خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

از روز 13 آبان تا امروز صحنه ازار دهنده کتک خوردن یک پیرمرد از برادران لباس شخصی مدام توی ذهنم هست. برای خودم عجیب بود که چرا این صحنه این قدر ازار دهنده است. صحنه های دلخراشتر از این در خاطرم کم نیست اما چیزی در این واقعه ازارم می داد که حس می کردم با صحنه های معمول در سرکوب که قبلا دیده بودم کاملا متفاوت است.
بارها و بارها این صحنه در ذهنم تکرار شد. چند نفر لباس شخصی به سمت جمعیت حمله کردند و پیرمردی را که یک گوشه ایستاده بود دستگیر کردند. پیرمرد هیچگونه مقاومتی نکرد با این حال دایم با مشت به سرش می کوبیدند و به دنبال خودشان می کشیدند. این صحنه این قدر در ذهنم تکرار شد که فکر می کنم متوجه نوعی تفاوت کیفی در برخورد نیروهای سرکوبگر در روز 13 ابان شدم که اگرچه نشانه های آن را میشود در وبلاگهای دیگر هم دید اما مستقیما به ان اشاره نشده است. این تفاوت در چیست؟ اجازه دهید این مساله را با ذکر یک مقدمه توضیح دهم:
تعامل انسانها همیشه قاعده مند است و هر نوع رابطه انسانی را میشود شبیه به یک بازی دید. حتی جنگ هم از این قاعده مستثنی نیست یعنی حتی وقتی هدف از تعامل کشتن و حذف یکی از طرفین است باز هم انسانها از یک سری قاعده پیروی میکنند که در مجموع بازی جنگ را تشکیل می دهد. اگر کسی این قواعد را زیرپا بگذارد بازی جنگ از شکل پذیرفته شده ان خارج شده و این فرد احتمالا جنایتکار جنگی محسوب خواهد شد. شورش و سرکوب هم یک بازی است که مانند بقیه روابط انسانی قواعد پذیرفته شده‌ای دارد و زیرپا گذاشتن این قواعد ضمنی بازی شورش – سرکوب را به وحشیگری عریان تبدیل می کند. شواهد زیادی از دیده‌ها و شنیده های 13 ابان وجود دارد که ظاهرا نیروهای سرکوب در 13 ابان تصمیم گرفته اند قواعد بازی سرکوب را زیرپا بگذارند. تفاوت شیوه سرکوب در روز 13 ابان با قبل از ان نه در کمیت کاربرد خشونت – که در درجه اول – در کیفیت ان است. من بارها صحنه هایی به مراتب خشونت امیزتر را در سرکوب تظاهرات اعتراض امیز دیده بودم اما به هر حال در همه انها نوعی قاعده مندی قابل مشاهده بود. در بعضی کشورها اگر فردی که با پلیس درگیر شده روی زمین به حالت چمباتمه بنشیند یا مانند جودوکارها کف دست را به زمین بزند به معنی تسلیم است و پلیس از ضرب و شتم وی خودداری می کند در ایران عرف کاملا مشخصی در این مورد وجود ندارد اما به هرحال تا به حال نوعی قواعد بیان نشده بر بازی شورش – سرکوب حاکم بوده است.
یادم هست یک بار در میدان انقلاب پلیس در حال تعقیب معترضین بود که یک معتاد با استفاده از شلوغی صندوق شیشه ای صدقات را شکست، تعدادی از افرادی که در حال فرار از دست پلیس بودند فورا دزد را دستگیر کردند و به همراه محتویات صندوق به پلیس تحویل دادند. همکاری معترضین و پلیس لحظاتی در بازی تعقیب و گریز وقفه انداخت و پس از رفع و رجوع موضوع دزد فرصت طلب، دوباره تعقیب و گریز از سرگرفته شد.
خلاصه مطلب این است که وجود یک سری قواعد بیان نشده باعث می شود بازی شورش – سرکوب علی رغم ناخوشایند بودن ان عملی متمدنانه محسوب شود و از وحشیگری عریان متمایز باشد. به عنوان مثال یکی از این قواعد این است که استفاده از خشونت را باید نوعی شر لازم محسوب کرد بنابر این مثلا وقتی یک معترض دستگیر شد ادامه ضرب و شتم وی عملی وحشیانه و زیر پا گذاشتن قاعده بازی است.
انچه که در مورد رفتار پلیس در روز 13 ابان از شاهدان عینی شنیده ام یا خود به چشم دیدم و همچنین انعکاس رویدادهای روز 13 ابان در فضای مجازی نشان می دهد که نیروهای سرکوبگر در این روز قاعده بازی را زیرپا گذاشته اند و دانسته یا ندانسته بازی شورش – سرکوب را به وحشیگری عریان تبدیل کردند. این واقعیت ناشی از چیست و چه عواقبی خواهد داشت؟ نمی دانم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا خیلی های دیگه هم بودند و همه دردسرها از همینجا شروع شد.
یک دهی بود به اسم دوغ آباد که تنها محصولش دوغ بود و تمام افتخارات تاریخی و تمدنش یه جورایی به دوغ مربوط می شد. اهالی دوغ اباد قرنها دوغشون را می خوردند و شکر خدا می گفتند که آنها را اشرف مخلوقات افریده تا بتوانند بر خر و گاو سروری کنند و دوغ تولیدی دوغ اباد را مثل نوشابه ای بهشتی سر بکشند. همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه یک روز یکی از اهالی ده که سر نترسی داشت و برای اولین بار پایش را از گلیمش درازتر کرده بود و رفته بود ببیند دهاتهای دیگه دنیا چه ریختی هستن با هیجان و کفش و کلاه خاک الود به دوغ اباد برگشت و وسط چارسوق ده صداش را انداخت سرش که ایهالناس چه نشسته اید و از دنیا غافلید که در این دنیای دراندشت یک دهات دیگه هم هست که دوغ اباد نیست و مردمش یک نوشابه عجیبی می خورند که دوغ نیست. بعد هم مرد دنیا دیده در مقابل دهانهای باز و چشمهای گرد شده اهالی دوغ اباد تعریف کرد که این نوشابه عجیب به جای اینکه سفید باشه سیاهه و وقتی هم ادم این نوشابه را میخوره بی اختیار اروغ میزنه
هیچ کس حرفهای عجیب و غریب این مرد را باور نکرد و مرد دنیا دیده هم که مورد هو و استهزا قرار گرفته بود دمش را گذاشت روی کولش و راهش را گرفت و رفت. داستان نوشابه سیاه داشت کم کم فراموش می شد تا اینکه خبر رسید که اهالی شهر فرنگ به حومه دوغ اباد دست درازی کرده‌اند و مردم بخت برگشته را با شکنجه و زور مجبور می کنند به جای دوغ نوشابه سیاه بخورند و اروغ بزنند. با این خبر رگ غیرت دوغ ابادیها قلمبه شد و شروع کردند داد و فریاد کردن بعد ملای ده آمد و یک سری جملات عربی گفت که هیچ کس نفهمید چی بود اما اخرش که علیه کفار پپسی خور حکم جهاد داد همه فورا رفتند سوار اسب و قاطرشون شدند و با چوب و چماق و قمه و چاقوی دسته سفید زنجان راه افتادند طرف بلاد فرنگ تا حق اون نامسلمونها را بزارن کف دستشون. اما چشمتون روز بد نبینه، پای اهالی دوغ اباد به بلاد کفر نرسیده بود که کفار خدا ندار با توپ و طیاره جلوشون درامدن و زرت و زرت اهالی دوغ اباد را درو کردند. انهایی که زنده موندن پا به فرار گذاشتن و در نهایت مجبور شدند یک قرارداد ننگین را با فرنگیها امضا کنند که علاوه بر اینکه بخش بزرگی از خاک دوغ اباد را به فرنگیها می داد امتیاز انحصاری فروش پپسی در ممالک دوغ اباد را هم در اختیار انها می گذاشت و این تازه اغاز ماجرا بود.
آغاز تهاجم پپسی
نوشابه سیاه کم کم جای خودش را باز کرد و حتی یک روز در برابر چشم دوغ ابادی های هاج و واج کارخونه پپسی هم افتتاح شد. از روی بدجنسی هم مخصوصا دیوارهاش را شیشه ای درست کرده بودند که همه بتونن ببینن شیشه های پپسی چقدر شیک و تمیز خودشون دونه دونه میان زیر دستگاه و پر میشن و نه خبری از مشک و تغار هست و نه سرگین گاو و پشکل. کارمندهای فکل کراواتی هم میرفتن خیلی شیک پشت میزشون مینشستن و یه کم با یک سری کاغذ بازی می کردند بعد اخر ماه حقوقشون را می‌گرفتند و می رفتند پی الواتی. همه این چیزها خشم توده دوغ خور را بر می انگیخت و مردم مثل یک بشکه باروت اماده انفجار بودند که یه روز دوباره ملای دوغ اباد امد وسط چارسوق دوباره یه سری جملات عربی گفت که باز هم کسی چیزی نفهمید ولی از لابه‌لای حرفهاش همگی کلمات دوغ و نوشابه و سیاه و حرام را تشخیص دادند و شور و حرارت خاصی بر فضا حاکم شد. یک مردک فکل کراواتی که داشت ماجرا را تماشا می کرد امد وسط و با عصبانیت رو به ملا گفت: خب که چی؟ باز می خوای حکم جهاد بدی بزنن ناکارمون کنن؟ خب هرکی می خواد پپسی بخوره هرکی نخواست دوغشو بخوره عیسی به دین خود موسی به دین خود
اما این بار قبل از اینکه ملا فتوای جهاد بده ملت یک فصل کتک مفصل به مردک فکلی زدن و بعد هم راه افتادن توی ده و یک سری مغازه های پپسی فروشی را اتش زدند. کار بالا گرفت و خان حاکم هم مجبور شد ملا را بگیره تبعید کنه که اتیشها بخوابه
چند سال گذشت و تقریبا ماجرا فراموش شده بود تا اینکه دوباره یک عده دور ملا جمع شدن و نهضت بازگشت به دوغ بالا گرفت. حتی یک عده از فکل کراواتیها هم به نهضت پیوستن و می گفتن این یک جور نوستالژی هست که برای ادمهای روشنفکر و فکلی هم خوبه. خلاصه بعد از کلی درگیری خان حاکم از دوغ اباد فرار کرد و ملای تبعیدی را با سلام و صلوات سوار خر کردن و به دوغ اباد برگردوندند. بعد بین فکلی ها و دهاتی ها برای پاچه خواری ملا مسابقه سخت و نفس گیری در گرفت. دهاتی ها می گفتن عکس ملا را توی ماه دیدن و بعد هم احساس کردن لقب ملا برای یک همچین لعبتی خیلی کمه و بهش لقب حضرت حکیم دوغی دادند. فکلی ها هم از قافله عقب نموندند و گفتند ماه که سهله اصلا کهکشان راه شیری برای این به وجود امده که دوغ درست بشه و حکیم دوغی به وجود بیاد و این از لحاظ علمی هم اثبات شده. چپها هم با شعار دوغ برای همه در اظهار چاکری و دست بوسی حکیم دوغی با هم مسابقه گذاشتند. راستها و لیبرالها هم غافل نموندند و میگفتن حکیم دوغی بزرگترین مبارز راه ازادیه چون به مردم نشون داده میتونن ازادانه دوغ را انتخاب کنند و از بقیه نوشیدنیها چشم پوشی کنند. خلاصه محشر خری به پا شده بود که بیا و ببین. همه می خواستن در اظهار نوکری و دست بوسی از هم پیشی بگیرند اما متاسفانه حکیم دوغی فقط دو تا دست داشت و به ناچار عده ای از این جماعت دست بوس باید حذف می شدند.
حزب فقط حزب بوق
به زودی جدال بی رحمانه ای بین چاکران و اطرافیان حکیم دوغی درگرفت. اما خوشبختانه بالاخره چپها، راستها و میانه روها حذف شدند و قائله خوابید. گروهی که باقی موندند افراد خاصی بودند که بهشون حزب بوق گفته می شد. اینها فورا فکل و کراوات را کنار گذاشتند و یک مقدار سرگین و خاک و خل به سر و روی خودشون مالیدن که نشون بدهند عمری در طویله بودن و از تولید دوغ سررشته دارند. از همون موقع کثافت و چرکنه بودن ارزش شد و تمیز بودن نشون دهنده پپسی خور بودن. بعد هم هر ادم تمیزی را که پیدا می کردند به خاطر ضدیت با ارزشها چوب تو استینش می کردن و اجدادش را می اوردند جلوی چشمش. حزب بوق سر و صدای زیادی داشت و معمولا در مناقشات گروهی ان چنان جنجال و قشقرقی راه می انداختند که صدای بقیه خفه می شد. به این ترتیب به زودی جامعه ای یک دست و سر به راه ایجاد شد که در ان حاکمان بوقشون را می زدن و ملت هم دوغشون را می خوردند و همه هم شکر خدا را می گفتند که در بلاد فرنگ به دنیا نیامدند که از نعمت دوغ و بوق محروم بشن

