احمدی نژاد یک دیوانه است یا سیاستمداری زیرک که رگ خواب مردم را به دست دارد؟ در تفسیر رفتارهای غریب و خارج از عرف رییس دولت دهم گاه به گاه این دو ادعای متناقض را می شنویم و طرفداران هر دو دیدگاه شواهد و دلایلی را در تقویت دیدگاه خود ارائه می کنند. در این نوشتار سعی دارم نشان دهم نه تنها رفتارهای به ظاهر غیر منطقی یا دیوانه وار رییس دولت فعلی بلکه رفتارهای سیاسی طرفداران و حتی طیفی از مخالفان وی را نیز می توان در چارچوب نظری (پرابلماتیک) نیهیلیسم درک نمود.
ادعاهای اصلی این نوشتار در قالب گزاره های زیر قابل طرح است:
1- بسیاری از آسیب ها و نابسامانیهای اجتماعی – فرهنگی و سیاسی خطرآفرین در جامعه ی فعلی ایران نشانهای بارز از وجود نیهیلیسم است
2- بروز نشانه های نیهیلیسم منحصر به طبقه متوسط شهری و یا قشر غیر مذهبی نمی شود. نیهیلیسم در بین جوانان مذهبی هوادار وضع موجود موسوم به «ارزشی» هم ظهور چشمگیری دارد
3- نیهیلیسم و رشد آن محصول ارتباط پیچیده ای از عناصری مثل آسیب های فرهنگی است و بروز و ظهور این پدیده به نوبه خود به ایجاد انواع آسیبها در ساحات مختلف زندگی اجتماعی می انجامد
نیهیلیسم چیست؟
نیهیلیسم وضعیت روان شناختی و معرفت شناختی است که در آن معنای زندگی، هستی، بودن، خود وحیات، از دست می رود و در پی آن شرایطی اضطراب آفرین و سردرگمی روحی ایجاد می شود. نیهیلیسم، جدی نگرفتن دنیا و زندگی وهر آن چیزی است که با آن مواجه می شویم. یک نهیلیست، گویی غریبهای است در این عالم، در میان واقعیتهای سخت و زمختی که نه قدرت فهم آن را دارد و نه می تواند آنها را تغییر دهد. البته روحیه نهیلیستی را می توان به روی یک طیف ترسیم کرد و آنرا از حالت ضعیف و کم به سمت افراطی تقسیم بندی نمود. در حالت افراطی نیهیلیسم بی شباهت به نسبی گرایی عوامانه نیست. اعتقاد به اینکه هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و مثلا نظرات جمعی محدود و غیرمتخصص در مورد روش اداره کشور می تواند هم طراز و هم ارزش نظرات اقتصاد دانان خبره باشد و در نتیجه نظرات کارشناسی سازمان برنامه و بودجه غیر ضروری و دست و پاگیر است.
معمولا با گفتگو از نیهیلیسم شخصی منزوی را در نظر مجسم می کنیم که رابطه خود را با جهان اطراف قطع کرده است. این نوعی از نیهیلیسم است که نیهیلیسم منفعل نامیده می شود اما سویه دیگری از نیهیلیسم یعنی نیهیلیسم فعال هم وجود دارد که با طرد ارزشهای مسلط بر جهان و مبارزه و نفی آن نمود پیدا می کند.اگر نیهیلیسم منفعل نخواستن هیچ است نیهیلیسم فعال خواستن هیچ یا اراده معطوف به نابودی است. گرایش به نیهیلیسم فعال ومنفعل موقعیت شخص را در دو سر طیف پوچی و نحوه روبرو شدن وی با محیط را مشخص می کند. در نیهیلیسم منفعل شخص پذیرا است و سعی می کند با همرنگی با جماعت و حل شدن و «ذوب شدن» در قدرتی برتر ووالاتر خود را از دغدغه درک معنا برهاند. اما در نیهیلیسم فعال شخص در تلاش است که به ابرانسان تبدیل شود. در جهانی که هیچ معنایی وجود ندارد و هیچ روایت کلانی نمیتواند به سیر تاریخ و جهان موجود معنی دهد ابرانسان می تواند روایت و ارزشهای خاص خود را بیافریند و دیگران را به تبعیت از آن وادار کند. ابرانسان نیچه روایت دیگری از راسکولنیکوف مجنون داستیوفسکی در رمان جنایت و مکافات است با این تفاوت که اگرچه راسکولنیکف برای خود حق کشتن قایل است و تلاش میکند سیستم اخلاقی خاص خود را بیافریند اما زیر بار سنگین آن خرد می شود اما ابرانسان نیچه راسکولنیکوفی است که موفق می شود دیگران را به تبعیت از اصول خود وادار کند و به این ترتیب خود به جهانی که فاقد معنا است معنی می بخشد. می توان گفت که نیهیلیسم منفعل و فعال دو روی یک سکه ومکمل یکدیگر هستند. یکی توده دنباله رو و ذوب شده در قدرت برتر را می افریند و دیگری ابرانسانی که باید در اوحل شد و به زندگی معنا بخشید. سناریویی که در بعد سیاسی جامعه توده وار اقتدارگرا و از سوی دیگر سیاستمداران پوپولیست را بیرون می دهد.
