیات ما نیستند در واقع قضیه برعکس شده است و انهایی که دلسوزترند نگران انقراض شیر و پلنگ هستند.
در زندگی امروز دنباله روی و تبعیت کورکورانه از جمع بیشتر از انکه مفید باشد مضر است. ایا طبیعت فکری برای کنترل این سیستم فیدبک مثبت کرده است تا امروز که شرایط عوض شده کلاه سرمان نرود؟ نه! میلیونها سال طول کشیده تا چنین سیستمی در ژنتیک ما شکل بگیرد، طبیعت نمیدانسته که ما بعدا زورمان زیاد می‏شود و پدر شیر و پلنگ را هم درمیاوریم و دیگر نیازی به دنباله روی گله وار نداریم. حالا که شرایط عوض شده اگر می‏خواهیم طبیعت انسان خودش را تطبیق دهد و غرایزمان اصلاح شود باید میلیونها سال صبر کنیم. یعنی طبیعت میانبری چیزی ندارد؟ نه پدر جان طبیعت همین است چانه زدنی نیست.

درست است که طبیعت کند است اما لزومی ندارد صبر کنیم طبیعت خودش پیروی گله وار را که زمانی بنا به ضرورت ایجاد کرده بود تعدیل کند. خودمان میتوانیم کارهایی برای تعدیلش انجام دهیم. تقویت نگاه انتقادی یکی از چیزهای مفیدی است که اینجا به درد میخورد. منظور از نگرش انتقادی این نیست که یک چوب دستمان بگیریم و دنبال کسانی بیوفتیم که از عقایدشان خوشمان نمی اید یا به کسانی که ایده‏ای را مطرح میکنند توهین کنیم. نگرش انتقادی کارش مقایسه و سبک سنگین کردن دیدگاه‏های مختلف است، کارش این است که تنها به یک منبع خاص برای درک و فهمیدن بسنده نکند. کارش این است که جای دنباله روی انتخابهای مختلف را بسنجد و بهترینش را انتخاب کند. کارش این است که چیزهایی که مسلم و بدیهی فرض میشوند را زیر سوال ببرد. خلاصه کارش گیر دادن و رو مخ بودن است.
واضح است که این کارها جرات میخواهد. میل ناخوداگاه ما، انچه سرشت و طبیعت ما دیکته میکند، همرنگ شدن با جماعت و تبعیت کورکورانه است. خب روشن است که خلاف جریان شنا کردن و زیر سوال بردن بدیهیات جرات میخواهد.
کانت جزوه کوچکی دارد به اسم روشنگری چیست؟ در این جزوه کانت میگوید «جرات دانستن داشته باش این است شعار روشنگری». دانستن مستلزم همه ان چیزهایی است که در بالا گفتم و صد البته این چیزها جرات میخواهد. به نظر من شروع روشنفکری از همینجاست که کانت میگوید. از انجا که کسی جرات دانستن پیدا کند. یکی از اجداد روشنفکرمان در گله انسانها را در نظر بگیرید که متوجه میشود شرایط عوض شده و دیگر نیازی به زندگی گله وار نیست، میشود مستقل فکر کرد، فهمید و تصمیم گرفت. کانت همان است.
فکر می‏کنم تقویت نگرش انتقادی در خود و وجود روشنفکرهای واقعی و ادمهای منتقد تنها چیزی است که می‏تواند مکانیسمهای فیدبک مثبت مضر را تا اندازه‏ای تعدیل کند. البته یک راهش هم این است که میلیونها سال صبر کنیم تا طبیعت خودش این مشکل را حل کند. شما کدام را ترجیح میدهید؟


توماس نیگل مقاله ای دارد به اسم «خفاش بودن چگونه است؟» نیگل زیست شناس نیست و فیلسوف است بنابراین بیش از اینکه زندگی خفاشها برایش مهم باشد سوال اساسیش در این مقاله این است که چگونه میتوان دیگری بودن دیگران را درک کرد؟ این سوال را علاوه بر خفاش میشود برای هر موجود زنده دیگری نیز طرح کرد مثلا گراز بودن، امیب بودن، گاومیش بودن یا احمد خاتمی بودن چگونه است؟ البته ممکن است بگویید این مثالها یکسان نیستند درک یک گاومیش کار سختی است اما احمد خاتمی هر چه باشد انسان است (فرض کنیم در اینکه احمد خاتمی به هر حال نوعی انسان است تردیدی نباشد) بنابراین اینها در یک رده نیستند.

درست است. درک احمد خاتمی از درک یک گاومیش باید کار راحتتری باشد چون در واقع ما دیگران را از طریق همدلی یا ان طور که روش شناسان میگویند از طریق درون فهمی درک میکنیم. وقتی کسی ناخنش را روی بینیش میکشد میفهمیم که نوک بینی او میخارد چون در موارد مشابه خودمان هم همین کار را میکنیم اما هر قدر در سلسله مراتب جانوران از انسان دورتر شویم و به موجودات ساده تر نزدیک شویم درک انها سختتر میشود چون علاوه بر اینکه تعداد رفتار معنی دار در این موجودات کمتر شده و به صفر میل میکند تعداد رفتارهای مشترک یا مشابه ما و ان جانوران هم کمتر میشود و در نتیجه درک رفتار سختتر است. میشود یک پیوستار رسم کرد که یک سمتش یکی از دوستان هم عقیده شما بعد احمد خاتمی بعد گاومیش باشد و در نهایت به امیب منتهی شود امیب در دورترین نقطه است و امکان درک رفتارش تقریبا برابر صفر است.

میخواهم بگویم اگر ما میتوانیم دیگران را بفهمیم به خاطر این است که خودمان را میفهمیم ودرک دیگران هم از روی درک تشابه آن دیگران با خودمان صورت میگیرد. اما ایا واقعا ما خودمان را میشناسیم؟ میشود ساعتها در مورد اینکه خود واقعی ما چیست بحث کرد وبه نتیجه ای هم نرسید. بیایید کار را ساده کنیم و به طور کلی خصوصیاتی که خود یا هویت ما را تشکیل میدهند به دودسته ذهنی و فیزیکی تقسیم کنیم خصوصیات فیزیکی را کنار میگذاریم. اینکه موهای شما بلوند است یا سایز سینه شما بزرگ است ممکن است برای شریک زندگی شما مهم باشد اما موضوع بحث ما نیست. ما اختصاصا در مورد ویژگیهای ذهنی اکتسابی بحث میکنیم برای ساده کردن کار بگوییم در مورد عقاید بحث میکنیم. میخواهیم بفهمیم عقایدی که داریم چقدر ممکن است اصالت داشته باشند و یا اینکه مثل همان خصوصیات فیزیکی که به خاطر کم ارزش بودنشان حذفشان کردیم به صورت غیر ارادی به دست امده باشند. سوال را این طور مطرح میکنم ایا عقاید ما واقعا عقاید ما هستند یا ایا ممکن است به شکلی غیر ارادی کسب شده باشند؟ عقاید در واقع نوعی اطلاعات هستند. سوال من را میشود این طور فرموله کرد ایا ممکن است یک سری اطلاعات موجود در ذهن ما بدون خواست و اراده ما و به صورت انگلی انجا جا خوش کرده باشند؟ اجازه دهید این بحث را با بررسی تمثیلی یک حوزه دیگر دنبال کنیم.