نواندیشی دوغی
همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه باز یک عده پیدا شدند که کله‌اشون بوی قرمه سبزی می داد و بساط تاز‌ه‌ای را به اسم نواندیشی علم کردند. اینها علاقه داشتند خودشون را از فکل کراواتیهای سابق متمایز کنند تا بوقچیها چوب توی استینشون نکنند. به همین دلیل پسوند دوغی را به اخر کلمه نواندیشی اضافه کردند تا نشون بدهند با دوغ پدرکشتگی ندارند. کم کم کار این گروه بالا گرفت و یک عده از جوانها را دور خودشون جمع کردند. اینها می گفتند توی این دوره و زمونه نه دیگه دوغ دوغه نه پپسی پپسی. دوغ را هم دارند توی کارخونه پر می کنند و بهش گاز و کوفت و زهرمار می زنند. پپسی‌های ما هم یک چیز بی‌خودی هست که فقط توی دوغ‌اباد پیدا میشه و هیچ جای دنیا نیست. پس پپسی هم همون اندازه دوغ ابادیه که دوغ و دوغ هم همون اندازه مدرنه که پپسی و خلاصه همه ما سر کار هستیم. این جماعت نواندیش دوغی داشتند برای خودشون یک دم و دستگاه و علم و کتلی راه می انداختند که بوقچی‌ها سرحساب شدند و قصه‌اشون را کوتاه کردند. اونها هم فرار کردند رفتند فرنگستون که توی دانشگاه‌های انجا درس دوغ‌شناسی بدن

مناظره تاریخی
چند سالی میشد که حزب بوق کنترل همه چیز را در دست داشت. یک گروه خاص از بوقچیها که بهشون قلتشن می گفتند سرنخ همه چیز را به دست داشتند و با وجود اینکه هنوز هم ظاهر ژولیده و کثیفشون را حفظ کرده بودند اما از فرنگستون پپسی اصل قاچاق می‌کردند و مال و منالی به هم زده بودند. همین موقعها بود که بین سردسته قلتشنها به اسم کهکه بریز میرزا و یک مهندس و یک ملا مناظره ای در گرفت. مهندس می گفت به خط دوغ وفاداره اما عقیده داره باید به سمت گاوداری صنعتی ومدرن پیش بریم ملا هم خاطرات زیادی از دوره حضرت حکیم دوغی به یاد داشت و می گفت کهکه بریز و قلتشنها از خط اصیل حکیم دوغی منحرف شده‌اند
یک روز هر سه نفر سر چارسوق قدیمی جمع شدند که جلوی چشم خلایق مناظره کنند تا معلوم بشه کی راست میگه. توی این مناظره مهندس از میراث نواندیشی دوغی استفاده کرد و سعی کرد کهکه بریز را سکه یه پول کنه. ملا هم هر چی خاطره از دوره حکیم دوغی داشت رو کرد که نشون بده کهکه بریز تو دوره حکیم دوغی رقمی نبوده اما کهکه بریز هم کم نیاورد و گفت آهای خلایق من از شما سوال می کنم کدوم ما سه نفر بوی پشکل میدیم؟ ملت از همون دور بوی شدید پشکل را از کهکه بریز استشمام کردند و حتی یک نفر هم تایید کرد که علاوه بر بوی پشکل کهکه بریز قدری بوی سرگین هم میدهد. اما مهندس فقط بوی ادکلن میداد و ملا هم بوی خاصی نمی داد. بعد کهکه بریز پیروزمندانه گفت خب من از شما سوال می کنم کسی که بوی ادکلن میده خدمتگذار مردمه یا اونی که بوی پشکل میده؟ کدوم اینها به دوغ نزدیکتره؟ سرگین گاو یا ادکلن ساخت اجنبی؟
ملت یک صدا فریاد زدن سرگین و کهکه بریز پیروز شد
جدایی دوغ از سرگین
کهکه بریز با نیش باز دوباره زمام امور را به دست گرفت اما غافل از اینکه روزگار خوابهای دیگری براش دیده بود. درست فردای ان روز چند نفری در چارسوق ده جمع شدند و اول با ترس و تردید از این صحبت کردند که لازمه خدمتگزاری این نیست که ادم بوی سرگین بدهد. بگی نگی اینها ادمهایی بودند که خودشون هم بوی ادکلن می دادند یا دست کم بوی گند نمی دادند و فکر می کردن میشه بین دوغ و تمیزی اجماع حاصل کرد. کم کم تعداد جمعیت زیاد شد جوری که خودشون هم از اینکه این همه ادم وجود داره که از سرگین خوشش نمیاد تعجب کردند و به این نتیجه رسیدند که پس باید یه کاسهای زیر نیم کاسه باشه و اون ادمهایی که دیروز امده بودند و یک صدا از کهکه بریز حمایت می کردن صحنه سازی و اجیر شده باشند.
قلتشنها اول سعی کردن قضیه را زیر سیبیلی در کنند اما وقتی جمعیت زیاد شد ترسیدند چاک کار از دستشون در بره و به جمعیت حمله کردند. قلتشنها شعار میدادن دوغ فقط دوغ ابعلی و معترضین را کتک میزدند. معترضین هم برای اینکه نشون بدهند با دوغ مشکلی ندارند شعار جدایی دوغ از سرگین سر می دادند. جنگ و گریز روزها ادامه داشت تا اینکه کهکه بریز هم احساس خطر کرد و دوباره در چارسوق ظاهر شد
کهکه بریز نماد تغییر
کهکه بریز سخنرانی غرایی کرد و گفت اگر شما تغییر میخواهید من خودم نماد تغییر هستم و چیزهای دیگری هم گفت که چون سر و ته نداشت توی ذهن کسی نمونده. ملت اول هاج و واج مونده بودند و نمی فهمیدند چطور ممکنه کهکه بریز نماد تغییر باشه چون منظور انها از تغییر این بود که کهکه بریز نباشه. اما چند نفر گفتن ظاهرا کهکه بریز راست می گفت و کمی تغییر کرده بود چون به نظر می رسید تازه حمام رفته بود
دوغ اباد در دست قلتشنها
بالاخره زور قلتشنها چربید و ادکلنیها را به خانه‌هاشون روندند و عده ای را هم دستگیر کردند و چوب توی استینشون کردند که عبرت سایرین بشن. چندتا از اوستاهای نواندیشی دوغی را هم اوردند که اعتراف کنند شعار جدایی دوغ از سرگین از اول یک انحراف بوده و سرگین خیلی هم چیز خوبی است. به این ترتیب دوباره همه چیز آرام و بر وفق مراد شد
قلتشنها با اسودگی روزگار می گذروندند. به فرنگیها فحش میدادند اما انحصار قاچاق از فرنگ را در دست داشتند و اسکناس رو اسکناس میزاشتن. هر از گاهی هم یکی از بچه هاشون که دیگه نمیدونست چه جوری توی دوغ اباد پولهای باداورده بابایی را بزنه به کون گاو فرار می کرد میرفت فرنگ تا پپسی زهرمارش کنه و خوش بگزرونه و به ریش ملت دوغ خور بخنده

این نوشته را خیلی وقت پیش نوشته بودم که تازگی ها بر حسب تصادف پیداش کردم شاید برای شما هم جالب باشه

خبرگذاری مهر: کمیته ملی امور قدس از نویسندگان کتاب کودک دعوت کرد تاریخ قدس را در قالب کتاب کودکان روایت کنند
این کتابها به زبانهای فارسی عربی انگلیسی و فرانسه چاپ ونشر خواهد شد

ما هم به این دعوت لبیک گفتیم و این هم روایت ما:

یه مردی بود عرب قلی
چشاش سیا لپاش گلی
هیچ رقمه بونه نداشت
اما فقط خونه نداشت

خونه اشو مثل خیلیا
خریدن اسرائیلیا
پول خونه که ته کشید
برق سه فاز ازش پرید

شبای دراز بی سحر
عرب قلی نشس پَکر
تو رخت خوابش دمرو
تا بوق سگ اوهو اوهو
تموم دنیا جمع شدن
هی راس شدن هی خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وق و وق
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده ملاپیناس
دَم اش دادن جوون و پیر
نصیحتای بی نظیر:

“-عرب قلی غصه خورک
خونه نداری به درک!
خونه که شادی نمی شه
عیش دومادی نمی شه
خونه گل پِشکِ خَره
خونه دل تاج سره،
خونه همش خاک و گِله
خونه اصلی به دله…”

عرب قلی با کلی حرص
از غزه رف به سوی مصر
گف:”مبارک، هلاکتم
مُرده خاک پاکتم
حسرت جونم رو دیدی
خاکتو امونت نمی دی؟
مرزتو وا کن خنده کنم
یه عیش پاینده کنم”.