نیچه، انسانی راکه قرار است برپای خودبایستد، « ابر انسان» نام نهاد. از نظر او «ابرانسان» انسانی است که بر پای خود می ایستد و قرار است اهداف، ارزش ها و اصول را خود پی ریزی نماید و به قول داستایفسکی، از «حد تودهها فراتر» می رود، زیرا از دیگران متفاوت و متمایز می شود.
از نظر پل تیلیش فیلسوف متاله آلمانی، رنج های ناشی از سست بنیادی معناها ، باعث می شود که فرد با رها ساختن پرسشها و نگرانیها، گریبان خود را از دست شکهای رنج آفرین رها سازد و با قدرت مافوق خود متحد شود. «انسان به منظور اجتناب از خطر پرسیدن و شک کردن، حق پرسیدن و شک کردن را از خود سلب می نماید، او از آزادی خویش می گذرد تا از اضطراب بی معنایی فرار کند»
اریک فروم نیز در کتاب گریز از آزادی مکانیسمهای فرار و اجتناب از آزادی را توضیح می دهد، از نظر وی آدمی، آزادی، اختیار و مسئولیتهایش را واگذار می کند تا به آرامش درونی دست یابد. و این نقطه ی تلاقی مسئله ی فلسفی (نیهیلیسم) با مسئله ی جامعه شناختی (شکل گیری پوپولیسم و توده گرایی) است
همرنگ و هم رأی جماعت گشتن، پشت سر جمع قایم شدن و از خود سلب مسئولیت کردن، به معنای واگذاری خویش به دیگران است. وقتی فرد نتواند معضل معنایابی رابردوش کشد، تسلیم می شود واین چنین است که پروژه ی اضمحلال و ذوب شدن در شخصیتی برتر شکل می گیرد. جامعه ی پوپولیستیک دقیقا به همین معنا است. جامعه ای که مداوما قهرمان می سازد تا اولا افراد مسئولیت هایش را واگذار کنند و ثانیا معنای بودنشان را در پیروی و تبعیت جستجو نمایند. تعلق وسرسپردگی به دیگری (قهرمان، ابرانسان، پیشوا یا رهبر) و در نتیجه پیروی و تبعیت بی چون و چرا (یا بیگانگی از خود) نتیجه ی فرار از ناتوانی دربرابر بیمعنایی است.
حاصل شکست “خود” وتکیه ی غیرمعقول به دیگران نتیجه ای جز میان مایگی فرهنگی نیست. ازسوی دیگرفرهنگ در جامعه ای که در آن گروه زیادی به میان مایگی می رسند، افول می کند و با غروب ارزشهای متعالی و تخریب زندگی اصیل، ویرانه ای از درماندگی برجای می ماند. از آن سو خشم، عصبانیتهای بی دلیل و یا دست کم افراط در خشم ورزی علیه یکدیگر، از بین بردن اموال عمومی و ضربه زدن به دیگران، فروگذاشتن اخلاق و افزایش اضطراب ها و تنشهای اجتماعی، از نتایج کنشهای نهیلیستی است.