ذخیره ژنتیکی انسان شامل تعداد زیادی ژن میشود که بخش بزرگی از این ژنها اساسا هیچ کارکرد خاصی ندارند میشود گفت اگر کل اطلاعات ژنتیکی انسان 30 جلد کتاب باشد در عمل فقط یک جلد ان مورد استفاده قرار میگیرد و معلوم نیست اساسا حکمت ان 29 جلد دیگر چیست. یک سری از این ژنها ژنهای خاموش هستند. در انسان ژن تولید شاخ، سم و ابشش هم وجود دارد اما در فرایند تکامل این ژنها در یکی از اجداد ما برای همیشه خاموش شده اند ولی با اینکه کارکردی خاصی ندارند همچنان کپی میشوند و به نسلهای بعد منتقل میشوند. دانشمندان میگویند یک سری دیگر از این ژنهای بی خاصیت ژنهای انگل هستند. هسته سلول مانند یک دستگاه تکثیر برای کپی کردن ژنها است. یک سری ویروسها و عوامل انگل در زور چپان کردن خودشان به هسته سلول بسیار با استعدادند و کارشان این است که اطلاعات ژنتیکی خود را لابلای ژنهای طبیعی موجود زنده بچپانند. بعضی از این ویروسها پس از تکثیر تغییرات خطرناک و کشنده ای را در بدن موجود زنده ایجاد میکنند که در نتیجه میزبان ویروس میمیرد و شانس انتقال خود ویروس هم کم میشود. میشود فهمید ویروسهایی بیشترین شانس انتقال را دارند که کمترین میزان تغییر را در بدن میزبان ایجاد کنند یعنی همین ژنهای انگل و بی خاصیت که لابلای ژنهای فعال ما جا خوش کرده اند کافی است یک بار موفق شوند خود را لابلای ژنهای نرمال بچپانند انگاه برای همیشه کپی و تکثیر خواهند شد. اگر در نظر بگیریم که تکثیر ذخیره ژنتیکی انسان از میلیونها سال پیش شروع شده وجود این حجم از اطلاعات انگل و بی خاصیت در ذخیره زنتیکی ادمیزاد عجیب نیست.

یک حوزه دیگر که شیوع اطلاعات ناخواسته در ان زیاد اتفاق میوفند دنیای دیجیتال است. دنیای کامپیوتر هم ویروسهای خودش را دارد. درست مثل ویروسهای انسانی بین ویروسهای کامپیوتری هم انهایی بیشترین شانس انتقال را دارند که اثار مخربشان کمتر باشد یا به بیانی صاحب کامپیوتر متوجه حضور ویروس نشود. اگر ویروسی کل هارد شما را فرمت کند ممکن است با از بین بردن عکسهایی که با کلی زحمت برای اواتار فیسبوکتان فتوشاپ کرده بودید حال شما را بگیرد اما با این کار وجود خودش را هم لو داده است و شانس تکثیرش از بین میرود.

ایا حوزه دیگری هم وجود دارد که در ان سرایت اطلاعات ناخواسته مانند یک بیماری صورت گیرد؟ بله ذهن انسان. البته انسانها عقایدشان را مثل یک سی دی یا یو اس بی در شکاف دیگران فرو نمیکنند اما در دنیای مسایل ذهنی هم مکانیسمهای مشابهی برای انتقال ایده ها و عقاید، درست مثل یک بیماری واگیردار یا ویروس کامپیوتری وجود دارد. اگر این طور نبود صنعت تبلیغات این همه سوداور نبود و مبلغین برخی عقاید هر روز چاق و چله تر نمیشدند.

مدها از یک نقظه شروع می شوند و مثل یک بیماری به نقاط دیگر سرایت میکنند اگر شما در کشوری به دنیا امده اید که هشتاد درصد مردم ان مسیحی یا بودایی هستند معنیش این است که به احتمال هشتاد درصد مسیحی یا بودایی خواهید شد. میشود انتقال عقاید را دقیقا با قواعد واگیرشناسی (اپیدمیولوژی) مورد بررسی قرار داد.

به طور خاص فضای مجازی واگیرهای خاص خودش را دارد

فضای مجازی هم مثل دنیای ژنتیک انسانی و دنیای ویروسهای کامپیوتری مجالی را برای بیماریهای واگیردار فراهم میکند که جنس انها اطلاعات است. چیزی که گاهی ان را جوگیر شدن در فضای مجازی مینامیم.

حالا میتوانیم به سوال ابتدای این نوشته برگردیم. ایا عقاید ما همیشه عقاید ما هستند یا به عبارتی همیشه اصالت دارند؟ پاسخ این است که خیر، خیلی وقتها این عقاید میتوانند تنها جزیی از یک همه گیری عقاید واگیر دار باشند و نه چیزی بیشتر

مساله این است که همانطور که در مورد ژنهای ویروسهای انسانی و کامپیوتری دیدیم عقاید واگیردار هم در صورتی با موفقیت تکثیر میشوند که قربانی متوجه الوده بودنش نشود یا به بیان دیگر فکر کند اینها واقعا عقاید خودش هستند. ابتلا به بیماری جوگیر شدن در فضای مجازی را فقط از روی علایمش میشود تشخیص داد. بعضی از این علایم از اینقرار است:

 

  • -         بیمار در عین حال که فکر میکند کارهای مهمی برای نجات بشریت انجام میدهد در واقعیت مشغول کارهایی است که به سختی میشود فرق ان و وقت تلف کردن را فهمید. کارهای خطیر معمولا خطر هم دارند بنابراین به سختی میشود تصور کرد اقدامات خطیر همه گیرشوند. همانطور که ویروسهای کم خطر و بی خاصیت شانس تکثیر بیشتری دارند اقدامات کم نتیجه یا بی نتیجه شانس همه گیری بیشتری در فضای مجازی دارند. سود عوض کردن اواتار یا به اشتراک گذاشتن یک استتوس ممکن است نزدیک به صفر باشد اما هزینه اش هم نزدیک صفر است پس شانس جذب افراد بیشتر و همه گیری را دارد. گذشته از این همرنگ دیگران شدن در فضای مجازی حس همبستگی و درون گروه بودن را تقویت میکند که خودش پاداشهایی دارد. گاهی انجام دادن یا ندادن کارهای پیش افتاده میتواند ازمون مهمی برای عضویت در گروه باشد. اگر من قتل انجام ندهم کارمهمی برای اثبات متدین بودنم نکرده ام. دزدی نکردن کمی مهمتر است چون گاهی ادم وسوسه میشود اما اگر به فرض باریتعالی از ادم خواسته باشد تا عصر غذا نخورد یا چای را بدون قند بخورد یا وقتی دماغش میخارد ان را نخاراند این یک ازمون مهم الهی محسوب میشود چون سختتر از ادم نکشتن است. گاهی انچه کم اهمیت تر است مهمتر است.
  • -         بیمار با خشونت کلامی از عقایدی که توسط ویروسهای ذهنی دریافت نموده دفاع میکند و فرایند درمان را دشوار میکند. این جزیی از دفاع ویروس است. همانطور که بعضی ویروسهای کامپیوتری انتی ویروسها را از کار می اندازند بیماریهای واگیردار فضای مجازی هم پس از الوده کردن قربانی او را وادار به دفاع از خود میکنند. چون این عقاید استدلال کافی برای دفاع از خود ندارند معمولا بیمار را وادار به مقابله خشن با استدلالهای مخالف میکنند
  • -         گاهی بیمار دست به اعمالی میزند که کمی شرم اور یا سبک تلقی میشوند. مثلا بیمار اواتار فیسبوک خود را به زرافه تغییر میدهد از فلان برنامه مخصوص خردسالان با شور و حرارت دفاع میکند و به دیگران توهین میکند و نظایر اینها. گاهی در واگیردار شدن یک بیماری مجازی سبک و مبتذل بودن ان یک مزیت محسوب میشود. پیوستن به یک حرکت جلف همه گیر حاشیه امنی را برای ادم ایجاد میکند و برای کسانی که میل سرکوب شده چنین رفتارهایی را حس میکنند به هرحال از جلف بودن انفرادی امنیت بیشتری دارد
  • -         بیمار به ایجاد محفلهای مافیایی مجازی علاقه نشان میدهد و از قرار گرفتن در معرض عقاید متنوع و مخالف هراسان است. اگر بیمار در دفاع از ویروس ناتوان باشد دوستانش به کمکش خواهند امد و بقای ویروس تضمین میشود. هر بار که بیماری جدیدی در فضای مجازی همه گیر میشود این محفلها بازتعریف میشوند و با بلاک و فالو و انفالو حد و مرز محفل باز تعریف میشود