مبارک گفت:
“-یاوه نگو، مگه تو خلی؟
اگه خاکمو بدم به تو
حالا چه امونت چه گرو،
اهرام مصر کجا برن؟
کجا فرعونو جا بدم؟
کجا بزارم که جا باشه
لایق تاریخ ما باشه

دید که نه وال لا، حق می گه
گر چه یه خورده لق میگه

عرب قلی با اشک و آ
رف پیش ملک عبدلا
گُف که: “آهای ملک توپولی
به آرزوم راه می بری؟
تو که چاهای نفت داری
لباسای زربفت داری
از اون دلاراتو یه کم
مردونه میدی ببرم؟”

ملک توپوله غصه دار شد
غم به دلش هوار شد
گف:”ببَه جان، بگم چی
اگر نخام که همچی
نشکنه قلب نازت
غم نکنه درازت
ملک که پولش نباشه
اوضاش از هم می پاشه

دید که نه وال لا، حقه
فوقش یه خورده لَقه

عرب قلی زار و زبون
وِیله زنون گریه کنون
خونه اش نبود خونه می خواس
شادی پاینده می خواس

پا شد و به بازارچه دوید
یه چن تایی چفیه خرید
دوید این سر بازار
دوید اون سر بازار
نقشه ایرانو خرید
تو نقشه اون گربه رو دید

خانمایی که شو مائین
آقایونی که شومائین:
با هف عصای شیش منی
با هف تا کفش آهنی
تو دشتِ نه آب و نه علف
راهِ شو کشید و رفت و رف

با حال زار و گریون
رسید به مرز ایرون
گف اینجا پول دست کیه؟
شاهتون اسمش چی چیه؟

یهو یکی از اون دورا
گف که منم محمود گدا
بدن بلورمو ببین
هاله نورمو ببین
قد بلندمو ببین
ماشین سمندمو ببین
ببین چقد شیکم من
دکتر ترافیکم من
دشمن هرچی صهیونه
از اسراییل دلم خونه
میزنم و سوسکش می کنم
از نقشه محوش می کنم
عاشق آب سنگینم
به فکر کیک رنگینم *
امریکا مث لولوئه
فلسطین عین هلوئه
خونه بخوای خونه میدم
مرغاتو من دونه میدم
نفت سر سفره ات میارم
هرچی بخوایی من دارم
این پولا ارث بابامه
ریخت و پاشش از خدامه
نیگام نکن نیم وجبم
مخلص هرچی عربم
این حکیمو نگاش بکن
نیگا به سر تا پاش بکن
روزی که ایرون میومد
لرزون و گریون میومد
تمبون به کونش بند نبود
کنار چاییش قند نبود
حالا ببین آقا شده
صاحاب برو بیا شده
تو هم بیا و با ما باش
پولو بگیر و آقا باش

عرب قلی نیشش وا شد
مشغول شکر و ثنا شد
گف که عجب جای گلی
چه مردمون ک…خلی
بهتر از این، جا نمیشه
لنگر ما وا نمیشه
گف که آهای محمود آقا
مربا رو بده بابا !
تا پول داری رفیقتم
قربون بند کیفتم

قصه ما به سر رسید
عربه به خونه اش رسید

* ( منظور کیک زرد است )

پیش نوشت: این نوشته یک شوخی با کاربران فرندفید است اگر با فضای این سایت اشنایی ندارید احتمالا برای شما جالب نخواهد بود.

تیتراژ برنامه شوک شماره 986 پخش می شود. یک سالن را نشان می دهند که عده ای حدود صد نفر دختر و پسر فریب خورده با صورت شطرنجی شده در آن نشسته اند. مجری 30/20 با شلوار بندیلک دارش وارد می شود و شروع به صحبت می کند.
مجری: سلام بینندگان عزیز باز هم طبق معمول آمدیم به شما شوک وارد کنیم. اینهایی که می بینید یک سری جوانهای فریب خورده هستن که خوشبختانه حدود یک ماه توی سلول انفرادی بودن و فرصت فکر کردن و متحول شدن پیدا کردن حالا با اینها صحبت می کنیم که سایر جوانها هم درس عبرت بگیرن و سراغ این سایتهای منحرف نرن
مجری سراغ جوانی عینکی که با چهره ای به ظاهر معقول و موجه گوشه سالن نشسته می رود.
مجری: شما خودتون را معرفی کنید و اعترافاتتون را بکنید که برای بچه های توی خونه درس عبرت بشه
آقا نادر گل: بنده اقا نادر گل هستم که در پوشش یک پسر مجرد که دنبال تشکیل خانواده است در سایت فرندفید فعالیت می کردم. من این نقش را اینقدر خوب بازی کردم که موفق شدم نهضت مجردهای فرندفید را به وجود بیارم اما همه اینها دوز و کلکی بیش نبود ما از پسرهای رفسنجانی پول می گرفتیم که بگیم مجردیم و دخترهای بی گناه و از همه جا بی خبر را جذب کنیم در واقع من مسئول شاخه ترشیدگان جنبش بودم همکار من در این بخش فردی به اسم میلاد بود که اون هم در پوشش یک پسر مجرد فعالیت می کرد و موفق شده بود تعداد زیادی از دخترهای فرفری را به دایرکت بکشونه
مجری: دختر فرفری چی هست؟ اون وقت این دایرکت یعنی چیز دیگه … از اون چیزا؟
اقا نادر گل: فرفر اسم رمز فرندفید هست که ما در باندمون از این اسم رمز استفاده می کردیم . دایرکت هم یه جای بدی توی فرفر هست که چون این برنامه را زن و بچه مردم تماشا میکنه نمیشه بیشتر توضیح داد. امیدوارم بینندگان عزیز از سرنوشت من و میلاد درس عبرت بگیرند و دیگه در این سایتهای منحرف فعالیت نکنن
مجری سراغ جوانی که با زیرشلواری در گوشه ای نشسته می رود: شما خودتون را معرفی کنید و بگید نقشتون در این باند چی بوده؟
زیرشلواری: من زیرشلواری هستم دوستام تمبون صدام می کنن. نقش من هم این بود که در پوشش زیرشلواری فعالیت کنم.
مجری: شما همیشه در پوشش زیرشلواری فعالیت میکردید؟
زیرشلواری: همیشه که نه مثلا وقتی میرفتم دستشویی ناچار بودم برای فعالیت، پوشش زیرشلواریم را خارج کنم ولی وقتی توی سایت بودم در همین پوشش فعالیت می کردم
مجری سراغ جوانکی ریشو می رود و از او می خواهد خودش را معرفی کند
محمدصالح: بابا من هزار بار گفتم من رو اشتباهی گرفتن من اغتشاشگر نیستم به قران … بابا من خودم رهبر جنبش عدالتخواه دانشجویی هستم همه ارزشی های فرفر من را می شناسن باور نمی کنید از اسماعیل بپرسید …. تا حالا کلی به سفارت خونه ها حمله کردیم برای غزه توی فرودگاه تحصن کردیم ولی هواپیما بهمون ندادن بی معرفتها … بابا اشتباه شده من توی دانشگاه امام صادق درس می خونم
مجری: خالی نبند
محمدصالح: راست میگم به امام صادق
کارگردان: کات …. اقا کات …. این چی داره میگه؟ انگار خوب متحول نشده …. این حاج حسین کجاست؟
حاج حسین: این که نیم ساعت پیش متحول شده بود ….. حالا اشکال نداره دوباره می بریمش اوین درست میشه
کارگردان: وقت نداریم حاجی جون برنامه همین امشب باید بره رو انتن همینجا یه جوری سرپایی ردیفش کن
حاج حسین با یک سینی پر از کابل و باتوم و شیشه نوشابه به محمدصالح نزدیک می شود: خوب اخوی فکر میکردم متحول شدی ولی انگار یک کم باید بالانست کنیم برو رو چال کار را شروع کنیم
محمدصالح با رنگ پریده: اشتباه شده …. چیزه…. به خدا من متحول شدم غلط کردم من جاسوس اسراییلم از اسراییل پول می گرفتم برم غزه با اسراییل بجنگم
مجری: خب این کار برای اسراییل چه فایده ای داشت؟
محمدصالح: خب …. چیزه …. امممممممم… یعنی …. خب حاجی یه کمک فکری‌ای چیزی بکن
حاج حسین: بگو از اسراییل پول می گرفتی به اسراییل فحش بدی که ارزشی ها بدنام بشن. ملت بگن همه ارزشی ها مثل تو قرتی هستن
محمدصالح: اهان اره همینی که حاجی گفت من همین کار را می کردم دس دس
مجری: چی؟
محمدصالح: هیچی
مجری به سراغ جوان دیگری می رود
کافه نادری: من کافه نادری هستم من قبل از متحول شدنم خیلی ادم بدی بودم انحرافم هم از وقتی شروع شد که یکی از اعضای فرفر به اسم مرسده که در دهات المان زندگی میکنه اواتارش را عوض کرد و شروع کرد برای کروبی تبلیغات کردن. من هم متاسفانه فریب خوردم و فکر کردم اگر به کروبی رای بدم مرسده به خواستگاریم جواب مثبت میده اما همه اینها یک مشت وعده و وعید واهی بود ……. امان از یه دایرکت …. من را اغفال کردن من جزو اینها نیستم …. من این همه باهاتون همکاری کردم باور کنید گول خوردم هدفم صرفا تشکیل خانواده بود من سیاسی نیستم ….
مجری از بقیه افراد می خواهد به ترتیب خودشان را معرفی کرده و نقش خود را در باند فرندفید توضیح دهند:
حوزه: بنده حوزه هستم نقش من ایجاد شبهه در ذهن جوانان معصوم بود. بنده با ایجاد یک عدد عمامه و مقداری ریش برای اواتارم در راستای این هدف شوم فعالیت می کردم
جغله: من جغله هستم من مسئول شاخه نوباوگان جنبش بودم و با ایجاد دو عدد آی دی سعی کردم فعالیتم را دو برابر کنم
فوهاد: من فوهاد هستم نمی دونم کدوم نامرد من روفروخت. ای عمه اش را … هیچی بگذریم
اپیوم: من اپیوم هستم در قالب خاصی فعالیت نمی کردم کلا دچار نوعی معضل فلسفی بودم که دوست پسر ارزشی داشته باشم یا قرتی و داشتم به همین معضل فکر می کردم که دستگیر شدم
سارا ادومید: من سارا هستم و در قالب خودم فعالیت می کردم
مجری: یعنی چی در قالب خودتون فعالیت می کردید؟
سارا آدومید: یعنی در قالب خاصی نبودم حالات مختلف خودم را مثلا اینکه در اون لحظه عطسه می کردم خمیازه می کشیدم یا می رفتم دستشویی توییت می کردم کلی پسر هم میامدن برام لایک میزدن همین باعث انحرافم شد که جذب فرفر بشم
مجری: در پایان پیامی برای بینندگان دارید؟
سارا آدومید: بله پیام من به همه مخصوصا دخترهای دم بخت این هست که این جور سایتها یک سراب بیشتر نیست و تا حالا هم دیده نشده کسی با فعالیت در این سایتها بختش باز بشه
مجری: این بود گوشه ای از انحرافات این باند مخوف امیدوارم براتون درس عبرت شده باشه