به وجه مشترک پیش گفته (بین شهروند تابع و شهروند عصیان گر) عامل دیگری باید افزود و آن ناامیدی است. هر دوی آنها ناامید از اصلاح و ترمیم شرایط اند.
اریک فروم نیز معتقد است که ناامیدی و ناتوانی دست کم در دو چهره خود را نشان می دهد. چهره ی اول آن، انتظار انفعالی یا کنش پذیر و یأس است. و درست نقطه مقابل و مخالف آن، نوعی «پرگویی و ماجراجویی و عدم توجه به واقعیات و پیله کردن به مسایلی است که با زور انجام پذیر نیست»
اریک فروم سیمای مبدل و رادیکال ناامیدی و نیهیلیسم را در میان بسیاری از نسل جوان دوره آلمان هیتلری به ویژه در میان گروه های شبه نظامی موسوم به جوانان هیتلری این چنین شرخ می دهد که «به بی باکی و فدایی بودن خود می نازند، در حالی که عدم واقع بینی، فقدان درک استراتژیک و نزد برخی از آنان و فقدان عشق به زندگی، به بی اعتقادی آنها می انجامد»
فروم امید را آمادگی درونی و متراکم و هنوز مصرف نشده ای برای فعالیت می داند. از نظر وی آن گاه که امید زایل شود، سنگدلی – آشوبگری و ویرانسازی و اغتشاش، اوج می گیرد. ویران سازی دقیقا به این معنا است که فرد «چون نمی تواند زندگی را بیافریند، آن را نابود می سازد» از خود و دیگران انتقام می گیرد. سنگدلی و خشونت اجتماعی و آزار رساندن امری طبیعی می شود. از منظر روان شناسی، سادیسم و مازوخیسم، نتیجه ی قهری و حتمی نیهیلیسم است.
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی هنگامی که شهروندان جامعه امید خود را برای اصلاح وضعیت موجود از دست می دهند سه گونه عکس العمل ممکن است بروز دهند:
الف) گروهی یکسره تن به اطاعت و تبعیت می سپرند
ب) گروهی در خود فرو رفته، انزواطلب شده نسبت به جامعه و فرهنگ خود احساس بیگانگی می کنند
ج) گروهی به ضدیت با نظم مستقر، خشونت های بی حد و مرز و آزار رساندن و تخریب روی می اورند
در نیهیلیسم، متعالی ترین پدیده ها از اعتبار ساقط می شوند و ارزش ها تنزل می یابند. ثبات و نظم فرو می ریزد و به جای آن سرگردانی می نشیند. وقتی امر متعالی و ارزش های والا فرو ریخت آنگاه، چیزی وجود ندارد که انسان را موظف به احترام گذاردن نماید. ثبات معنایی، محو می گردد و رویکرد تعبیر و تفسیرهای متعدد و متضاد رشد می کند.همان گونه که پست مدرنیست ها معتقدندکه جهان، همان بی نهایت تفسیرها از جهان است. گویی «مرکزیت و محوریت» از این جهان رخت برمی بندد. به دیگر سخن، این جهان بی مرکز و یا مرکز زدایی شده را می توان، بی خانمانی استعلایی و آوارگی معرفت شناختی نام نهاد. نیهیلیست پی جوی حقیقت نیست، زیرا در نگاه او حقیقتی وجود ندارد. حقیقت طلبی دست کم نیازمند این پیش فرض است که فرد قایل به حقیقتی پیشین باشد که می تواند به آن دست یابد
در رویکرد نیچه ای نیهیلیسم عبارت از وضعیتی تنش آلود است که از عدم تطابق انچه که دوست داریم به عنوان امر ارزشمند بپذیریم (یا به آن نیاز داریم) و نظمی که جهان بر اساس آن عمل می کند ایجاد می شود. به بیان دیگر، قضاوت یک نهیلیست افراطی درباره ی جهان این است که جهان چیزی است که نباید باشد و چیزی که باید باشد وجود ندارد. وقتی دی میایبیم در جهانی زندگی میکنیم که برای ارزشهای مورد احترام ما یا معانی خاصی که دوست داریم برای زندگی قایل شویم پشیزی ارزش قایل نیست دچار بحران می شویم. بحرانی که ناتوانی در غلبه بر آن وضعیت نیهیلیستی را موجب می شود.