 

این بیماری علایم دیگری هم دارد اما فکر میکنم این نوشته تا همین جا هم زیادی طولانی شده است. حرفهایم را اینجور جمع و جور میکنم که همه گیریها در فضای مجازی را میشود با قوانین علم اپیدمیولوژی تحلیل کرد. بسیاری از این همه گیریها خطرناک نیستند یا اثار سوءشان ناچیز است اما به هرحال همیشه میتوانند خطرناک باشند چون نااگاهانه دچار ان میشویم و در مقابل درمان هم مقاومت میکنیم و نتایج ان قابل پیش بینی نیست 


خانم فمینیستی توی فیس بوکش چیزی علیه ترانه جدید شاهین نجفی و محسن نامجو نوشته بود و در پایان به عنوان نتیجه گیری اضافه کرده بود ازادی بیان شعاری است که کشورهای غربی می دهند شما نگاه کنید امریکا با شعار دموکراسی و ازادی بیان در عراق چه می کند؟

به نظر من این اظهار نظر به قول روشنفکرها خیلی تیپیک یا نمونه وار و سرشت نماست که نشان میدهد نقد از نظر بسیاری از ایرانیها چه مفهومی دارد

باید مرا ببخشید که مثل دوستان روشنفکر بلد نیستم اصطلاحاتی مثل دیسکورس و کانتکست و غیره را توی حرفهایم بیاورم و مثل راننده های تاکسی حرف میزنم ولی به هرحال نظر من این است. فکر میکنم معنای درست نقد و کارکرد اصلی ان این است که به کسی که از موضوعی سررشته ندارد بینش بدهد تا بتواند درست انتخاب کند.

فرض کنید در کشوری مثل امریکا که سالانه بیش از 1000 فیلم سینمایی تولید میشود میخواهید به سینما بروید. شما یک علاقمند معمولی سینما هستید نه پولش را دارید نه وقتش را و نه اعصابش را تا هر فیلمی را که روی پرده میرود ببینید تا متوجه شوید ارزش دیدن و پول پای بلیت دادن را دارد یا نه؟ خب چه کار میکنید؟ ستون نقد فیلم روزنامه را میخوانید میبینید مثلا از بین فیلمهایی که روی پرده هست منتقدان 5 فیلم را تحویل گرفته اند فلان منتقد به اولی 3 ستاره داده دیگری 4 ستاره و یک منتقد هم دو تا و نصفی. ده فیلم دیگر را هم منتقدین مزخرف توصیف کرده اند در مورد خیلیهای دیگر هم اساسا چیزی نگفته اند در نتیجه یکی از همان خوبهایش را برای دیدن انتخاب میکنید و به این ترتیب در پول و وقتتان صرفه جویی میشود.

باز فرض کنید میخواهید یک کتاب روانشناسی در مورد تغییر نگرش بخوانید اما شما روانشناس نیستید که خودتان بتوانید در مورد ارزش یک کتاب روانشناسی قضاوت کنید در این مورد علاوه بر اینکه دیمی و قضاقورتکی پیش رفتن و خریدن یک دوجین کتاب روانشناسی پول و وقت شما را هدر میدهد امکان بداموزی هم هست پس میروید نقد چندتا روانشناس را در مورد کتابهای جدید میخوانید و انتخابتان را میکنید

خلاصه اینکه نقد کارش این است که به شما آن بینشی را بدهد که به دست اوردنش مستلزم صرف پول و وقت و سالها تحصیل و مطالعه است. نمیخواهم بگویم تمام انواع نقد همین کار را میکنند. ده ها نوع نقد وجود دارد. ممکن است کسی یک فیلم را از دیدگاه روانشناسی فروید یا جامعه شناسی نقد کند و به شما نشان دهد از دید یک روانشناس یا جامعه شناس در این فیلم چه چیزهایی میشود پیدا کرد تا از تماشای فیلم بیشتر لذت ببرید. علاوه بر نقد روانکاوانه یا جامعه شناختی نقد ساختارشکن هست که تناقضات اثر را بیرون میکشد نقد مارکسیستی که مناسبات سلطه را در اثر افتابی میکند نقد فوکویی که روابط قدرت را اشکار میکند و غیره و غیره اما فکر میکنم اصلیترین و مهمترین کار نقد یک کالای فرهنگی برای مخاطب معمولی این است که به او در انتخاب کمک کند تا بتواند تصمیم بگیرد پول دادن پای این اثر ارزشش را دارد یا نه

از این لحاظ کار نقد نوعی مشاوره تخصصی است. شما اگر بخواهید ماشین هم بخرید به یک ادم وارد رجوع میکنید تا در مورد ماشینی که قرار است بخرید نظر بدهد تا بیخود پولتان را دور نریخته باشید. کالای فرهنگی هم استثنا نیست و کار نقد دقیقا همین است که به شما کمک کند درست انتخاب کنید

خب حالا ببینید نتیجه این نقدهایی که این طرف و ان طرف در جامعه ایرانی در مورد کالاهای فرهنگی میبینیم چیست و ایا همین کارکرد را دارد یا نه؟ مثلا در مورد اهنگ مورد بحث هدف ناقد این نیست که به من نشان دهد اثر مورد اشاره ارزش خریدن ندارد چون اساسا همه ما این اهنگ را بدون پرداخت پول و رایگان دانلود کرده ایم هدف کوبیدن اثر است و نتیجه گیری اینکه باید جلوی اینجور مزخرف گوییها را گرفت

فرقی نمیکند ناقد محترم یک ایت الله باشد یا یک فمینیست یا چه و چه همه معتقدیم بالاخره یک نفر در جایی هست که مشغول مزخرف گفتن است و باید جلویش را گرفت نقد وسیله ای است برای برانگیختن دیگران علیه این و ان تا جلوی حرف اضافه زدن را بگیریم مثل خیلی چیزهای دیگر که محصول مدرنیته هستند نقد هم وقتی به این ور اب می اید ماهیتش کمپلت عوض میشود و تبدیل میشود به ابزاری ضد مدرن. همانطور که مثلا انتخابات که قاعدتا در کشورهایی که مبدع ان بوده اند حقی است از حقوق شهروندی در اینجا میشود تکلیفی الهی که رعیت برای انکه به جهنم نروند باید ادایش کنند

پس از تحریر یا post script  یا P.S

اگر نظر شخصی من در مورد این ترانه را به عنوان یک شنونده معمولی و نه یک منتقد که کاری است حرفه ای خواسته باشید باید بگویم به نظر من یکی از کارهای معمولی نجفی و نامجو بود نه برجستگی خاصی داشت نه مانند بعضی دوستان روشنفکر باعث انزجارم شد. حس این را داشت که مثلا یک خواننده معروف در یک جمع دوستانه بزند زیر اواز خب این شاهکار نیست اما حس جالبی دارد. به هرحال شنیدنش مفت است. با اینکه من از شوخیهای مربوط به پریود خوشم نمیاید نه به این دلیل که ضد زن است بلکه به این دلیل که گذشته از هرچیز حال به هم زن است، در مورد کلمه پریود در این ترانه حس منفی نداشتم در بین اقایان هم گاهی این اصطلاح استفاده میشود که بار جنسیتی ندارد این را از دوستان مذکرم زیاد شنیده ام که مثلا وقتی کسی یک روز بی حوصله است میگوید امروز سر به سرم نگذارید پریودم… در مورد اینکه بعضی دوستان این ترانه را مبتذل و سخیف ارزیابی کرده اند هم فکر میکنم اینها ادرس را عوضی امده اند زبان رپ همین است. اساسا من در این ترانه تابو شکنی هم ندیدم یک سری عبارات معمولی است که مردم معمولی کوچه و بازار زیاد به کار میبرند اساسا قرار نیست رپ زبان فاخر و فرهیخته ای داشته باشد اگر دنبال فرهیخته هستید تلوزیون ایران را روشن کنید. ولی در واقع حرف من در این نوشته خوب یا بد بودن این اهنگ نبود