خورشید چندم

فیلمنامه سریال علمی – تخیلی خورشید چندم
بازیگران به ترتیب قد: محمود (احمدی نژاد)، غلامسین (الهام)، فاطی (رجبی)، (لنکرانی)، عوضعلی (کردان)، (مایلی کهن)، حاج اکبر(هاشمی)، داش مهدی (کروبی)، میرحسین (موسوی)، سید ممد (خاتمی)

روز – داخلی – حیاط خانه غلامسین و فاطی
فاطی با عصبانیت وارد منزل می شود، در را محکم به هم می کوبد و چادرش را یک وری از سر می کشد و به گوشه‌ای پرت می کند . غلامسین که در گوشه حیاط سر بساط رخت چرکها نشسته با تعجب به فاطی نگاه می کند، دست کف آلودش را با گوشه تشت پاک کرده می گوید: چی شده حاج خانم؟ بلا به دور
فاطی: این زنیکه دیگه شورش را دراورده می دونم چه کارش کنم نشونش میدم
غلامسین: جسارته حاج خانم چی رو نشون کی می دی؟
فاطی: این فضولیها به تو نیامده، این چه وضع خونه زندگیه واسه من درست کردی؟ ظرفها که هنوز نشسته است
غلامسین: اوقاتت رو تلخ نکن حاج خانم، روم سیاه، حاجی جنتی احضارم کرد شورا هرچی گفتم ظرفهام نشسته مونده به خرجش نرفت گفت طرح دو فوریتی داریم باید بیای
غلامسین فی الفور می دود به آشپزخانه و یک لیوان آب خنک برای فاطی می آورد
غلامسین: صلوات بفرست حاج خانم، لعنت بر شیطون حرومزاده، چی شده؟ باز کروبی افشاگری کرده؟
فاطی: نه
غلامسین: موسوی بیانیه داده؟
فاطی: نه
غلامسین: سبزها راهپیمایی کردن؟
فاطی: نه
غلامسین: باز این اصلاح طلبها گور بی نام و نشونی چیزی پیدا کردن؟
فاطی: نه
غلامسین: توی اینترنت پشت سرت لیچار گفتن؟
فاطی: نه بابا این اراجیف رو که هر روز میگن
غلامسین: خب چی پس؟ باز احمدی نژاد سوتی داده؟
فاطی: زبونت رو گاز بگیر مرد! ……..
فاطی این را می گوید و پغی می زند زیر گریه ولی زود خودش را جمع و جور می کند و با عصبانیت می گوید همه اش زیر سر این زنیکه است، نمی دونم چه جوری قاپ محمود رو دزدیده، غلط نکنم چیزخورش کرده، معلوم نیست این زنیکه چی داره که محمود ازش دل نمیکنه
غلامسین: پس به خاطر این ضعیفه که وزیر شده ناراحتی؟ ای بابا من رو بگو دلم هزار راه رفت … من میگم فکرشم نکن حاج خانم وزیرهای محمود که هی زرت و زرت عوض میشن حالا بزار دو روز هم این ضعیفه وزیر باشه ….
فاطی به حرفهای غلامسین گوش نمیدهد. گوشه حیاط قنبرک زده و به فکر فرو رفته. ناگهان از جا می پرد و فریاد می زند: فهمیدم چی کار کنم …. باید برگردم به گذشته جلوی این زنیکه را از همون بیخ بگیرم که با محمود بُر نخوره …. من رفتم، تا برگردم ظرفها رو بشور ابگوشت رو هم بار بزار، مثل اون دفعه نری پای تلفن غذا رو بسوزونی، حواست به غذا باشه من میرم جلدی بر می گردم
فاطی به اتاق می دود و از داخل یک صندوقچه مقداری عمامه و نعلین و آت و اشغال مختلف را بیرون میریزد. بعد تکه ای حلبی گرد که حاشیه بریده بریده دارد و یک گردنبند را از میان کومه آت و اشغال بیرون می کشد و می ایستد
غلامسین که به دنبال فاطی وارد اتاق شده هاج و واج ایستاده و به فاطی نگاه می کند و با تعجب می گوید: اون حلبی چیه تو دستت؟ در قوطی روغنه؟ به خدا من نزاشتمش اونجا عصبانی نشیها ….. چیزه…. حالا مواظب باش دستت را نبری ….
فاطی بدون اینکه چیزی بگوید گردنبند را به حلبی دایره‌ای شکل می زند و فی الفور غیب می شود

روز – خارجی – روستای محل زندگی محمود چهل و چند سال قبل

پدر لنکرانی دست پسرش را در دست گرفته و با عصبانیت به دنبال خود می کشد. لنکرانی گریان فین فین می کند و دماغش را بالا می کشد و قطرات اشک از پشت عینک ته استکانی او که دسته اش را با کش به دور سرش بسته‌اند به پایین می غلطد
پدر لنکرانی او را کشان کشان به سمت محمود که در وسط میدانچه ده با سر و وضعی کثیف و خاکی الک دولک بازی می کند می برد و وقتی به محمود می رسد بی تامل یک کشیده ابدار به گوش محمود میزند و داد و هوار راه می اندازد
پدر لنکرانی: پسره جعلنق مگه خودت خار مادر نداری؟ یه بار دیگه ببینم دور و بر پسر من می پلکی هرچی دیدی از چش خودت دیدی … این دفعه اخره، بهت میگم یه بار دیگه ببینم طرف خونه ما افتابی بشی کاری میکنم رب و ربت بیاد جلو چشت
محمود که از حمله ناگهانی دشمن جا خورده پس از چند لحظه عکس العمل نشان می دهد و با توجه به اینکه بهترین دفاع حمله است شروع می کند به پدر و پدربزرگ و اجداد لنکرانی تا جد هفتمشان اتهام و تهمت می زند بعد می گوید تازه در مورد یه خانمی هم می خوام یه چیزهایی بگم که….
کار به اینجا که می رسد پدر لنکرانی یک کشیده دیگر به گوش محمود می زند و با یک لگد به ماتحت محمود او را نقش زمین می کند. محمود قشقرق راه می اندازد و همانطور که روی زمین پهن شده شروع می کند داد و قال کردن، سر و صدایی که راه افتاده عده‌ای از اهل ده را به ان سو می کشد. سید ممد مکتب‌دار ده هم با عبا و عمامه و کتاب قطوری زیر بغل از راه می رسد و قاطی ماجرا می شود.
سید ممد: چی شده جانم؟ چرا این بچه رو کتک می زنید خدا رو خوش نمیاد
پدر لنکرانی: به این تخم جن میگی بچه؟ از دست این جعلنق ولگرد اسایش نداریم نه احترام بزرگتر حالیشه نه ادب نه شعور نه …
سید ممد: حالا شما عصبانی نشو جانم این بچه است نمیفهمه، با کتک که چیزی درست نمیشه باید گفتگو کرد حالا مگه چی شده جانم؟
پدر لنکرانی سرخ می شود و خجالت زده چیزی بیخ گوش سید ممد می گوید و بعد می گوید: حالا حق ندارم همچین بزنمش که صدای سگ بده؟
سید ممد من و منی می کند و می گوید: شما مطمئنی جانم؟
پدر لنکرانی: آره سید، تازه خودم با گوشهای خودم شنیدم که میگفت لنکرانی مثل هلو می مونه ادم دوست داره بخورتش
سید ممد: والا چه عرض کنم خب از یک بچه ولگرد چه انتظاری هست؟ این طفل معصوم گناهی نداره اگر والدینش در تربیتش اهمال نمی کردن و میفرستادنش مکتب این هم ادب یاد می گرفت. ولی همه این چیزها با گفتگو حل میشه من با والدین این بچه صحبت میکنم بفرستنش مکتب ادب و سواد یاد بگیره. اینجوری هم ادم میشه هم وقتش پر میشه و دست از ولگردی بر می داره
بعد سید ممد جلو میرود محمود را از خاک و خل بلند می کند و می گوید: ببین پسرجان بیا یک کم با هم گفتگو کنیم. این کارهایی که شما میکنی خوب نیست شما باید بیای مکتب درس بخونی انشا الله یک کم که بزرگتر شدی برات زن هم میگیریم که شیطون گولت نزنه و ….
محمود دماغش را با استین پیرهنش پاک می کند و همانطور که با غیظ و نفرت به سید ممد و پدر لنکرانی نگاه می کند می گوید: اولندش حالا اینهایی که امدن مکتب سوات یاد بگیرن کجا رو گرفتن؟ سومندش من خودم اگه یه چاقوی زنجان داشتم جواب این مرتیکه رو میدادم که حسابی شیرفهم بشه، گفتگو و این قرتی بازیها مال شما شهریهاست
بعد محمود به ساق پای پدر لنکرانی لگد می زند. سید ممد محمود را میگیرد و سعی میکند او را ارام کند تا با او گفتمان کند اما محمود دست سید ممد را گاز میگیرد و دوباره سر و صدا بلند می شود
در همین لحظه مایلی کهن که با پاهای برهنه مشغول ولگردی است وارد معرکه می شود و خطاب به سید ممد می گوید: اوهوی چن نفر به یه نفر گنده باقالی؟ تو و اون گروهبان قندعلی چون لفظ قلم حرف میزنید فکر کردید علی اباد هم شهریه؟ هوا برتون داشته؟ الان نشونتون میدم
بعد مایلی کهن قلوه سنگی را از زمین بر می دارد و به سمت سید ممد پرت می کند که سید ممد جاخالی میدهد و به هدف نمی خورد. پدر لنکرانی با عصبانیت می گوید: می بینی سید؟ هرچی ولگرد و لات و لوته دور این پسره جعلنق جمع شده، از دست اینها ما اسایش نداریم، همین پسره انکرالاصوات بود که زد با توپش شیشه ما رو شکست حالا امده زبون درازی هم میکنه
سید ممد می گوید: با گفتگو ….
اما حرف سید ممد با ناله‌ای جگر سوز ناتمام میماند. محمود چوب الک دولک را از زمین برداشته و به کمر سید ممد کوبیده است
درگیری از دو طرف بالا می گیرد و گرد و خاک غلیظی به هوا بلند می شود که چشم چشم را نمیبیند. وقتی گرد و خاک می خوابد فاطی با چادر و چاقچور شدیدی که فقط یک چشمش را بیرون گذاشته از وسط گرد و خاک نمایان می شود و همه با تعجب به او نگاه می کنند…