در نیهیلیسم منفعل نیروی ایمان به تدریج زایل می شود. ارزش هایی که دیگر هیچ سازگاری با غایات ندارند، به جان هم می افتند و جنگ ارزش ها آغاز می گردد. نیهیلیسم منفعل به معنای سرپیچی از هر کوشش و تلاشی در جهت معنابخشیدن و نظام سازی زندگی و استغراق و پناه بردن هرچه بیشتر به انواع سرگرمی ها و اشتغالات حرفه ای است. در نیهیلیسم منفعل است که نیازی به غایات، اهداف و معنا، احساس نمی شود، اما در نیهیلیسم فعال، قدرتی ویرانگر وجود دارد که منطق روزمره را رها می کند و منطق جدیدی برای ایجاد ارزش های جدید و معانی نو به کار می گیرد. در نیهیلیسم منفعل، فردیت، استقلال و خلاقیت ناپدید می شود و به جای آن جمع گرایی، توده گرایی و همرنگ جماعت شدن توسعه می یابد. در این نوع از نیهیلیسم، فرد پشت سر جمع مخفی می شود. اما در نیهیلیسم فعال، آدمیان قدرت عبور از جمع را می یابند و به قول نیچه، به «ابر انسان» تبدیل می گردند. در نیهیلیسم فعال نوعی انفجار خشم آلود نابود کننده، وجود دارد که همه ی ارزش ها، معناها و اصول به ورطه ی نیستی کشیده می شود و خط بطلان بر همه چیز می کشد
وقتی با واقعیاتی روبرو می شویم که بسیار تلخ و گزنده است، پس می توان بدون ملاحظه، آن را نابود ساخت. تعرض علیه منافع ملی یا اموال عمومی، نوعی انتقام گیری از جامعه ای است که نه تنها بی معنایی بر آن حاکم است، حتی تعرض علیه شهروندان و نادیده گرفتن حقوق افراد .
اسماعیلیه: دکترین نیهیلیستی کسب قدرت سیاسی از طریق دین
پس از سلطه اعراب به کشورهای همجوار و شکل گیری امپراطوری عربی از ابتدای خلافت عباسی نهضتهای براندازانه مختلفی در کشورهای تحت سلطه شکل گرفت اما بنا به ماهیت مذهبی خلافت و جایگاه قدسی خلیفه مسلمین حتی نهضتهایی که در بدوامر با موفقیت روبرو بودند در نهایت از وارد اوردن ضربه اخر و نابود ساختن سیستم خلافت عربی ناتوان ماندند. نهضتهای مبارز یا ماهیتی غیر دینی داشتند که در جلب اقبال عمومی ناتوان مانده و در نهایت قلع و قمع و سرکوب میشدند و یا همچون گرایشهای عرفانی ماهیتی دینی داشتند که رفته رفته در نوعی تصوف منحط ومبتذل فرو می خفتند. در این زمان ابومحمد مهدی بناینگذار اسماعیلی مذهب خلافت فاطمی مصر راه حلی را برای مبارزه با خلافت عباسی کشف نمود که در ابتدای امر ابلهانه یا حتی جنون امیز به نظر میرسید این راه حل عبارت بود از ترکیب حرکتهای دینی و غیر دینی در یک نهضت واحد. موفقیت چشمگیر این ایده در ازمون عملی نشان داد که نه تنها ایده ای جنون امیز نبود بلکه طرحی نبوغ امیز برای کسب قدرت سیاسی در جامعه ای سنتی و دین محور بود. او به این نتیجه رسیده بود که جمعی محدود در بالای هرم رهبری بایستی زمام رهبری عقلانی و فارق از ضرورتهای ایدئولوژیک را در دست داشته باشند حال انکه اکثریت پیرو با الهام از شور مذهبی خود در خدمت اهداف رهبران لاییکی در ایند که تنها تظاهر به دینداری می کردند..