من سالهاست که تلوزیون نگاه نمی کنم دیشب به صورت اتفاقی یک فیلم دیدم که اسمش را نمی دانم موضوعش در مورد تحریمها بود. داستان فیلم در مورد یک مهندس جوان بود که برای خرید مواد اولیه یک پروژه ملی در عسلویه به ارمنستان می رود. رییس پروژه حاج صادق نامی است که معمولا در فیلمها نقش یک برادر سپاهی یا امنیتی معقول را بازی میکند همانی که در اژانس شیشه ای قصد دارد ماجرا را حل و فصل کند. یک حاجی یا احتمالا سید دیگر هم هست که از این حاجیهای معمولی است و همه جا در سفر خارجه سیریش مهندس است و معلوم نیست در عملیات تامین مواد اولیه چه نقشی دارد ظاهرا بپای مهندس است و باید مراقب حفظ ارزشها و یک سری چیزهای دیگر باشد.

در ارمنستان خانم ناشناسی با مهندس تماس میگیرد و میگوید اطلاعاتی را که از شرکت ارمنی گرفته اید به ما بدهید در عوض ما همان جنس را ارزانتر و با 5 درصد کمیسیون به شما میدهیم مهندس با حاج صادق تماس میگیرد حاجی مشخصات خانمه که شامل رنگ کلاه گیس و خال بغل دماغ وی می شود را به بچه ها میدهد و بچه ها سه سوت امار طرف را در می اورند که جاسوس است. بعد که با تیزهوشی حاجی جاسوسها سنگ روی یخ می شوند جاسوسها لپ تاپ مهندس شوت داستان را میدزدند اما این بار هم کنف میشوند چون حاجی شماره 2 یا همان بپای مهندس از قبل اطلاعات قلابی را توی لپ تاپ مهندس کپی کرده است

اما این پایان ماجرا نیست همه دنیا بسیج شده اند که نگذارند ایران از ارمنستان میلگرد وارد کند در ایران مهندس را ترور میکنند اما او جان سالم به در میبرد در نهایت پیمانکار خارجی پروژه ایران را ترک میکند اما مهندس وحاجی شماره یک و دو خودشان کنترل اوضاع را در دست میگیرند و پروژه را تمام میکنند. یکی از خارجیها که جا مانده است به مهندس میگوید تو برای جان مردمت ارزش قایل نیستی چطور میخواهی سقف سیلو را بالا ببری نمیترسی بریزه رو سر کارگرها؟ که مهندس میگوید انشا الله که نمیریزه. کارگرها که زیر سقف ایستاده اند و لابد به اندازه مهندس و دو حاجی مذکور که در مکان امنی دکمه بالابر را میزنند توکلشان قوی نیست هراسان به سقف نگاه میکنند اما مهندس موقع زدن دکمه بسم الله گفته است و سقف روی سیلو قرار میگیرد و نقشه های دشمنان در اقصی نقاط جهان خنثی می شود

نکته جالب داستان این است که مدیر پروژه که قاعدتا باید یک مهندس یا مدیر صنعتی باشد یک ادم امنیتی است نفر دوم پروژه یا همان حاجی شماره دو هم همینطور. در محل دفتر شرکت این دو خودشان جاسوسان را دستگیر و بازجویی میکنند و توطئه دشمنان را همانجا فی المجلس خنثی می کنند. منطق داستان در این جهت پیش می رود که چنین ترکیبی لازم است. اگر مشکلاتی که صنعت ما با ان مواجه است در درجه اول چیزهایی از قبیل جاسوسی، ترور، دزدی اطلاعات و امثال اینهاست طبیعی است که کار را باید به ادمهای امنیتی و اطلاعاتی سپرد نه کسانی که هنرشان مدیریت صنعتی است. به عبارتی اگر شرایط امنیتی است پس کار باید به دست امنیتیها باشد. با مهندسی معکوس می شود به این استدلال رسید که برای اینکه کار به دست امنیتیها باشد باید شرایط امنیتی باشد. به قول مارکس ایدئولوژی حقیقت را وارونه میکند اصل مطلب این است که باید شرایط امنیتی باشد تا کار به دست امنیتیها بیوفتد اما اینطور استدلال می شود که چون شرایط امنیتی است باید کار به دست امنیتیها بیوفتد

یک زمان مصباح یزدی نقل به مضمون گفته بود اگر قرار است حکومت اسلامی باشد نمی شود یک عرق خور را بیاوریم حکومت کند طبیعی است که روحانیون حکومت کنند. حال اگر قرار است در شرایط امنیتی حکومت شود طبیعی است که امنیتیها حکومت کنند نه مدیران صنعتی و تجاری و نه حتی روحانیون

من نمی دانم فیلمهایی که چنین پیامی دارند با چه تواتری از تلوزیون پخش می شوند اما فکر میکنم همانطور که سپاه در هرم قدرت نیروی بیشتری می گیرد و روحانیون را به حاشیه میراند از این پس بیش از پیش شاهد چنین فیلمهایی باشیم. فیلمهایی که به جای یک روحانی یک ادم امنیتی را همه کاره و مشکل گشا نشان میدهند