پایان قسمت اول

در سبب تالیف این رساله
بدان که چون مولانا حاج منفور العرضی زبان به طعن جماعت اصلاحیه گشاد خلق از این حدیث در گمان بماندند و گمراهی بسیار شد چرا که مولانا شیخ المخفی حاج منفور فرمود: جماعت اصلاحیه جمعی از دخترکان و پسرکان در باغی گرد اورده استخری از شراب بیاکندند پس ایشان در ان به اقسام فسق و فجور پرداخته فقاع بنوشیدند و چون مست و ملنگ گردیدند به یکدیگر تجاوز کرده خویش را بکشتند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مهمل
پس جماعتی این حدیث را به دیده انکار نگریسته در پوستین شیخ افتادند. چون کار بدینجا رسید جماعتی حق طلب با چوب و چماق بر سرم ریختند و بر دامنم اویختند که چه باشد اگر تو نیز چون مولانا شیخ ابطحی وبلاگت را به روز نمایی تا در این واقعه خلق را از گمان بداری.
چون کار بدینجا رسید به دیده منت پذیرفته دست در کار تالیف این رساله بردم باشد که چاپلوسان را به کار آید و چماقداران را شادی افزاید.
حکایت
آورده‌اند که‌ چون مغولان به خوارزم دست یافته در ممالک محروسه رخنه کردند هلاکو فرمان داد انچه از اهالی شهر که از شمشیر مغولان در امان مانده بود را گرد اورند. پس چون در احوال ایشان نگریست ابتدا صنعتگران را امان داد و بفرمود ایشان به دکان خویش باز روند که زیستن را از صنتعگران چاره نیست. سپس بازرگانان را مایه داد تا کار کنند و سود آن به خزانه هلاکو باز دهند. سپس به جماعت خوبرویان و روسپیان و ساقیان و خاجگان و بربط نوازان و عمله جات طرب التفات نموده فرمود ایشان را به حرمسرای ما گسیل دارید که به کار آیند. چون هلاکو از این مشغله فارغ شد به جماعت باقی التفات نموده فرمود شمایان که باشید و به‌ چه کار آیید؟ گفتند ما صنف مداحان و چاپلوسان باشیم که به میل خاقان شب را روز و روز را شب جلوه دهیم و آن کس که عیش سلطان منقص دارد تکفیر نماییم تا عوام کالانعام رام و عیش خاقان مستدام ماند. هلاکو را این سخن خوش نیامده گفت ما را به شما حاجتی نیست که انچه مداح به تکفیر کند مغول به شمشیر نماید پس بفرمود تا جماعت چاپلوسان و مداحان را در شط غرق کردند.
ظریفان و نکته بینان گفته اند بدین سبب بوده است که ایرانیان هر الدنگ شمشیرزنی را که دست در خون رعیت برده و تاج بر سر نهاده باشد را ظل الله وهر کون نشور مادر قحبه ای که به هیچ حیلتی دفع وی ممکن نباشد را واجب الطاعه و نماینده خدا بر زمین خوانده اند مگر قوم مغول را که قدر چاپلوسان ندانسته خود را از نام نیک محروم کردند.
پس بدانکه اگر حاکمان ملک بی زوال و گنج بی وبال و حکمرانی بی سر خر خواهند، رعایت و پروردن جماعت چاپلوس واجب آید چه انکه این جماعت باشند که چون معترضان حاکمی را ظالم یا قحبه ای را قحبه و کچلی را کچل و شکم گنده ای را شکم گنده خوانند سخت براشفته متعرض را به اقسام لعن و اصناف طعن بیالایند چنانکه کس را زهره نطق کشیدن نباشد.
و مداحان را شایسته آن است که در این کار به جد و جهد بکوشند و در این راه از هرگونه دروغ و تهمت دریغ نورزند چرا که حکما فرموده اند دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز و باز حکما فرموده اند صلاح مملکت خویش خسروان دانند. پس مصلحت آن باشد که خسروان خواهند و بدین مصلحت هر دروغی روا باشد.
چنانکه سعدی علیه الرحمه فرموده است:
دروغی که حالی دلت خوش کند
به از راستی کت مشوش کند

خدای حکیمان ما را جزای خیر دهاد که تکلیف هر چیز را به نیکی روشن کرده اند.

راز اصلی موفقیت شعبده بازان در انحراف توجه مخاطب نهفته است. شعبده باز همواره سعی می کند توجه تماشاگر را از اتفاق اصلی که رمز و راز تردستی را برملا می کند به جای دیگری معطوف کند. نحوه استدلال سیاستمداران عوامفریب هم شباهت زیادی به روش شعبده بازان دارد. اینان برای قانع کردن مخاطب ابتدا ذهن او را از موضوع اصلی منحرف نموده سپس با عملیاتی که بی شباهت به تردستی نیست نتیجه گیری نهایی خود را، که پس از این عملیات قابل قبول به نظر می رسد، پیش چشم مخاطب می گیرند. به عنوان نمونه می توانیم زمینه چینی های آیت الله خامنه ای برای برخورد و احتمالا دستگیری موسوی و کروبی که در خطبه های اخیر نمازجمعه صورت گرفت را بررسی نماییم. اما برای درک بهتر این روش جالب است که ابتدا موردی مشابه را در یکی از سخنرانی های هیتلر مرور کنیم.
یکی از سیاستهای بیمارگونه هیتلر برنامه قتل عام یهودیان موسوم به راه حل نهایی بود. با اعلام این سیاست دستگیری و اعزام یهودیان به اردوگاه های مرگ در سراسر المان و کشورهای تحت اشغال آن اغاز شد. اما واضح است که جا انداختن این سیاست و گسترش این جنون یهودی ستیزی نمی توانست با یک اعلام ناگهانی و بدون مقدمه چینی صورت گیرد. برای یک شهروند المانی می توانست بسیار عجیب و یا غیر قابل قبول باشد که ناگهان اعلام کنند صرف یهودی بودن یک فرد چنان جنایت عظمایی است که مجازات مرگ در پی دارد. هیتلر اعلام این سیاست را با ترفندی خاص و به شیوه شعبده بازان انجام داد. او در سخنرانی معروف خود در این زمینه گفت:
“من به عنوان يک مسيحی ارادت عميقی به پروردگارم و به رزمندگی منجی ]مسیح[ دارم. ارادت من معطوف
به مردی است که در تنهايی، در جمع ياران اندک اش، ماهيت اين يهوديان را تشخيص داد و مردان اش
را به نبرد با آنها فراخواند. کسی که سوگند به پروردگار، بزرگ ترين محنت کش نبود، بلکه بزرگترين
رزمنده بود. من به عنوان يک انسان و يک مسيحی در کمال عشق اين آيات را تلاوت می کنم که می
فرمايد چگونه خدا ]مسیح[ عاقبت بر می خيزد، تازيانه را برمی دارد و جوجه افعی ها و مارها را از معبد خود
بيرون می راند . نبرد او برای پاکسازی جهان از يهوديان چه مهيب بود . امروزه، پس از دو هزار سال،
هنوز از ژرفای وجود خود احساس می کنم که او به همين خاطر خون خويش را نثار صليب کرده
است. من به عنوان يک مسيحی وظيفه دارم تا نگذارم فريبم دهند، و وظيفه دارم در راه حق و عدالت
پيکار کنم… و اثبات ما برای صحت عملمان همين نارضايتی است که هر روز فزونی می يابد . من
هم در قبال مسيح و هم در قبال مردمم وظيفه دارم.”

اجازه دهید این متن را کالبدشکافی کنیم و ببینیم هیتلر در این چند سطر چگونه یهودی کشی را که در ابتدای امر عملی غیرانسانی و شریرانه می نماید با بیان چند جمله به یک وظیفه مسیحایی تبدیل می کند و دریابیم راز این تردستی در چیست. نحوه استدلال هیتلر به این صورت است:
الف- یهودی ستیزی چیز جدیدی نیست و در صدر مسیحیت هم بوده است
ب- ممکن است یهودیان در ظاهر بی ازار باشند اما ماهیت پلیدی دارند و مسیح این ماهیت را تشخیص داد
ج- ما وظیفه داریم از مسیح تبعیت کنیم بنابراین یهودی ستیزی وظیفه ماست
البته در متن بالا نکات فرعی دیگری هم وجود دارد مانند اینکه هیتلر موذیانه ماجرای راندن فریسیان (فرقه خاصی از یهود) از معبد سلیمان را که در انجیل ذکر شده ابتدا به تمام یهودیان هم عصر عیسی و سپس به تمام یهودیان قرون و اعصار تعمیم می دهد و گذشته از این شیادانه ماجرای راندن فریسیان از معبد را به “نبرد او برای پاکسازی جهان از يهوديان” تعبیر می کند.
اما تردستی هیتلر در این نکته نهفته است که حتی به فرض پذیرش تک تک مقدمات مغلوط و بی پایه مطرح شده، این مقدمات به چنان نتیجه ای که همانا تلاش برای محو قوم یهود است منتهی نمی شود. هیتلر می گوید یهودی ها ممکن است در ظاهر بی ازار و سر به راه باشند اما مسیح این حقیقت را دریافته بود که یهودی های درون معبد ماهیت خبیثی دارند و باید نابود شوند. نکته اینجاست که به فرض که چنین استدلالی درست باشد اما مگر هیتلر هم همپایه مسیح (که بنا به اعتقاد مسیحیان پسر خدا و یا خدا است و لاجرم از علم غیب و اطلاع از ماهیت پنهان هرچیز برخوردار است) می باشد که بتواند از ماهیت پنهان و خباثت پنهان افراد مطلع شود؟ فرض کنیم که به واقع مسیح دریافته بود یهودیان مستقر در معبد ماهیت پلیدی دارند و باید از معبد رانده شوند یا حتی چنانکه هیتلر با شیادی خلط مبحث می کند کشته شوند، اما عملی مشابه از سوی هیتلر تنها در صورتی مجاز خواهد بود که او هم مانند خدا از ماهیت پنهان ادمیان مطلع باشد و تشخیص دهد چه کسانی علی رغم ظاهر درستکاری که دارند از خباثتی پنهان برخوردار بوده و مستحق قتل و کشتارند.
اما هیتلر چگونه این نکته مهم را از نظر مخفی میکند تا مخاطب از خود نپرسد که مگر هیتلر خدا است که از ماهیت پنهان دیگران مطلع باشد؟ بسیار ساده و درست همانطور که شعبده بازان عمل می کنند. او موضوعی امروزی را به گذشته ای دور پیوند زده ذهن مخاطب را چنان مجذوب کشف همانندی های یهودیان امروزی و یهودیان 2000 سال پیش می کند که اساسا موضوع ناهمانندی اشکار هیتلر و خدا از نظر دور می ماند!
در سخنرانی جمعه گذشته ایت الله خامنه ای هم دانسته یا ندانسته از چنین فرمول خدعه امیزی بهره گرفته شده است. وی ابتدا به صدر اسلام و نحوه برخورد امام علی با خوارج و قلع و قمع ایشان پرداخته سپس لفظ منافق را معنی کرده می گوید نفاق یعنی کفر باطنی و در قران هم همواره از منافقین و کفار در کنار هم یاد شده است. در پایان هم به عنوان نتیجه گیری می گوید نظام نمی تواند از حق دفاع از خود بگذرد و برخورد با این افراد وظیفه نظام است.
در اینجا نیز دقیقا همان فرمول مورد استفاده هیتلر به کار رفته است. کافی است در سطرهای بالا که نحوه استدلال هیتلر از نظر گذشت به جای کلمه مسیح از کلمه امام علی و به جای کلمه یهودی از کلمه منافق استفاده کنیم. استدلال ایت الله خامنه ای را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:
الف: منافق ستیزی چیز جدیدی نیست و در صدر اسلام هم بوده است
ب- ممکن است منافقان در ظاهر بی ازار باشند اما ماهیت پلیدی دارند و امام علی این ماهیت را تشخیص داد
ج- ما وظیفه داریم از امام علی تبعیت کنیم بنابراین منافق ستیزی وظیفه ماست
یک بار دیگر در بالا استدلال هیتلر را با استدلال ایت الله خامنه ای مقایسه کنید. من در استدلال هیتلر فقط جای کلمات یهودی، مسیح، و مسیحیت را به ترتیب با کلمات منافق، امام علی و اسلام عوض کردم و چنانکه دیدید فقط با جایگزینی همین چند اسم استدلال مورد استفاده هیتلر به استدلال مورد استفاده ایت الله خامنه ای تبدیل می شود و این امر به خوبی نشان می دهد که در هر دومورد فرمول مورد استفاده یکی است.
بنابر این می توان به سادگی همان ایرادات وارد بر استدلال هیتلر را بر استدلال ایت الله خامنه ای نیز وارد دانست. به بیان دیگر می توان گفت فرض کنید قبول کردیم که خوارج منافق بودند و منافق هم کسی است که کفر باطنی دارد یعنی کفر او پنهان است و ان را اشکار نمی کند و حتی فرض کنیم که کسانی مانند موسوی و کروبی در همان جایگاهی قرار دارند که منافقان صدر اسلام قرار داشتند اما مگر ایت الله خامنه ای هم در جایگاه امام علی قرار دارد که از کفر باطنی (نفاق) دیگران مطلع شود؟ بگذریم از اینکه برخورد با خوارج نه به دلیل کفر باطنی بلکه به دلیل مقابله نظامی انان با امام علی بود. در تمام موارد تاریخی برخورد پیامبر با منافقین هم ذکر شده که خداوند از طریق وحی پیامبر را از قصد ابراز نشده منافقان برای پیمان شکنی اگاهی داده است. ایا ایت الله خامنه ای هم در چنین جایگاهی قرار دارد و به ایشان وحی می شود یا مانند امام علی از علم لدنی برخوردار است تا از مقاصد پنهانی و ابراز نشده افراد هم اگاهی یابد و بتواند انان را به نفاق متهم کند؟
اگر ایشان چنین ادعایی ندارد (که واضح است نمی تواند داشته باشد) بهتر است به جای ماهیت پنهان افراد که اطلاع از آن بدون استفاده از علم غیب یا وحی امکان پذیر نیست، عملکرد اشکار افراد مورد قضاوت قرار گیرد و مبنای قضاوت هم قانون اساسی و قوانین رایج کشور باشد. به بیان دیگر ایت الله خامنه ای قادر نیست نفاق یا کفر پنهان را در دیگران تشخیص دهد مگر اینکه از علم غیب برخوردار باشد که میدانیم برخوردار نیست یا اینکه افراد کفرشان را اشکار کنند که در اینصورت دیگر پنهان نخواهد بود. بنابراین برخورد با افراد تحت عنوان نفاق عملی تناقض امیز و بی پایه و اساس است. نکته اصلی تنها در این واقعیت خلاصه می شود که مستمسکی برای برخورد با مخالفان وجود ندارد بنابراین ابتدا مطرح می شود که انحراف انان پنهان است و برخورد با انحرافات پنهان چیز جدیدی نیست و در صدر اسلام هم بوده است اما با تردستی این نکته درز گرفته می شود که ایت الله خامنه ای یا هرکس دیگری علم غیب ندارد تا از عوالم پنهان دیگران مطلع شود.