رهبران فکری اسماعیلی دریافتند که ویژگیهای نهضتهای دینی و غیردینی را باید با هم ترکیب کنند و از نقاط قوت هر دو استفاده نمایند. در دکترین اسماعیلی جامعه به دو بخش «عوام» و «خواص» تقسیم می شوند. وجه تمایز عوام و خواص «بصیرت» است. بصیرت نوعی اگاهی است که از طریق عقل قابل حصول نیست و تعلیمی بوده و دریافت آن نیازمند سرسپردگی و نزدیکی به «امام» است. از اینجا دونوع ایدئولوژی یا درک دینی حاصل می شود که یکی مخصوص عوام و دیگری ویژه خواص است و در نتیجه باطن و ظاهر داشتن شریعت و تفسیرهای متعدد و تو در تو از ایات و روایات امکان پذیر می گردد.
در دکترین اسماعیلی نوعی اباحیگری مستتر است. البته در هر نوع نهضت اصلاح دینی تا اندازه ای رویکرد اباحگر وجود دارد. از دیدگاه اسماعیلیه خواص وقتی به بصیرت رسیدند در میابند که شریعت و اوامر ونواهی دینی برای به راه اوردن عوام است و رعایت ان بر خواص لازم نیست. در دکترین اسماعیلی کسب قدرت به هر بهایی مقصود نهایی است و حفظ ظواهر شرعی فقط برای استفاده از ایمان و ارادت عوام لازم است.
نظریه ولایت فقیه و نیهیلیسم
نظریه ولایت فقیه به صورت بالقوه امکان تفسیرهای نیهیلیستی را در خود مستتر دارد و دست کم در قرائتی که اکنون مورد قبول ایت الله مصباح یزدی پدر معنوی دولت دهم قرار دارد قرائتی یک سره نیهیلیستی است.
تقسیم بندی جامعه به عوام و خواص و تاکید بر بصیرت راه را بر تفسیرهای متعدد وحتی متناقض از اصول باز می گذارد. در این دیدگاه همواره اقلیتی وجود دارد که بر اکثریت حکومت می کند و سیستمهای حکومتی گوناگون تنها رنگ و لعابی ظاهری است که واقعیت ماجرا را از نظر پنهان می کند. در این قرائت مهمترین اصل حفظ نظام است که از اوجب واجبات است و ولی فقیه (امام) می تواند با در نظر گرفتن مصالح حفظ قدرت هر واجبی را حتی نماز و روزه و حج را تعطیل نماید. در این دیدگاه اساسا حکومت دینی از هرگونه معنا و غایتی تهی می شود چرا که برای حفظ خود (قدرت صرف) می تواند هر یک از اصول خود را زیر پا بگذارد.
نیهیلیسم ارزشی:
با توجه به انچه که در بالا در مورد نیهیلیسم منفعل و ویژگیهای آن از جمله اراده گریز از ازادی، گرایش به ذوب و حل شدن در قدرتی برتر، عدم سازگاری با نظم مستقر و ارزشهای حاکم بر جهان، گرایش به همرنگی با جماعت و زیستن در جامعه ای توده وار، سنگدلی و خشونت اجتماعی و نظایر اینها بیان شد می توان بسیاری از خصوصیات تیپ اجتماعی موسوم به ارزشی را در چارچوب مفهوم نیهیلیسم منفعل بازیافت.
ناسازگاری با ارزشهای حاکم بر جهان که موجب تنش درونی و در صورت شکست در غلبه بر تنش به وضعیت نیهیلیستی منتهی میشود در دو سطح مختلف عمل می کند. در یک سطح تفاوت نظم حاکم بر جامعه بین الملل با ارزشهای مالوف و عادت شده فرد تنش زا است در مرحله دوم بخشی از ارزشهایی که در جامعه خود فرد و به عنوان مثال توسط طبقه متوسط شهری به رسمیت شناخته می شود در فرد تنشهایی ایجاد می کند که در نهایت اسیبهای اجتماعی وارده بر فرد بروز وضعیت نیهیلیستی را به دنبال خواهد داشت.