از سالهای وبا


دوره کودکی من با پس لرزه های انقلاب و اغاز جنگ گذشت. من در زمانی به دنیا امده ام که نه می توانم خودم را جزیی از نسل قبل حساب کنم و نه جزیی از نسل سوم، جایی ان وسطها هستم و با هیچ کدام احساس یگانگی کامل نمی کنم.
در زمان انقلاب من 3- 4 ساله بودم. از قبل از انقلاب یا زمان شاه فقط یکی دو تصویر محو در ذهنم مانده است. یکی مربوط است به خرید از فروشگاه قدس فعلی که ان زمان فروشگاه کورش نام داشت. چیزی که باعث شده این خاطره در ذهنم بماند این است که دختر جوان پشت کانتر پول خرد نداشت و موقع حساب کردن یک بسته اسمارتیز که من برداشته بودم را از سبد خرید ما برداشت و من کینه کودکانه ای از دخترک به دل گرفتم که باعث شد تصویرش در ذهنم ثبت شود. دخترک از هر حیث معمولی بود با پیراهن یقه اسکی زرشکی و موهای دم اسبی بافته بر پشت. گاهی فکر میکنم ان دخترک مو دم اسبی که حالا باید زنی میان سال باشد الان کجاست و چه می کند؟ خاطره دوم مربوط به زمانی است که با عمه ام که ان زمان هنوز ازدواج نکرده بود می خواستیم برویم رقص دختر عقرب را ببینیم. خانواده ما مذهبی هستند و طبیعتا تماشای رقص را حرام می دانستند. عمه و خواهرم طی یک توطئه مشترک از مدتها قبل قرار گذاشته بودند یک روز که با خانواده به پارک می رویم خانواده را بپیچانند و به تماشای رقص بروند. همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود که در اخرین لحظه من خوشحال و شادان رو به پدر و مادرم گفتم ما داریم میریم دختر عقربو ببینیم! گفتن ندارد که در چشم به هم زدنی نقشه های عمه و خواهرم نقش بر اب شد و تمام روز این دو تحت تدابیر شدید امنیتی زیر نظر بودند تا دست از پا خطا نکنند. بعد که من فهمیدم گند زده ام و از طرفی کنجکاو بودم ببینم دختر عقرب چطور موجودی است به پدرم گفتم چرا نگذاشتید برویم دختر عقرب را ببینیم؟ پدرم گفت چون چیز خوبی نیست گفتم چیش خوب نیست؟ گفت لباسهای خوبی نمی پوشد پرسیدم یعنی لباسش چطوریه که خوب نیست من دوست دارم ببینم دختر عقرب چطوریه؟ پدرم مکثی کرد و گفت چیز خاصی نیست با پلاستیک براش دم گذاشتن نصف بدنش شبیه عقربه. من گفتم خب این چرا بده؟ پدرم گفت خودت بزرگ شدی میفهمی! البته واضح است که الان بزرگ شده ام و میفهمم اما احساس می کنم کمی دیر شده است. بعد که به خانه برگشتیم خواهرم سرکوفت میزد که چرا دهن لقی کرده ام من با لحنی فیلسوفانه گفتم دختر عقرب چیز خاصی نیست با پلاستیک براش یه لباس درست کردن که نصفش عقربه نصفش ادم ولی همه اش الکیه! خواهرم گفت احمق اون اسمش دختر عقربه واقعا که عقرب نیست یه زن معمولیه که میرقصه بابا نذاشت بریم چون زنه لباسهای لختی می پوشه
از پیروزی انقلاب یادم هست که شب 21 بهمن از دیدار پدربزرگم در شهرستان به تهران برمیگشتیم. پدربزرگم اصرار داشت حرکت نکنیم و میگفت به حکومت نظامی میخوریم اما پدرم میگفت الان دیگه همه چیز تق و لق شده و حکومت نظامی نیست. وقتی به تهران رسیدیم هوا تاریک شده بود یادم هست جایی چند نفر جلوی ما را گرفتند یک نفر یک پیت بنزین گرفت روی سقف ماشین و گفت بگو مرگ بر شاه. منظورش این بود که اگر نگویی ماشین را اتش میزنیم روی زمین با گچ شاه را به شکل یک سگ کشید بودند که زنجیر در گردن داشت. وقتی به خانه رسیدیم زن عمویم با چشمان گریان به منزلمان امد. می گفت عمویم از صبح از خانه بیرون رفته و هنوز برنگشته. اخر شب عمویم امد و گفت نیروی هوایی درگیری بوده و او هم همانجاها بوده، یک مقدار پارچه و دارو و نان جمع کرد و دوباره رفت. روز بعد یعنی 22 بهمن من و مادرم نشسته بودیم تلوزیون نگاه می کردیم. من درک درستی از انقلاب نداشتم. ان روزها زیاد می دیدم مادرم پای تلوزیون گریه می کند که برایم عجیب بود. یک بار پرسیدم مامان براچی گریه میکنی؟ گفت مگه نمی بینی چه به سر مردم میارن؟ من در تصویر تلوزیون دقت کردم اما چیز خاصی متوجه نشدم فقط یک سری مرد و زن بودند که در خیابان راه میرفتند. ان روز یادم هست وسطهای پخش برنامه دو نفر مسلح وارد استودیو شدند و برنامه قطع شد. چند لحظه بعد آرمی پخش شد که وسطش یک کلید و دو طرفش دو شیر قرار داشت. به نظرم آرم شهرداری بود اما نمیدانم چرا این آرم را پخش کردند. ظاهرا در آن لحظه که گوینده را از استودیو بیرون می کشیدند تصویر مناسبی دم دست نبوده است. چند لحظه بعد تصویر یک اخوند پخش شد که با صدایی هیجان زده چیزهایی میگفت مادرم در حالیکه اشکش را پاک می کرد با صدایی لرزان گفت انقلاب پیروز شد. من از مادرم پرسیدم الان که انقلاب پیروز شده بازم کارتون نشون میدن؟ الان این سوال احمقانه به نظر میرسد ولی در ان لحظه درک من از پیروزی انقلاب نوعی به هم ریختن و هردمبیل شدن برنامه های تلوزیون بود.
با انقلاب شکوهمند اسلامی یک پای ثابت برنامه های تلوزیون تصویر گم شده ها بود که هر روز قبل از شروع برنامه ها پخش میشد. ان روزها گم شدن یک امر عادی بود و ظاهرا مردم زیاد گم میشدند. در روزنامه های ان روزها هم مثل اگهی تسلیت یک بخش روزنامه به اگهی گم شده ها اختصاص داشت. قبل از انقلاب به جای تصویر گم شدگان تلوزیون هر روز قبل از اغاز برنامه ها ترانه تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا الی اخر را پخش می کرد ظاهرا قصدشان این بود که انهایی که در ان روز متولد شده اند با این برنامه تولدشان را جشن بگیرند.
مدرسه رفتن من مقارن بود با اوایل جنگ. همه چیز مدرسه به هم ریخته و بی نظم و دیمی و کتره ای بود. تا چند ماه از اغاز سال تحصیلی حتی یک معلم ثابت و مشخص نداشتیم. یک روز یک نفر می امد و اسامی ما را در دفترش یادداشت می کرد و میگفت من معلم شما هستم فردا کس دیگری می امد. بعضی روزها اساسا معلم جدیدی هم نمیامد و یک نفر که بهش می گفتیم معلم اضافه کلاس را اداره میکرد. روز دیگر اداره کلاس به بابای مدرسه سپرده میشد و بعضی روزها هم یکی از شاگردان کلاسهای بالاتر را سر کلاس می گذاشتند که شلوغ نکنیم. تکنیک ساکت نگه داشتن هم بستگی به سلیقه و ابتکار فردی شاگرد مذکور داشت. یکی میگفت سرتان را روی میز بگذارید و بالای سرمان کمربند میچرخاند که کسی سرش را بلند نکند دیگری میگفت دست به سینه بنشینید و موزاییک جلوی پایتان را نگاه کنید.
تغییر دیگری که ناشی از انقلاب بود ایجاد تعداد زیادی برادر در سطح مدارس بود. ان روزها همه از مدیر و معلم و ناظم و غیره برادر نامیده میشدند. ما حتی فردی با یک سمت جالب به اسم برادر کتابخانه هم داشتیم. البته ایشان نسبتی با کتابخانه نداشت اما ظاهرا عنوان رییس و مدیر کتابخانه در فضایی که قرار بود همه برابر و یکسان باشند طاغوتی محسوب میشد و برادر کتابخانه مناسبتر بود.
کتک خوردن جزیی از روتین روزانه مدرسه بود. من دانش اموز درس خوان و ارامی بودم و با اینکه همیشه شاگرد اول یا دوم بودم تقریبا به اندازه بقیه کتک میخوردم. تکیه کلام ناظمها و معلمها این بود که تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاب و خر یا اینکه اتیش که بیاد خشک و تر را با هم میسوزونه و بدینسان در سیستمی که همه علاوه بر برادر بودن گاب و خر هم محسوب میشدند همگی به یک اندازه و به صورت برابر کتک میخوردیم.
ما علاوه بر مسئول کچ و تخته پاک کن یک مسئول شیلنگ هم داشتیم که وظیفه اش بردن و اوردن شیلنگ جهت تنبیه بود. شیلنگها هر کدام درد مخصوص خودشان را داشتند شیلنگ اب درد بیشتری داشت اما زودتر دردش میافتاد شیلنگ گاز مثل شلاق فرود میامد و سوزشش بیشتر از دردش بود اما دردش عمیقتر بود و دیرتر خوب میشد. علاوه بر اینها هرکدام از معلمها ممکن بود روشهای ابتکاری خودشان را داشته باشند. گذاشتن خودکار لای انگشت، گرفتن سکه 5 تومانی لای انگشتان و کوبیدن مشت توی سر، گرفتن موی خط ریش و بلند کردن قربانی از روی زمین، کتک زدن با لبه خط کش فلزی مخصوص دفتردار مدرسه و غیره. یکی از قوانین متعارف تنبیه که همان موقع هم به نظرم نه تنها ظالمانه بلکه احمقانه بود، این بود که اگر دستت را عقب میکشیدی تعداد ضربه ها دوبرابر میشد. عقب کشیدن دست خیلی وقتها یک رفلکس غیرارادی بود و تنبیه کردن برای چیزی که ارادی نیست کار احمقانه ای است. یک صحنه را به یاد دارم که یکی از بچه ها موقع کتک خوردن دست راستش را با دست چپش گرفته بود تا ناخوداگاه ان را عقب نکشد.
تنبیه شدن می توانست هر دلیلی داشته باشد یا هیچ دلیلی نداشته باشد. یک بار ما میخواستیم تئاتر کار کنیم. یکی از بچه های کلاس رحیم نجار بود که شاگرد نجاری بود و با دور ریزهای چوب شمشیر و تیر و کمان ساخته بود برای تمرین تئاتر. تمام این شمشیرها در کف دست شاگردان کلاس شکست. روزی معلممان تخته را سه قسمت کرده بود و من و دو نفر دیگر پای تخته تقسیم حل میکردیم معلم پشت سر ما قدم میزد و یکی از شمشیرهای چوبی را در دستش تاب میداد و به هر کدام از ما که میرسید ضربه ای به باسنمان مینواخت. این حرکت مرا عصبی میکرد و فکر میکردم در عمل تقسیم جایی را اشتباه رفته ام وقتی تقسیم تمام شد 6 -7 بار نتیجه را امتحان کردم دیدم درست حل کرده ام معلم نگاهی کرد و گفت درسته برو بشین به خودم جرات دادم و گفتم اقا اجازه ببخشید پس چرا زدید؟ گفت زدم که زودتر حل کنی! چند روز بعد رحیم نجار که کارش شده بود تهیه ابزار الات شکنجه به اسم وسایل تمرین تئاتر و هر روز به جای شمشیرهای چوبی شکسته شمشیر جدید می ساخت گفت من دیگه شمشیر نمیسازم دیشب خواب دیدم قیامت شده همه اون شمشیرها رو جمع کردن من رو وسطش میسوزونن. به این ترتیب تئاتر مذکور با به جا گذاشتن تعدادی تلفات بدون نتیجه رها شد.