تجاوز به واژه ها

دوست فرهیخته و متواضعم نویسنده وبلاگ کودن با استعداد اخیرا مطلبی در مورد سرقت واژه ها و سواستفاده قدرتمداران از مفاهیم نوشته و از من نیز خواسته است در این مورد قلمفرسایی ( کیبورد فرسایی) کنم. با توجه به اینکه ایشان قبلا در مورد نقش قدرتمداران نوشته اند بهتر دیدم که از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنم و در مورد نقش قدرتنداران در این خصوص بنویسم!

سواستفاده از زبان و آلودن مفاهیم و واژه ها به اغراض شخصی و گروهی کار ویژه قدرتمندان نیست و انانکه از قدرت بی بهره اند یا به بیان بهتر در سلسله مراتب قدرت نقش فرودست را بر عهده دارند نیز به فراخور حال خود چنین کرده و می کنند.

باید به خاطر داشت که همواره هر سلطه ای با نوعی ضد سلطه همراه است. اعمال قدرت یک فرد یا گروه بر افراد یا گروه های دیگر بدون عکس العمل نبوده و افراد و گروه های فرودست هم به نوبه خود و به شکلی دیگر دست به عکس العمل تدافعی و اعمال قدرتی می زنند که می توان آن را ضد سلطه نامید. جامعه شناسی تضاد و قشربندی به خوبی نشان داده است که ساز و کار اعمال سلطه و مقابله با آن در تمام زوایای زیست جهان انسانی قابل مشاهده است. حتی روابط عاشقانه هم از این قاعده مستثنی نبوده و چه بسا در چنین رابطه ای معشوق سنگدل ترجیح دهد به جای بهره گیری از خوشیهای رابطه ای صمیمانه پدر صاب بچه را در بیاورد و عاشق نگون بخت را بیش از پیش در کمند مهر خود به چارمیخ کشیده اعمال سلطه کند.

باری به هر روی در اینجا تلاش می کنم با ذکر چند نمونه موضوع را روشن کنم:

نمونه اول: همگان داستان مخالفتهای آیت الله خمینی با رژیم گذشته را شنیده اند و می دانند که ایشان با اعلام مخالفت در مورد لایحه انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی فعالیت خود را آغاز نموده و این کار را با مخالفت با برنامه های دیگری مانند انقلاب سفید و غیره ادامه داد. اجازه دهید برای روشن شدن بحث تنها یک مورد یعنی موضوع مخالفت آیت الله خمینی با طرح اعطای مصونیت کنسولی به مستشاران آمریکایی یا به قول ایشان کاپیتولاسیون را مورد بررسی قرار دهیم.

ایت الله خمینی هنگام طرح این لایحه با ایراد آن سخنرانی معروف و انتشار اعلامیه ای اتهامات سنگینی را به دولت وقت وارد کرده اعلام نمود حکومت با این عمل مردم مسلمان ایران را در شمار وحشی ها محسوب نموده است. روی هم رفته محتوای این سخنرانی و اعلامیه نشان می دهد که از نگاه ایشان اعطای مصونیت کنسولی به مستشاران آمریکایی خیانتی هولناک به ایران و ایرانی بوده است و شاید حتی تا به امروز نیز اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان با این نظر موافق باشند اما حقیقت ماجرا چه بود؟

ایران از مدتها قبل مانند بسیاری از کشورها کنوانسیون وین را امضا نموده و این معاهده در مجلس شورای ملی به تصویب رسیده بود. معاهده وین تمام مامورین خارجی کشورها را به سه گروه تقسیم می کند: 1- شخص سفیر و دیپلماتها 2- کارمندان فنی و اداری 3- خدمه

بر اساس این معاهده سفیر و دیپلماتها از مصونیت قضایی برخوردار بوده و دو گروه بعدی از امتیازاتی به نسبت کمتر برخوردار خواهند بود. البته مصونیت قضایی دیپلماتها هم تنها در چارچوب وظایف دیپلماتیک آنها اعمال می شود. چیزی شبیه به مصونیت نمایندگان مجلس که در چارچوب عمل به وظایف نمایندگی خود از مصونیت برخوردارند یعنی به عنوان مثال هیچ نماینده ای را نمی توان به بهانه حرفهایی که در نطق خود در مجلس بیان داشته مورد تعقیب قرار داد اما این مصونیت به این معنی نیست که اگر نماینده ای مرتکب قتل نفس یا جرایم دیگری شود نیز از تعقیب قضایی مصون باشد. نکته دوم اینکه این امتیازات متقابل بوده و دیپلماتهای تمام کشورهایی که به کنوانسیون وین ملحق گردیده اند از آن برخوردار خواهند بود. البته هر کشوری حق دارد با کشور دیگری توافقات دو جانبه ای به عمل آورده و این امتیازات را کم و زیاد کند. یعنی به عنوان مثال از کشور خاصی بخواهد مصونیت دیپلماتهای خود را لغو نموده یا بر عکس این امتیازات را افزایش دهد که در این موارد حد و حدود تغییرات به توافق دو طرف بستگی دارد.

انچه در ماجرای اعطای مصونیت به مستشاران امریکایی رخ داد بحث در مورد چنین توافقی بود. مستشاران نظامی بر اساس معاهده وین جزء گروه دوم یعنی کارمندان فنی محسوب گردیده و از مصونیت قضایی برخوردار نیستند. در این لایحه قرار بود چنین مصونیتی به کارکنان فنی نیز اعطا شود. با توجه به این توضیحات می توان فهمید که در آن سخنرانی معروف ایت الله خمینی اشتباهات فاحشی در مورد این لایحه وجود دارد. به عنوان مثال ایشان می گوید با این قانون ملحق شدیم به معاهده وین در حالیکه الحاق ایران به معاهده وین مدتها قبل از طرح این لایحه  صورت گرفته بود و ثانیا بسیاری از کشورهای دنیا و شاید همه انها این معاهده را پذیرفته اند و هیچ کس به جز ایت الله خمینی تا به حال نگفته است که پذیرش معاهده وین به معنای پذیرش توحش است. ایشان می گوید اگر یک اشپز امریکایی شاه ایران را زیر بگیرد کسی نیست که مواخذه کند و باید برود امریکا تا اربابها تکلیف را معین کنند. این هم اشتباه دیگری است. اولا یک اشپز چه امریکایی باشد چه نباشد جزء گروه خدمه محسوب گردیده و مشمول لایحه فوق نمی شده است و ثانیا اعطای مصونیت قضایی همانطور که پیش از این اشاره شد تنها در چارچوب عمل به وظایف معنا دارد و شامل کارهایی مانند زیر گرفتن شاه نمی شود. نکته دیگر اینکه ایشان به این مساله هم توجه ننموده است که این توافق حتی اگر به تصویب هم می رسید مصونیت متقابلی را برای ماموران ایرانی ایجاد می نمود و در نتیجه به معنای مستعمره شدن یا وحشی تلقی کردن ایرانیان نبود یعنی کارکنان فنی ایرانی مامور در امریکا هم مشمول چنین مصونیتی می گردیدند. البته واضح است که تعداد کارکنان فنی ایرانی بسیار کمتر از مستشاران آمریکایی بوده است اما با این حال جان کلام اینجا است که حتی اگر انتقادی هم به آن لایحه کذایی وارد باشد شامل این ایرادات ناشی از کج فهمی نخواهد بود.