جذب شدن در قدرت برتر همرنگی با جماعت و فراموش کردن دغدغه معنایابی برای وضعیت تنش زا و بحرانی موجود را نباید با لذتگرایی صرف و غرق شدن در روزمرگی یکسان پنداشت. در واقع نیهیلیسم منفعل برپایه نظام دقیقی از اقتصاد لذت استوار است که بی شباهت به زهدگرایی نیست. نیهیلیسم ارزشی یک سلسله دستورات و بایدها و نبایدها را شامل می شود که از وضعیت ظاهر، نوع لباس، وضع یقه، قطر ریش، ارایش موی سر تا انواع تکیه کلامها و نقل قولهای مورد استفاده و حتی شوخی و مزاحهای مجاز را در بر می گیرد. در اینجا هر چه که خارج از حیطه لذات مجاز قرار گیرد گناه محسوب می شود. بنابراین نیهیلیسم ارزشی نه تنها از اخلاق تخطی نمی کند، بلکه استوار بر یک امر اخلاقی است، درواقع این دستورالعمل ها بناست به ما کمک کنند که بدون کجروی و انحراف لذت ببریم و حتی لذتمان را بیشتر کنیم. اما در همین نقطه نیز، این اخلاقی بودن نیازمند یک مازاد است، نیازمند یک سویه ی افراطیِ فراتر از دستورالعمل های معمولی است تا خود را تداوم بخشد، نوعی دلبستگی پرشور، که نیچه سعی می کند آن را با اصطلاح آرمان زهد تبیین کند. آنچه به مجموعه ای دستورالعملهای خشک و بی روح جان می بخشد، همان وجه پنهان و مازادی است که به طور ضمنی، حفظ این تعادل و توازن اخلاقیات تیپ ارزشی (لذت بردن مهارشده) را تداوم می بخشد. این دستورالعمل های تخدیر کننده، به نوعی محرک نیز نیاز دارند. زندگی آرامِ مبتنی بر لذت تنظیم شده مبین مفهوم اصل لذت در روانکاوی است، اصل لذت همواره با نوعی حد گذاشتن بر لذت بردن، مانع خارج شدن آن از حد و حدودی خاص می شود. اما اصل لذت همزمان با نوعی حد و مرزگذاشتن برای ایجاد تعادل، به طور ضمنی و پنهانی به فرارفتن از این مرزها اشاره دارد. اینجاست که با ورای اصل لذت روبرو می شویم. در روانکاوی، آنچه ورای اصل لذت، ورای حد و مرز لذت جویی متعادل وجود دارد را لذت مازاد یا ژوئیسان می نامیم. لذت مازاد در حکم نوعی افراط و فراروی از مرزها، حوزه ی متوازن اصل لذت را تداوم می بخشد. این قضیه را با یک مثال روشنتر میکنم . در فیلم هاستل تارانتینو شخصیتی معمولی با ظاهری زهدگرا را نشان می دهد که از قضا گیاهخوار است و ظاهری معقول و خوددار را به نمایش می گذارد حال انکه همین شخص شبها در زیر زمین خانه خود افرادی را با شکنجه های طاقت فرسا و وحشیانه زجرکش می کند. زندگی ارزشی مستلزم نوعی مهار ولذت کنترل شده است اما از سوی دیگر فرد در کنار این نظم خشک و طاقت فرسا به شکار روسپیان تحت عنوان نهی از منکر پرداخته تبدیل به قاتلی سریالی می شود. به عنوان امر به معروف اشخاصی را ربوده با تجاوز و شکنجه به قتل می رساند مخالفان و منتقدین یا حتی کسانی را که تنها ظاهری ناهمخوان با ارزشهای وی دارند را به ضرب چماق در خیابان قلع و قمع می کند و در بازداشتگاه ها برای حفظ مصالح نظام از هیچ نوع عمل خلاف اخلاقی رویگردان نیست. قواعد زندگی ارزشی سلسله مقرراتی را پیش رو قرار می دهد که توگویی پیروی از آن نیازمند انضباط و پشتکاری بی اندازه است. حفظ این تعادل و خودِ امکان پیروی کردن از این قوانین، بدون وجه وقیح و تاریک زندگیِ قاتل زنجیره ای نمی تواند تداوم پیدا کند. تاجایی که توگویی زندگی شبانه ی ارزشی، از زندگی روزمره اش تحمل پذیرتر است و حتی درنظر شخص بعد لازمی است برای خلاصی از شکنجه ی زندگی روزمره.