ایجاد روحیه شهادت طلبی یکی از اجزای لاینفک نظام اموزشی بود. تقریبا تمام فعالیتهای فوق برنامه مدرسه مستقیم یا غیر مستقیم به جنگ مربوط میشد. گاهی مدیر مدرسه با یک قبضه کلاشینکف میان صفها راه میرفت و تیر هوایی شلیک میکرد تا برای شهادت اماده باشیم. تمام بازدیدهای دوره ابتدایی و راهنمایی من به نوعی مربوط به مانورها یا بازدید از نمایشگاه های مرتبط با جنگ بود. در یکی از این بازدیدها در ایام دهه فجر ما را به فرودگاه بردند و تعدادی هواپیمای جنگنده و ادوات جنگی نشانمان دادند هدف این بود که به داشته های انقلاب افتخار کنیم و از شاه بدمان بیاید و ما نمی دانستیم که همینها ته مانده چیزهایی است که همان شاه ملعون برای ارتش تهیه کرده است. در این بازدید یک تئاتر هم نشانمان دادند. نمایش اول ایران قبل از انقلاب را نشان میداد در شمایل یک پسر قرتی و سوسول که مورد استعمار امریکا بود. بعد یک اهنگ انقلابی پخش شد. پسر سوسول روی زمین نشست و صحنه تاریک شد. بعد از چند لحظه صحنه روشن شد و در کمال تعجب جای پسر سوسول که همانا ایران بود یک برادر بسیجی با چفیه و لباس خاکی و پیشانی بند و محاسن روی زمین نشسته بود بعد از روی زمین بلند شد و یکی زد تو گوش امریکا. الان این صحنه خیلی مسخره و مضحک به نظر میرسد اما دست کم ان موقع جالبترین جای نمایش محسوب میشد. مثل این بود که یک کبوتر بگذاری داخل کلاه و جایش خرگوش دربیاوری. اینکه در یک لحظه ادم اینقدر تغییر کند و کلی ریش و پشم در بیاورد خیلی جالب توجه بود. چیزی که قرار بود استعاره ای از انقلاب باشد و تغییراتی که در ادمها دست کم در میزان پوشش پشمشان ایجاد نموده است. بعد البته نمایش ادامه پیدا کرد و بقیه اش حرفهایی بود که ایران و امریکا میزدند که در خاطرم نمانده است اما میشود فرض کرد یک همچین چیزی بوده است:
امریکا: خشونت نکن جانم ببین میگم بیا مثل همون قدیما من استعمارت کنم
ایران: خیر به هیچ وجه. من در حال حاضر سرشار از خشم و کینه انقلابی می باشم. شما هم از رافت اسلامی من سواستفاده نکن چرا که اینجا زن و بچه نشسته است و اسلام دست و پای ما را بسته است. رویت را زیاد کنی پشت سن بهت میگویم
امریکا: ببین جانم این چیزا با گفتمان حل میشه تو رو خدا بیا رابطه داشته باشیم. یه کوچولو فقط. بیا من یه کم استعمارت کنم … برا خودت میگم… بازم یه دندگی میکنی؟
ایران: بلی. آن ممه را لولو برده است و به فرموده امام مدظله العالی اشغال لانه جاسوسی انقلاب دوم می باشد. تازش هم ما داریم انقلابمون را صادر میکنیم و صادرات نفت را متوقف خواهیم کرد تا به حول و قوه الهی از سرما یخ بزنید بمیرید
امریکا: نه من طاقت ندارم تو منو نابود کردی نه … نه …. {فریاد زنان از صحنه خارج می شود و صحنه تاریک می شود}
روی هم رفته دوران مدرسه برای من انقدر تیره و تار و سرشار از خاطرات ناخوشایند است که به هیچ وجه حاضر نیستم به دوران کودکیم برگردم اگر امکانش باشد. خارج از فضای مدرسه یکی از وظایف همیشگی من ایستادن در صف بود. صفها تمامی نداشتند. صف روغن صف کره صف مرغ صف شیر صف صابون صف سیگار صف نفت …. سیگار را برای اینکه قابل فروش مجدد نباشد باز میکردند و داخل نایلون به فروش می رساندند. سیگار خارجی یک کالای لوکس بود که کمتر دیده میشد. چیزی بود که مثلا برای اینکه دم کسی را ببینند و یا حالی به او داده باشند از بازار سیاه برایش تهیه می کردند وگرنه طبقه متوسط سیگاری مثل وینستون یا مارلبرو که با قیمت گران در بازار سیاه وجود داشت را مصرف نمی کرد. صف گاز هم شکل جالب و منحصر به فردی داشت. ماشین توزیع میامد داخل کوچه و دوتا کپسول را به هم میکوبید که مردم بفهمند گازی امده است. بعد همگی کپسول بر دوش می دویدند. ماشین حرکت می کرد و مقداری جلوتر می ایستاد و این صحنه تا اندازه ای شبیه دویدن مردم پشت ماشین مسئولان در بازدید از شهرستانها میشد. بعد که ماشین توزیع گاز متوقف میشد یک صف فی المجلس همانجا وسط کوچه تشکیل میشد که میشود گفت این نوع صف که ترکیبی از مسابقه دو چهارصد متر و وزنه برداری را هم به همراه داشت مهیجترین نوع صفها بود.
بمبارانهای دایمی و مرگ و میر کس و کار و فامیل و اشنا در جنگ را هم به اینها اضافه کنید تا تصویر روشنتری از ان روزگار ایجاد شود. اواخر جنگ نمی دانم به چه دلیلی حجم تلفات بسیار بیشتر شده بود. اجساد را قبل از تفکیک در سردخانه پزشک قانونی دپو می کردند. روی نرده های پزشکی قانونی ایرانیت چسباند بودند که محوطه داخلش در دید نباشد. از پارک شهر که به سمت چهار راه گلوبندک میچرخیدی بوی شدید لاشه مشام را می ازرد. یکی از اشنایان که محل کارش مشرف به پزشکی قانونی بود میگفت اجساد را در کامیونهای یخچال دار می اورند. اجساد درون کامیون روی هم چیده شده اند. موقع تخلیه پای یکی از اجساد زیرین را میگیرند و بیرون میکشند و یک دفعه اواری از جسد روی زمین خالی می شود. اواخر جنگ با شروع موشک زنیها در تهران فضای رعب و وحشت ایجاد شده بود. خیلیها از تهران رفته بودند به شهرستانها. اموزش و پرورش دستور داده بود هرکس از هرجا امد هر موقع سال که بود ثبت نام شود. بعضیها بچه هایشان را فرستاده بودند شهرستان و خودشان مانده بودند. شایعه شده بود که صدام میخواهد به تهران بمب شیمیایی بزند. مردم ترسیده بودند دیگر اشکارا کم اورده بودند. فرسوده شده بودند. موشک زنی مثل بمبارانهای قدیم با صدای ضدهوایی و اژیر همراه نبود. یک دفعه صدایی بلند میشد بعد میرفتی بالای پشت بام و میدیدی از جایی دود بلند می شود. گاهی موشک را در هوا میدیدی و سعی میکردی مسیرش را حدس بزنی که کجا به زمین میخورد. نوعی لاتاری مرگ و زندگی بود. از چند دقیقه قبل می دانستی که چند نفر تا لحظاتی دیگر میمیرند اما معلوم نبود قرعه به نام که می افتد. بالاخره جام زهر را نوشیدند ان هم وقتی که هنوز کفن دایی من که اواخر جنگ کشته شد خشک نشده بود. خبر پذیرش قطعنامه احساسات متناقضی به همراه داشت بالاخره دوران سیاه جنگ تمام شده بود اما برای ما معنیش این بود که دایی 17 ساله ام سر هیچ و پوچ کشته شده. ایران بدون گرفتن هیچ امتیازی صلح را پذیرفت.
واکنشهای مردم به قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 را تا حدودی به خاطر دارم. تاسفی برانگیخته نشد. افکار عمومی (اگر چیزی به اسم افکار عمومی وجود داشت) حال و حوصله فکر کردن به مرگ چند هزار زندانی که گیرم بی گناه هم بوده باشند یا حقشان اعدام نبوده باشد را نداشت. در ان دوران مرگ چیزی نبود که توجه خاصی را برانگیزد. البته اگر در این دوران برانگیزد. چیزهایی که من جسته و گریخته شنیدم این بود که یک عده را اعدام کرده اند و جای دفنشان را هم به خانواده اشان اطلاع نداده اند و ظاهرا همه را دسته جمعی جایی چال کرده اند و فقط یک ساک لباس تحویل خانواده ها داده اند. عکس العملی اگر دیده میشد تاسف برای پدر و مادر پیر قربانی بود که چرا بچه اشان ادم نبوده و کله اش بوی قرمه سبزی می داده است. همان تاسفی که ادم ممکن است برای والدین یک قاچاقچی یا متجاوز به عنف و قاتل سریالی هم بخورد.
بعد از این وارد 8 سال دوران سردار سازندگی و 8 سال اصلاحات خاتمی و 8 سال مهرورزی و عدالت ورزی احمدی نژاد میشویم که خودش عمری است و بنا به طولانی شدن این نوشته و به این دلیل که هر نوشته ای بالاخره باید در جایی به پایان برسد از خیرش، اگر خیری داشته باشد، میگذرم.
در کتابهای درسی ما عکسهایی از کاخ شاه و بدبختی بدبختها چاپ می کردند. مدارس، تلوزیون، رسانه ها و هرچیزی که میتوانست تاثیری بر مغز ادمی به جا گذارد از بدیها و جنایات و خباثت شاه می گفتند. طبیعتا در دوران کودکی که فاقد طرز فکر تحلیلی و انتقادی بودم همه اینها به نظرم درست می رسید. بعدها بود که دانستم اولین حرکت انقلابی ایت الله خمینی در اعتراض به اصلاحات شاه از قبیل اعطای حق رای به زنان صورت گرفته است. بعدها بود که فهمیدم شاه سازمان اوپک را تاسیس کرد تا غربیها نتوانند نفت را مفت بخرند بعدها بود که فهمیدم قبل از انقلاب هم برنامه توسعه داشته ایم و کارهایی در این مملکت شده است و شاه شب و روز مشغول دزدی و جنایت نبوده است. فکر میکنم اکنون میتوانم در مورد شاه بدون حب و بغض قضاوت کنم و او را یک ادم معمولی با یک سری نواقص و نکات مثبت و منفی ببینم نه یک هیولا یا چنان که سلطنت طلبان خوش دارند از همه عیبی منزه و مبرا
هرچه می گذرد و سنم بالاتر می رود از ارمانگرایی بیشتر فاصله میگیرم و واقعگرایی تلخکامانه ای بیش از پیش در من ریشه می کند. فکر میکنم در جامعه ما چنان نیروهای سهمگینی در کار هستند که هر حرکت رو به جلو را در نهایت خنثی می کنند و با شدت بیشتری به سمت عقب می کشانند. چنانکه گویی صد سال پس از مشروطه زهرخند پیروزمندانه شیخ فضل الله را شاهد باشیم که بر شکست پروژه تجدد در ایران نظاره می کند. صد سال پس از مشروطه هنوز شعارها و خواستهای ما همانهاست که بود. در منطقه خاورمیان گویی هیچ چیز روی هم انباشت نمی شود نه سرمایه نه تجربه و نه هیچ چیز دیگری. افسانه سیزیف را می مانیم که صبح تا شام باری گران را به بالای تپه ای میبرد و صبح هنگام از خواب که برمیخواست خود را در همان جای قبلی اش میدید.