حرفی در این نیست که انتقادات بسیاری به رژیم گذشته وارد است اما نکته ای را که می خواهم در اینجا برجسته سازم این است که تمام گروه های مبارز یا مخالف رژیم گذشته صرف نظر از اینکه متوجه اشتباهات و خلط مفاهیم در سخنرانی فوق شده یا نشده باشند با آن همنوایی نمودند چرا که احساس می کردند ایت الله خمینی هم اماج مشترکی با انان دارد که همانا مبارزه با دیکتاتوری شاهانه بوده است. در ان زمان گروه هایی مانند نهضت آزادی حتی در حمایت از این انتقادات بیانیه صادر کردند و برای هیچ یک از روشنفکران آن زمان این مساله اهمیتی نداشت که اگرچه آنان از هدفی مشترک یعنی مبارزه با رژیم شاه برخوردارند اما زاویه نقد point of critique  انها متباین و حتی متنافر است. اگر شاه خیانتی هم کرده بود در اعمال سرکوب سازمان یافته، سانسور و خفقان، خاموش کردن صدای مخالف و مقابله با آزادی بیان اندیشه بود نه در مسایل مورد اعتراض آیت الله خمینی مانند اعطای حق رای به زنان، ایجاد حقوق برابر برای اقلیتهای دینی، اصلاحات ارضی، لغو نظام ارباب رعیتی و ایجاد سپاه دانش که از قضا اینها را باید جزو خدمات شاه محسوب نمود.

نمونه  دوم: دکتر علی شریعتی فرزند یک روحانی که تحصیلات خود را در تاریخ ادیان به پایان رسانده بود در دهه چهل سلسله مباحثی را اغاز نمود که نمونه اشکاری از عدم وفاداری به ریشه های تفکرات مختلف و متعارض اسلام و مارکسیسم است. ملغمه ای که ایشان با استادی و تردستی تمام از این مفاهیم لایتچسبک فراهم نمود زرادخانه ای از سلاحهای ایدئولوژیک ایجاد کرد که اگر چه به کار مبارزه با شاه هم می امد اما همچنان نقد ناشده باقی ماند و امروز نیز جزء مقوم ایدئولوژی رسمی نظام جمهوری اسلامی محسوب می گردد. وقتی شریعتی در حسینیه ارشاد امام حسین را با چگوارا مقایسه نمود ایت الله مطهری به نشانه اعتراض حسینیه ارشاد را ترک کرد اما با وجود این هرگز نقد موثری چه از طرف نمایندگان تفکر مارکسیستی و چه اسلامی در برابر این خلط و امیختگی غیر مسئولانه مفاهیم نامتجانس صورت نگرفت.

نمونه سوم: روحانی زاده دیگری به نام جلال آل احمد نیز با گذشته ای مارکسیستی ملغمه مشابهی را تحت عنوان غربزدگی فراهم کرد که هیچگاه با انتقادی جدی مواجه نشد. همه احساس می کردند که ال احمد با طرح این انتقادات پایه های فرهنگی نظام را سست می کند و همین کافی بود تا در برابر تمام شعبده بازیهای فکری ال احمد سکوت شود. به این ترتیب ال احمد موفق شد میراثی از خود به جا گذارد که پس از انقلاب بسیار قدر بیند و بر صدر نشنید چرا که ایده غرب زدگی با ابهام ذاتی یا بهتر است بگوییم بی معنایی و پوچی مفهومی که در خود دارد ذخیره فکری مناسبی را برای گروهی فراهم نمود تا مخالفان خود و به خصوص لیبرالها را تحت عنوان غربزده و بعدها با ورژنهای جدیدترش مانند عامل تهاجم فرهنگی غرب، شبیخون فرهنگی، ناتوی فرهنگی و … به داغ و درفش تهدید و تحدید کنند.

نمونه چهارم: نمونه چهارم فردی است به نام سید احمد فردید که ملغمه شگفت اوری از فلسفه هایدگر و عرفان اسلامی فراهم کرده که حتی به اندازه پیتزای قرمه سبزی هم شانیت ندارد. بیرون اوردن عرفان اسلامی از فلسفه هایدگر که به گمان من حتی از بیرون اوردن خرگوش از کلاه هم شگفت تر است در دو دهه اخیر جریان فکری ویژه ای را به راه انداخت که نقش به سزایی در خفقان فرهنگی این سالها داشته است. گستراندن نفرت از یهودی anti-Semitism  و یهودی ستیزی تنها جزیی از مرده ریگ شوم فردید است که تفکراتش مانند نمونه های قبلی همچنان نقد ناشده مانده است

نمونه پنجم: نمونه پنجم و اخرین نمونه از لحاظ ماهوی با چهار نمونه پیشین متفاوت است چرا که در نمونه های قبلی مواردی ذکر شد که خلط مفاهیم و التقاط اندیشه ها بدون نقد رها شده بودند اما در این مورد می خواهم برعکس موارد قبل به یک مورد از نقد بپردازم که خود موجب خلط مفاهیم گردیده است.

خانم مهشید امیرشاهی به خاطر دفاعش از دولت بختیار و همچنین زبان تند و تیزی که در نقد دیگران دارد معروف است. اخیرا ایشان مطلبی را در نقد اکبر گنجی (تکرار می کنم در نقد اکبر گنجی و نه تفکرات اکبر گنجی) نوشته است. در این نوشته مغالطات و مخالطات چندی بر قلم ایشان رفته که از هر حیث جالب توجه است. به عنوان مثال ایشان می گوید گنجی واقعا به جایگزینی نظامی دیگر به جای نظام فعلی رضایت نخواهد داد چرا که دل در گرو نظام موجود دارد یا علاقه گنجی به ایت الله خمینی را مورد انتقاد قرار داده و یا اینکه حامیان گنجی را مورد طعن و تحقیر قرار داده و انان را منشیانی خطاب می کند که نوشته های گنجی را برایش ترجمه می کنند. علاوه بر این خانم امیرشاهی سخاوتمندانه گنجی را از القابی نظیر بی سواد و نظایر ان بهره مند می سازد که اگرچه برای فحش دادن خوب است اما واقعیت این است که در نقدی اندیشمندانه محلی از اعراب ندارد.

گویی خانم امیرشاهی به مدد علم غیب می داند که اگر کار به سقوط نظام موجود بیانجامد گنجی به این امر رضایت نخواهد داد یا اینکه ایشان از نیرویی ماورا طبیعی برخوردار است که عقاید ابراز نشده افراد را هم می تواند بخواند. ایشان با مغالطه خلط انگیزه و انگیخته به جای انکه عقاید گنجی را مورد نقد قرار دهد دلبستگی ادعایی گنجی به نظام را مورد نقد قرار داده است. اگر چنین شیوه ای نقد محسوب شود می توان ایراد مشابهی را به خود خانم امیرشاهی هم وارد کرد و گفت دلبستگی ایشان به نظام پادشاهی مشروطه باعث می گردد که انتقاداتی واهی را متوجه گنجی بداند. به راستی چه تفاوتی میان شیوه نقد خانم امیرشاهی و هوچیگری های کیهان وجود دارد؟ به فرض که به شیوه کف بینها و رمالها توانستیم کشف کنیم که گنجی به ایت الله خمینی علاقه دارد ایا واقعا علاقه یک شخص به شخص دیگر – حال این شخص هر کس که میخواهد باشد – به فرض ثبوت می تواند جایگاهی در نقد افکار وی داشته باشد؟

نقد چیز خوبی است اما معنای نقد این نیست که چوب برداریم و به جان مخالفان خود بیافتیم یا بالا و پایین طرف را یکی کنیم

جمع بندی و نتیجه گیری:

در رمان فرانکنشتاین Frankenstein  داستان دانشمندی نقل می شود که گمان می کند از دانش کافی برای خلق انسان برخوردار است اما در عمل هیولایی خلق می کند که خالق خود را نابود می سازد. در جامعه ای که اندیشه انتقادی جایگاهی ندارد و انچه که به عنوان نقد عرضه می شود شبه نقدهایی است که به جای ایجاد وضوح بیشتر و فرونشاندن تیرگیها بر غلظت  کج فهمیها و خلط مفاهیم می افزاید روشنفکران بیشتر به فرانکنشتاینهایی شبیه هستند که حاصل تفکرشان در دراز مدت ابزار سرکوب می شود و به کار تحکیم سلطه همانانی می اید که با انان ستیزیده اند.

تا زمانی که اندیشه انتقادی به جزیی اساسی از نگرشها تبدیل نشود آش همین خواهد بود و کاسه همین. اندیشه انتقادی به این معنا که هیچ عقیده ای را بی دلیل برنگیریم و هیچ عقیده ای را بی دلیل فرونگذاریم و واقعیتها را با یکدیگر بسنجیم تا نگاهی متعادل به مسایل داشته باشیم. واضح است که این مفهوم با کوبیدن حریف و استفاده از کلمات به جای چماق فرسنگها فاصله دارد.

چماق اولیها

امروز مراسم تنفیذ ریاست جمهوری برگذار شد که از نظر عده ای مراسمی تشریفاتی و از نظر گروهی دیگر مانند ایت الله مصباح یزدی و آیت الله یزدی (یزدی خالی) و امام جمعه مشهد که عقیده دارد رای مردم در حکم صفر و تنفیذ رهبری مانند عددی است که جلوی صفرها قرار می گیرد و رای مردم به تنهایی هیچ ارزشی ندارد، لابد نه تنها تشریفاتی نیست بلکه اساسا به معنی انتصاب رییس جمهوری است که مردم خیال می کنند انتخاب کرده اند.

 به هر حال این مراسم هر چه بود فرقهای زیادی با مراسم مشابه پیش از خود داشت. مراسم پس از دو ساعت تاخیر برگذار شد و بر خلاف عرف معمول به صورت مستقیم پخش نشد. تنها تصاویری هم که از این مراسم به نمایش درامد همانهایی بود که توسط عکاسخانه مبارکه بیت ولایی برداشته شده بود و هیچ عکاس و خبرنگاری چه از گروه های خودی یا بی خودی یا نخودی در مراسم حضور نداشت. مهمتر از خبرنگارها چهره هایی مانند هاشمی رفسنجانی ، ناطق نوری، حسن خمینی، خاتمی، کروبی، موسوی و بسیاری از چهره های مطرح دیگر بودند که در این مراسم حضور نداشتند. البته علاوه بر اینها اصلاح طلبهای زندانی هم در مراسم حضور نداشتند. در عوض در یک نواوری ولایی دیگر، چهره های جدیدی مثل جهانگیر الماسی هنرپیشه چند دهه قبل، مایلی کهن مربی پیشین، واحدی مجری لوس صدا و سیما و نجفی بازیگر نقش کاراگاه علوی و عمو پورنگ  مجری برنامه کودک در این مراسم حضور به هم رسانده و به این ترتیب تعدادی آرتیست رده دو و سه جای خالی استوانه های مفقود نظام را پر کردند.

روی هم رفته مراسم شبیه یک عروسی بود که در بحبوحه یک دعوای خانوادگی برگذار شده باشد و جای بزرگان ناراضی فامیل را با من بمیرم و تو بمیری با تعدادی بچه و فامیلهای رده سوم و چهارم پر کرده باشند. تعدادی کراواتی هم به این مراسم ولایی رونق بخشیده بودند که ظاهرا قرار بود نشان از حمایت کفار فرنگ از رییس جمهور ام القرای اسلام باشد. اما هرچه بود صاحبان عروسی یا همان تنفیذ کننده و تنفیذ شونده حال و روز خوبی نداشتند. معمولا الف نون وقتی خیلی سر دماغ است پره های بینی اش از هم باز می شود و با یک لحن رومخی به شکل خاصی حرف می زند و انتهای کلمات را می کشد که میزان این کشیدگی با میزان سر دماغ بودن و کوک بودن کیف ایشان رابطه مستقیمی دارد.