اعدام مثل سگ


دو جوان متهم به زورگیری در پارک هنرمندان تهران اعدام شدند. اصل قضیه تکراری و عادی است اما حواشی مساله از اصلش جالبتر است. کامنت گذاری در اینجا پای این خبر نوشته باید هر دو را مثل سگ کشت. ادم از خودش می پرسد حالا چرا مثل سگ؟ این سوال را نمی پرسم که چرا اساسا سگ را باید کشت که بعد انسان را مثل سگ بکشیم؟ شاید این کامنت خیلی کم اهمیت به نظر برسد اما به گمان من بسیار مهم است و کلید فهم مساله در کامنت همین اقا یا خانم عصبانی نهفته است
– بیاید با منطق خود این شخص به مساله نگاه کنیم. در اینکه اعدام باید باشد حرفی نیست در اینکه مجازات زورگیری هم باید اعدام باشد حرفی نیست در اینکه باید در ملا عام باشد و در پارک باشد و در پارک هنرمندان هم باشد حرفی نیست اما این کافی نیست باید اینها را مثل سگ کشت. یعنی جوری کشت که ملاحظه انسان بودنشان را نکرد. باید در عین حال که کشته می شوند تحقیر و تخفیف هم بشوند اما چرا؟
به نظر من قضیه به این مربوط می شود که ما چه تعریفی از انسان داشته باشیم. اگر انسان بودن انسان را به اعمال و رفتارش بدانیم همینکه کسی رفتارش مطابق تعریف ما از انسانیت نباشد انسان نیست و حیوان است ان وقت میشود مثل سگ او را کشت. خب واضح است که حیوانات از جمله سگ هیچ گونه حقی ندارند
تقریبا تمام دنیا تا همین چند وقت پیش یعنی اوایل رنسانس چنین دیدگاهی داشتند و هر وقت کسی جوری رفتار می کرد که مطابق میلشان نبود یا جوری فکر می کرد که خوششان نمی امد او را مثل سگ می کشتند و همه هم راضی بودند تا اینکه کم کم یک سری افکار انحرافی به وجود امد که به انسانیت انسانها صرف نظر از عقاید و اعمالشان بها می داد و مجموعه این افکار منحرف اومانیسم یا انسان گرایی نامیده شد.
اومانیستها میگفتند هر ادمی صرف نظر از عقیده و عملش ادم است و یک سری حقوقی دارد یکی از این حقوق این است که باید، شان و منزلت انسانی ادمها حفظ شود. یعنی اگر هم میخواهید کسی را اعدام کنید نباید او را مثل سگ بکشید باید مثل ادم بکشید. خب راه حل قضیه بسیار ساده بود اومانیستها را گرفتند و مثل سگ کشتند اما متاسفانه قضیه به همین جا ختم به خیر نشد.
اومانیستها که گوشی دستشان امده بود که مسجد یا در واقع کلیسا جای بعضی کارها نیست به فکر فرو رفتند که چه بکنند چه نکنند و از کجا شروع کنند که یک دفعه گفتند اتفاقا کلیسا جای همین کارها است و باید از کلیسا شروع کرد. ولی چون نمی خواستند مثل سگ بگیرند بکشنشون کارشان را زیرزیرکی انجام دادند