 بعد از این اما کمی آن سوتر از این بزم ولایی از مردم تهران هم به میمنت این جشن مردم سالاری دینی پذیرایی شایانی شد. امروز در کنار چهره همیشگی نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی ها پدیده دیگری هم بروز و ظهور یافت که می توان نام ان را “چماق اولیها” گذاشت. نیروهایی که معمولا برای سرکوب استفاده نمی شوند و تعریف و کارکرد جداگانه ای دارند اما ظاهرا نیروی انتظامی احساس کرده بود لازم است برای سرکوب اعتراضات در جشن تنفیذ دامنه سرکوب را تعریض کرده و از تمام ظرفیت خود استفاده نماید. من در مسیر خیابان ولیعصر به جز یگان ویژه و لباس شخصی ها و نیروی بسیج که همه جا را پر کرده بودند ماشینهای کلانتری و حتی اگاهی تهران و گشت نامحسوس را هم به کرات مشاهده کردم و از همه جالبتر در میان چماق اولیها افرادی بودند که نمیدانم چه نامی می توان بر انها نهاد. افرادی با شلوار جین و تیشرت ، موهای کوتاه و قیافه هایی خاص که با قسم جلاله و حضرت عباس هم نمیشد باور کرد حتی یک بار هم پایشان به مسجد یا اماکن دینی باز شده باشد. روی صورت بعضی هاشان حتی جای زخم چاقو دیده می شد که بعید است یادگار جبهه باشد چون اولا تا جایی که اطلاع دارم نیروهای عراقی در جنگ از تیزی به عنوان سلاح استفاده نمی کردند و ثانیا سن این برادران اقتضا نمی کرد که در جنگ حضور داشته باشند.

 نزدیک پارک ساعی که رسیدم بر تراکم جمعیت افزوده شد. اینجا بود که از دو طرف بین نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی ها قیچی شدیم و به ناچار جمعیت در مقابل حمله لباس شخصی ها به داخل پارک هجوم برد. من کنار در ورودی پارک ایستاده بودم که دو نفر از لباس شخصی ها به سمت من امدند و یکیشان کلتش را کشید و از بالای پله ها به سمت جمعیت شلیک کرد. البته لوله اسلحه را به سمت پایین گرفته بود و گلوله به محوطه چمن اثابت کرد. قبلا اصطلاح تیر هوایی معمول بود و معمولا گلوله را به سمت اسمان شلیک می کردند تا برخورد اتفاقی ان به اطراف باعث کمانه کردن و مجروح شدن ناخواسته کسی نشود اما ظاهرا دیگر تیر هوایی اصطلاحی بی مسما شده و برادران مجازند گلوله هایشان را به شکل قضا قورتکی و یرخی به هر سمت که خواستند شلیک کنند. این برادر دریادل بعد از شلیک گلوله چندتایی فحش نثار جمعیت فرمودند و با بیسیم مشغول صحبت شدند. این برادر با بیسیم می گفت: یک عده به سمت ضلع شرقی پارک حرکت کردن یگان ویژه را بفرستید از جلوشون در بیان بعد مکثی کرد و گفت: نه نه لباس شخصی ها را بفرستید …. این نکته برای من خیلی جالب بود چون تا به حال فکر می کردم اصطلاح لباس شخصی اصطلاحی است که روزنامه ها باب کرده اند اما معلوم می شود خود برادران هم از این اصطلاح استفاده می کنند. دیگر اینکه این اقا که ظاهرا یکی از فرماندهان میدان بود می توانست هم برای یگان ویژه دستور صادر کند و هم لباس شخصی ها و به این ترتیب برای من مسجل شد که برخلاف انچه معمولا وانمود می شود لباس شخصی ها یک عده ذوب شده در ولایت نیستند که از شدت شور ولایی خودسرانه گلوله در کنند و ادم بکشند بلکه جزیی از ساختار رسمی اما نه چندان علنی ماشین سرکوب هستند. ظاهرا قرار بر این است که کارهای تمیزتر توسط یگان ویژه و کارهای کثیف توسط لباس شخصی ها انجام شود تا در صورت هرگونه فوت احتمالی بازی کی بود کی بود من نبودم قابل اجرا باشد.

در اعتراضات امروز چند صحنه را مشاهده کردم که واقعا ادم را منقلب می کرد. یک بار که لباس شخصی ها یک نفر را زدند و بازداشت کردند تعدادی از خانمها به سمت ماشین انها رفتند و با التماس از برادران ارزشی می خواستند او را ازاد کنند. هنوز صدای یکی از این خانمها در گوشم زنگ می زند که با گریه می گفت ” تو را به خدا ، تو را به قران، به خاطر مادرش ولش کنید،  تو را به خدا …..” تنها جواب برادر ارزشی این بود که برو والا اسپری فلفل می زنم تو صورتت! ظاهرا این برادر اشکهای آن مادر را بر پهنای صورتش نمی دید تا بداند نیازی به اشک آور نیست…

 کمی پایینتر یکی از برادران بشکه آسا که چیزی به قاعده یک پنجم سرلشکر فیروزابادی حجم داشت و بنابر این با توجه به حجم باید چیزی در مایه های سرتیپ باشد روی یک موتور نشسته و با لحنی مسخره شبیه هاپ هاپ، الله و اکبر گفتن مردم را مسخره می کرد. با خود می اندیشیدم چه وضع غریبی است حکومتی دینی با ضرب و زور باتوم و گلوله و گاز اشک اور صدای الله و اکبر را خاموش می کند.

با وجود تمام این توصیفات، با هم بودن در فضا موج میزد آن قدر که دیگر به شعار ” نترسید نترسید ما همه با هم هستیم” نیازی نبود و به نظر من باید از این به بعد خطاب به سرکوبگران شعار داد “بترسید بترسید ما همه با هم هستیم” پسرها از کنار پیاده رو حرکت می کردند تا دخترها وسط باشند و در صورت حمله لباس شخصی ها در امان بمانند، مادران سعی می کردند دستگیر شدگان را با التماس هم که شده ازاد کنند به وضوح همه مراقب یکدیگر بودند و خیلی چیزهای دیگر و چیزهای دیگرتری که قابل وصف نیست و باید بود و دید و احساس کرد، چرا که این روزها چنان صحنه های نابی در خیابانهای تهران دیده می شود که هر که نبیند جزء مهمی از تاریخ خودش را از دست داده است. این روزها تهران زیباترین و زشت ترین جنبه های انسان را بیرون ریخته، در برابر هم نهاده و از این همه مجموعه شگفتی به نمایش درامده که کلیتش را فقط می شود احساس کرد اما بیانش قلم شکسپیر لازم دارد.

 شب که به خانه برگشتم رفتم سراغ بی بی سی اما تا آخر شب بی بی سی مشغول تعریف کردن قصه حسین کرد شبستری و آلب ارسلان نامدار و بی نام بود. من هم در این شب سه شنبه هرچه فحش بلد بودم نثار پرنس چارلز و آن ملکه احمق کردم که معلوم نیست اصلا به چه سبب مالیات مردم انگلیس را صرف چنین تلوزیون بی خاصیتی می کند. از آن عجیب تر غرو لوندهای ارزشی ها است که به نقش بی بی سی اعتراض می کنند. من که نفهمیدم اینها چه انتظاری از بی بی سی دارند که با این برنامه های بی خاصیت هم راضی نمی شوند. شاید انتظارشان این است که بی بی سی دعای کمیل پخش کند و روش ذوب شدن در ولایت فقیه را اموزش دهد.

لینک مطلب در بالاترین http://balatarin.com/permlink/2009/8/4/1688462

برای سمیه

tohidloo

به امید زنده ایم

حقیقتا ابتدای بیانیه مراجع میرحسین باید تکرار شود:
انا لله و انا الیه راجعون
به انتظار فردا می مانیم و می مانیم!
تلخ و تلخ و تلخ

اینها آخرین کلماتی است که دکتر سمیه توحیدلو در وبلاگش نوشته است. وبلاگی که دیگر وجود ندارد. پس از دستگیری سمیه وبلاگش هم ناپدید شده لابد به جرم امیدوار بودن و به انتظار نشستن فردا …
آدم یاد رمان 1984 جرج اورول میافتد که حکومتی توتالیتر در جامعه ای بسته حقیقت را خلق می کند. حقیقتی دلخواه و رام و در مقابل هر انچه که با حقیقت دست سازشان همخوان نباشد تبخیر و محو می کنند.
اخرین پست وبلاگ بر ساحل سلامت را در برابرم دارم. عبارت “به امید زنده ایم” در ذهنم طنین غریبی می باد و با خود مرا به چند سال قبل می برد …
اخرین باری است که با دکتر تاجبخش صحبت می کنم. می پرسم شما به اینده امیدوارید؟ مکثی می کند و دستی به ریش می کشد، می گوید امیدوارم اما نه به این دلیل که نشانه های امیدوار کننده زیادی می بینم بلکه چون من کلا ادم امیدواری هستم.
می گویم با این اتفاقاتی که افتاده فکر نمی کنید اصلاحات تمام شده؟ می گوید اتفاقاتی افتاده اما هر چیزی یک سطح دارد و یک عمق باید دید حوادث سالهای اخیر تغییراتی سطحی بوده یا عمقی تحولات عمقی موقعی اتفاق میوفتد که مردم اگاه شوند …
یکی دو ماه بعد از این گفتگو خبر بازداشت دکتر تاجبخش را در روزنامه می خوانم. بعد می اورندش در تلوزیون. قیافه اش تغییر کرده. ریشش را تراشیده اند. لابد براندازها نباید ریش داشته باشند. تاجبخش اعترافات عجیب غریبی می کند که با هیچ نوع چسبی به شخصیت عارف مسلک و متعادلش نمی چسبد. آن روزها که دکتر تاجبخش را با ان نمایش مسخره به زندان انداخته بودند گاهی اخرین گفتگویمان را به یاد می اوردم و این جمله مانند طنزی تلخ در ذهنم طنین می انداخت: من به اینده امیدوارم…
دوباره به زمان حال برمی گردم. هنوز نوشته سمیه جلوی چشمم است: به امید زنده ایم
صبح که از خواب بیدار می شوم هنوز این ملغمه عجیب حال و گذشته در ذهنم دور می زند. با خودم می گویم خب خوبیش اینه که حداقل الان تاجبخش ازاده …. اولین خبری که ان روز می شنوم قاعدتا با وضع ذهنی ای که دارم باید بهت اور باشد: کیان تاجبخش مجددا دستگیر شد…
اما تعجب نمی کنم. دیگر هیچ چیز عجیب نیست و این خود عجیبترین چیزها است.

نوشته‌های قدیمی‌تر »