نقاشی کلیسایی جهنم در قرون وسطی - هیولاهای مامور عذاب مردگان را مانند سگ میکشند

نقاشی کلیسایی جهنم در قرون وسطی – هیولاهای مامور عذاب مردگان را مانند سگ میکشند

.
همین موقعها بود که اومانیستها راه افتادند رفتند توی کلیساها نقاشی بکشند و بدین وسیله افکار اومانیستی را زیرجلی منتقل کنند. رنسانس پر است از نقاشهایی که برای کلیساها نقاشیهای به ظاهر مذهبی می کشیدند اما در واقع افکار ظاله اومانیستی را زیرزیرکی منتقل می کردند.
هرجا را نگاه می کردی چندتا نقاش اومانیست با یک سطل رنگ توی کوچه و برزن راه افتاده بودند و داد می زدند: نقاشیه …. نقاشی رنسانس می کشیم… نقاشیای اومانـ..چیز.. یعنی مذهبی میکشیم… بهشت و جهنم … حضرت جسوس می کشیم … بدو ارزونش کردم

سقوط در دوزخ - 1568 - اواخر رنسانس

سقوط در دوزخ – 1568 – اواخر رنسانس

بعد این اومانیستهای نابکار افتادن به جون در و دیوار کلیساها. کم کم نقاشیهای قرون وسطایی که جهنمی ها را در حال سوخاری شدن، برشته شدن، قل زدن در دیگ، به سیخ کشیده شدن و کباب شدن نشان می داد ناپدید شدند و جایشان را تصاویری گرفت که محکومان را در حال مجازات شدن نشان می داد اما نه مثل سگ بلکه مانند انسان

نقاش هندی قرن هجدهم سه قرن پس از رنسانس هنوز هیولاهای جهنم را در حال به سیخ کشیدن و چنگک فرو کردن در باسن محکومین تصویر میکند

نقاش هندی قرن هجدهم سه قرن پس از رنسانس هنوز هیولاهای جهنم را در حال به سیخ کشیدن و چنگک فرو کردن در باسن محکومین تصویر میکند

یک موقع کشیشها دیدند وقتی مجازاتهای شداد و غلاظ سلاطین را توجیه می کنند مستمعین به در و دیوار نگاه می کنند و زیر لب چیزی می گویند ان وقت بود که تازه ملتفت شدند دیگر هیچ تصویری از ان شکنجه های قدیمی روی در و دیوار کلیسا باقی نمانده این بود که فورا دست به کار شدند و توی همشهری اگهی دادند به تعدادی نقاش متاهل و متعهد مسلط به تکنیکهای قرون وسطی گرایش جهنم نیازمندیم اما دیگر دیر شده بود. دیگر حتی نویسنده ای مثل دانته که در مذهبی بودنش تردیدی نبود در فصل دوزخ کمدی الهی مجازات دوزخیان را نسبتا انسانی تصویر می کرد چه رسد به بقیه…

گفتگوی مغرورانه فریاتا با دانته و ویرژیل در دوزخ که علی رغم عذاب شدن شان و وقار انسانی خود را حفظ کرده است

گفتگوی مغرورانه فریاتا با دانته و ویرژیل در دوزخ که علی رغم عذاب شدن شان و وقار انسانی خود را حفظ کرده است

- یکی از عکس العملهایی که در این قبیل موارد زیاد دیده می شود این است که می گویند امیدی نیست این همه ادم می روند تماشا… اقا ما همینیم دیگه درست بشو نیستیم…… یعنی فکر می کنند برای اینکه مجازات اعدام در ملا عام متوقف شود (جدا از درست یا غلط بودنش) لازم است تعداد تماشاگران به تدریج کم شود تا به صفر برسد ان وقت یک روز که مامورین برای اعدام می ایند می بینند هیچ کس برای تماشا نیامده بعد بلندگو را برمی دارن داد میزنن: اقایون و خانوما اهالی محل نمایش مفرح اعدام هم اکنون در پارک محل مهیا است … اقا رایگانه بیا تماشا کن ما هم به کار و زندگیمون برسیم … بعد که می بینند کسی نیامد وسایل اعدام را بار میزنند میبرند توی همان حیاط زندان که لااقل ضایع نشوند…. نه اقاجان تغییرات اجتماعی این مدلی نیست. در اخرین اعدام در ملا عام که در امریکا رخ داد 20 هزار تماشاگر حضور داشتند اما با این حال اخری بود

اخرین نمایش عمومی اعدام در امریکا - عده ای برای تماشای بهتر از درخت بالا رفته اند

اخرین نمایش عمومی اعدام در امریکا – عده ای برای تماشای بهتر از درخت بالا رفته اند

.

مساله این بود که بعد از ان رسانه ها در مورد تاثیرات اجتماعی مساله بحث کردند و کثرت واکنش های منفی باعث شد اعدام در ملا عام ممنوع شود. اگر امروز هم در امریکا اعدام در ملا عام اجرا شود احتمالا تعداد تماشاگران از ایران بیشتر خواهد بود. فرانسه اولین کشوری بود که حکومت پادشاهی را کنار گذاشت اما هنوز هم در فرانسه احزاب رویالیست یا سلطنت طلب هستند که تشکیلات و روزنامه دارند. بشریت قرنهاست که مالکیت خصوصی را محترم می شمارد اما هنوز هم تعداد زیادی دزد وجود دارد. لازمه ملغی شدن نمایش علنی اعدام این نیست که تماشاگر نداشته باشد
– فعلا امکان بحث ازاد در سطح جامعه در مورد مسایل مختلف وجود ندارد. اگر رسانه های ازادی داشتیم که می توانستند در مورد مسایل ازادانه بحث کنند شاید نمایش اعدام در پارک هنرمندان اخری بود اما فعلا که چنین امکانی وجود ندارد. در عمل مثل یک جور جنگ روانی است که می خواهد باور به بعضی چیزها را در ادم بکشد مثل اینکه ادمها ارزشمندند و نباید انها را مثل سگ کشت سهل است که سگ را هم نباید کشت حالا داره یه گوشه زندگیشو میکنه چیکارش داری اخه؟ وقتی زندگی اینجوریه که دایم یک سری پیامهای غیر انسانی به ادم مخابره می شود که شاید باورمندانش درصد کمی هم باشند همین تکرار و تکرار و تکرار باعث می شود یک روز بی تفاوت بشوی یک روز به خودت بگویی ادمها همینن گور پدر همه اشون. ان وقت هدفت در زندگی این می شود که فقط گلیم خودت را از اب بکشی مثل یک مرده متحرک بین بقیه مرده ها و انها هم همین را می خواهند. در این شرایط شاید مهمترین کاری که می توانیم بکنیم این است که ادم بمانیم

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 70 مشترک دیگر بپیوندید